آیا خدا وجود دارد!

این روزها دیگر کمتر کسی چنین سوالی را می کند.اعتقاد و باور هست- ولی اعتماد نیست. تو به وجود اعتقاد داری- اما اعتماد نمی کنی و اگر تو اعتماد به خدا داشتی- خیلی چیزها را توکل به خدا می کردی.ولی تردید تو به وجود و شکوه و عظمت خداوند موجب می شود که تو مغرور باشی و تکبر داشته باشی تا حیثیتی برای خودت درست کرده باشی!

نگران حیثیت و آبرو و شخصیت و آینده بودن نشانه تردید تو به خداوند است-بدون شک.

اگر تو به خداوند اعتماد داری- پس چرا گفته ی او را عمل نمی کنی!!؟ پس چرا صفات نیک پروردگار را نداری!؟ اگر واقعا تو به خداوند اعتماد داری پس چرا لب به دروغ و غیبت می زنی!؟ اگر تو به خداوند اعتماد داری- پس چرا دست به ترفندها می زنی تا مردم تو را مهم بدانند!؟ افزون طلبی و آز و حرص و جاه طلبی نشانه عدم اعتماد تو به خداوند است.

تو به خدا اعتماد نداری- تو به هر حیله ای دست می زنی تا نفست را ارضاء بکنی! تا مردم بگویند -ببین فلانی چقدر می فهمد! فلانی چقدر باسواد است! فلانی چقدر آدم مهربانی هست! فلانی چقدر انسان نیکوکاری است! فلانی آدم خیّری است! فلانی زرنگ و قدرتمند است! و چشم تو به دهان مردم است تا ببینی آنها در باره تو چه می گویند!

و بدین طریق زندگی پر از شور و خلاقیت الهی را از کف می دهی.تو هر کاری می کنی اما تنها هدف تو برنده شدن است و فرقی هم نمی کند که به ضرر تو باشد یا به نفع تو!زندگی را نمی شود تنها با نیمه سمت چپ مغز سپری کرد.زندگی تنها با نیمه سمت چپ زندگی نیست - جان کندن است .خشک و بی روح !

و زندگی بدون شور و شفقت و رقص و آواز و عشق ورزی یعنی جهنم ! نیمه سمت چپ حسابگرانه زندگی می کند- زندگی فقط یک نثر نیست. حساب و منطق هم نیست! تحول لازم است و آن در رشد نیمه سمت راست مغز می باشد که کودک باقی مانده است و یک کودک نمی تواند خدا را بشناسد!! محال است.ممکن است طوطی واری یک عمر خدا خدا کند و نماز هم بخواند ولی خدا را تا کودک باقی مانده است نخواهد شناخت!

شناخت که اطلاعات نیست- دانش هم نیست! شناخت در بی دانشی و بی اطلاعاتی است! شناخت و اعتماد با لمس کردن به وجود می آید- به وجود نمی آید - کشف می شود.شناخت با مرگ شیطان (نفس) کشف می شود و با سه تا سنگ انداختن در حج نمی توان شیطان را کشت و خدایی شد!!

اگر تو به خداوند اعتماد داری پس چرا وقتی عزیزی را از دست می دهی- کفر می گویی!؟ تو می گویی ای خدا چرا عزیزم را از من گرفتی!! این کفر گویی و حسابگرانه است و این تردید و ناباوری و عدم اعتماد به خداوند است. و اگر تو به خداوند اعتماد داری چرا احساس نفرت به فلانی داری!؟

چرا به خداوند واگذار نمی کنی!؟ آیا خداوند کمتر از تو می داند و قادر به جواب پلیدان نیست!؟ نمی گویم همه چیز را باید به خدا واگذار کرد. ولی خیلی وقت ها هم می شود.چرا بدی دوستی را که سال های پیش به تو روا شده است را هنوز در سر داری و به خدا واگذار نمی کنی!؟ یعنی خداوند کمتر از تو عادل است!؟

راستی تو چرا خانه کسی می روی و اگر مبلشان قشنگ است به زبان نمی آوری!؟ چرا وقتی کسی یک توصیف زیبایی از تو می کند- آن را به حساب نفس می گزاری!؟ تو چرا موفقیت دوستت را به رویش نمی آوری!؟ و تو چرا همش به این و آن به به و چه چه می گویی که آنها هم با تو این کار را بکنند!؟

همه این ها از دست ذهن شرطی و بزدل(نفس و شیطان) بر می آید و این ذهن شرطی نه قادر است خداوند را بشناسد و نه به او اعتماد می کند! تنها چاره- رهایی از نفس است و آنگاه می بینی که خداوند وجود دارد.

تو نمی توانی هم نفس و هم خدا را بپرستی- باید انتخاب کرد.نفس پرستان همیشه در تردید به سر می برند.نقش و کار نفس برای تو غم و اندوه و توهم تولید کردن است .شادمانی و سلامتی در خداپرستی و در عدم نفس میسر می باشد.

قبله ی نفس در امور ظاهری و سطحی زندگی می باشد و به قول کریشنا مورتی:

ماهیت نفس فساد است. این موجود خیالی جوهرش از عقده - کینه - نفرت - انتقام حسادت - دوئیت - بی انظباطی تشکیل شده است. معجونی است از همه تلخی های عالم. نفس با سحر و جادوی خود تشخیص و تمییز را زائل می سازد. چشم تو بیمار می شود= کدر می شود نمی تواند حقیقت را ببیند.

نفس مانع دوستی و ارتباطات است. همه را با سوء نیّت نگاه می کند این است که نمی تواند کسی را دوست بدارد. همیشه بین او و دیگران فاصله و حجاب است نفس بی وقفه مقایسه و قضاوت می کند. نفس یک خصوصیت آشکار دیگری هم دارد که آن شیفتگی نسبت به خود است. نفس فقط خود را می خواهد.نفس فقط می تواند اگر هنر بکند در سطح و آن هم به خدایی واحی اعتقاد داشته باشد.نه برای خدای یکتا و یگانه ! برای این که ماهیت نفس توهم است و باورها و اعتماد نفس هم در چهارچوب نفس است.

انتظار نداشته باش که خداوند بیاید و با شیطان (نفس و ذهن) همخانه شود!

دیو چو بیرون رود فرشته در آید...

قاسم سلطانی:                                                                                                            

 

خواندن هرگز کافی نیست!

چنین نقل شده که مریدی نزد مرشد باقی بالله از دهلی رفت و گفت:

من این بیت معروف مرشد حافظ که می گوید" به می سجاده رنگین کن, گرت پیر مغان گوید" را خوانده ام ولی مشکلی دارم!!!

خواندن هرگز برای شناخت حقیقت به تو کمک نخواهد کرد, زیرا با خواندن تو نمی توانی درک کنی که چه خوانده ای. معنی در واژه ها نیست. هرگز. تو واژه ها را می خوانی, ولی معنی را خودت تامین می کنی. معنی همیشه مال تو است. واژه ها به تو وارد می شوند, خالی, و سپس تو معنای خودت را درون آن ها می ریزی.

کلام را به کسانی می گویند که نمی توانند به سکوت گوش کنند!

عاشق تعليم می دهد اما معشوق تبديل به رحم می شود.عاشق آغاز می کند و معشوق آنرا کامل می کند بعد کودک متولد می شود.اين بچه به تنهايی نه متعلق به پدر است و نه مادر.به هردو آنها تعلق دارد.

برای درک حافظ, تو باید یک حافظ باشی, برای درک مسیح (ع) تو باید یک مسیح باشی. برای درک علی, باید علی را ادراک کرد و نه فقط ماجرای علی را. جملاتی که از روشن بینان بیرون می آید باید مانند آن ها شد تا درکشان کرد. واقعی, واقعی را ملاقات می کند وغیر واقعی, غیر واقعی را. 

راه دیگری وجود ندارد.

حالا این مرد می گوید من این بیت حافظ را خوانده ام: می توانی آن را بخوانی ولی آن را درک نخواهی کرد, در واقع تو آن را سو‌‌ء تفاهم خواهی کرد.

آشکار است, طبیعی است, زیرا می تواند کفر آمیزترین جملهء ممکن باشد, آلودن سجاده به شراب!؟. حافظ باید دیوانه باشد! چه می گوید! او نمی تواند مسلمان باشد. او چه گفته؟رنگین کردن محل نماز با شراب!؟

طبیعتا او در درک آن مشکلی بزرگ دارد, او شروع کرده به تردید. او حافط را مرشد می خواند, ولی اینک تردید عظیمی برخواسته است.

نود و نه درصد از زندگی های ما در تردیدها تشکیل شده, زیرا نود و نه درصد از زندگی ما از رفتن به بیرون و برون گرایی (Extroversion) تشکیل شده است. ما در تردید زندگی می کنیم, تردید تقریبا طبیعت ما شده است. نخستین رویکرد نگرش و تمایل ما تردید است. ما نخست تردید می کنیم تا جایی که, عکس آن ثابت شود.

ما برای اعتماد نیاز به دلیل داریم. برای تردید, ما نیاز به دلیل نداریم. عشق حتّی به "نه" نیز اعتماد می کند, نفرت حتی به "آری" نیز اعتماد نمی کند! نه، یعنی نیستی و مرگ، و آری، یعنی هستی و زندگی. نود و نه درصد "نه" گفتن انسان ها را می توان حذف کرد. اینگونه "نه" گفتن ها از غرور و نفس سرچشمه می گیرد.

تردید کردن عادت ما شده است. تحول مورد نیاز, این است که تو دیگر تردید نکنی تا زمانی که عکسش ثابت شود.

تو بیگانه ای را می بینی, نخستین چیزی که به ذهنت می رسد تردید است, شاید او دزد باشد, شاید قاتل باشد, کسی چه می داند؟ و تا زمانی که عکس آن ثابت نشود تو آن را بدون دلیل حمل می کنی.

مرید باید این نگرش را تغییر دهد, دست کم با مرشد و سپس با سایر مریدان مرشد. اینگونه است که با انداختن این عادت زشت, او بخشی از خانواده مرشد می شود.

این عادت شاید در بازار آلوده به درد بخورد, ولی تمام زندگی تو نباید بازار باشد. اگر سرشار از تردید باشی آنگاه سرشار از بیماری خواهی بود و اگر تو هم به جمله حافظ بر بخوری تو نیز مظنون می شوی و شک می کنی و اگر نتوانی اعتماد کنی نخواهی توانست آسوده باشی و اگر نتوانی آسوده باشی طعم زندگی را نخواهی چشید.

با قیاس و تردید نمی توان به حقیقت رسید نمی توان به عالم نور رسید. اما با قیاس و تردید می توان دانشمند شد می توان سیاستکار بزرگ شد!!

تردید ما را به انزوا می کشاند. ما نمی توانیم "علم و دانش" (نیمه چپ مغز) را با "خرد و حقیقت" (عقل کل=اتجاد و یگانگی) مقایسه کنیم و اگر این کار را بکنیم از دریافت حقیقت محروم می مانیم.

حتی تردیدها می توانند در خدمت اعتماد باشند. مسئله دور انداختن تردیدها هم نیست, مسئله یافتن اعتماد بیش تر و بیش تر است. برای همین است که عشق این همه شادی بخش است, زیرا تو می توانی به کسی اعتماد کنی. آن وقت تردیدها را  می توان دگرگون کرد و از آن ها استفاده برد.

باقی بالله گفت: مدتی از پیش من برو... و من موضوع را برایت روشن خواهم کرد. چرا مرشد گفت مدتی از پیش من برو...؟ زیرا اگر نزدیک مرشد باشی بارها دچار توهّم اعتماد خواهی شد, زیرا خود حضور مرشد ساختار شیمیایی درونت را تغییر خواهد داد.

خود حضور او کیمیاگری است. تو شروع به اعتماد می کنی, نه به این سبب که اعتماد در تو طلوع کرده,بلکه فقط به این دلیل که مرشد حضور دارد و بارش پیوسته ارتعاشات او, به تو این توهم را می دهد که تو به او اعتماد داری.

حضور استاد نوردیده می تواند در شما انرژی تولید کند شما را تسخیر کند, بگرداند, زیر و رو کند. این حوزهء انرژی می تواند در تو رقصی بیافریند و آوازی برایت بیاورد و طبیعتا تو می پنداری که این آواز تو است و شاید چنین نباشد و شاید این تنها اثر این حوزه باشد.

باقی بالله گفت: مدتی از پیش من برو... زیرا اگر مرشد همان وقت می گفت, هرگونه امکانی وجود داشت که مرشد هرچه بگوید, مرید بپذیرد. او نمی توانست گفتهء حافظ را بپذیرد, زیرا حافظ مرشد او نبود و حافظ در گذشته بود, قرن ها, او را از حافظ جدا می کرد. او هیچ چیز از حافظ نمی دانست, او شراب حافظ را نچشیده بود برای او حافظ فقط یک متن مقدس بود.

ولی وقتی مرشد(باقی بالله) چیزی به او بگوید شاید انجامش دهد, زیرا باور کرده که به او اعتماد دارد, شاید او تردید نمی کرد, با وجودی که تردید در اعماق ناخودآگاهش وجود داشت.

مرشد او را دور می کند تا او بیشتر عادی شود, بیشتر واقعی شود, بیشتر مانند خودش شود, تا تماس با مرشد سست شود و اثر مرشد کم رنگ شود و از بین برود. و روش استاد واقعی چنین است: آنان همیشه نشان می دهند, آنان علاقه چندانی به پاسخ های روشنفکرانه ندارند, تمام تلاش آنان این است که موقعیتی خلق کنند تا آن موقعیت ها بتوانند چیزها را به تو نشان بدهند.

من تمام انتظارات و توقعات شما را به مسخره می گیرم و تنها آن وقت، اگر مرا باور کردی، آن وقت اعتماد واقعی است.

پس از مدت زمانی مرید نامه ای از پیر دریافت کرد که می گفت: "تمام پولی را که داری بردار و به دربان هر فاحشه خانه ای که می دانی بده"

این چه نوع توصیه ای است؟ فقط در مورد خودت فکر کن: اگر من چنین چیزی از تو خواسته بودم...  مرید گیج شده بود...

و طبیعی است. تو نمی توانی از مرید خشمگین باشی, انسان ها چنین هستند. آنان همیشه از گوشه چشم مراقب هستند, آنان همیشه مظنون هستند. حتی اگر باور کنند و اعتماد کنند- تنها در سطح است, بیش از این نیست. آنان تا حدی بیش تر نمی توانند با تو بروند و سپس ذهنشان شروع به رد کردن می کند.

مرید گیج شده بود... و وقتی تو ضربه ای گیج کننده بخوری, طبیعی است که فکر کنی مرشد در خطا است, این ناهوشمندی کامل است- زیرا شاید مرشد عمداُ به تو ضربه زده باشد و تو را گیج کرده باشد. شاید این ضربه از نوع درمانی آن باشد, گاهی یک ضربه واقعی برای انسان بسیار خوب است, این ضربه تو را بیدار می کند به تو کمک می کند تا سر عقل بیایی, به تو سرزندگی می دهد و بار دیگر تو را هشیار می سازد.

مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد. و تو باید مرید را درک کنی, زیرا او خود تو است! این مرید نماینده تمام "مریدان"دنیا است. تردید برخاسته: این مرشد هم که قلابی است! او باید رابطه ای پنهانی با فاحشه خانه ها داشته باشد و من باید پول آن را پرداخت کنم! این خیلی مزوّرانه است! این چه نوع دستوری است؟ و هیچ توضیحی هم پیوست ندارد!

مرشد هیچ گاه توضیح نمی دهد, مرشد فقط به تو دستور می دهد و باید انجام شود. اگر درخواست توضیحات داشته باشی فرصت را از دست داده ای, زیرا می توان توضیحات را داد ولی آن ها فقط منطق تو را ارضا می کنند و اگر با منطق ارضا شده کاری را انجام دهی آن وقت این اعتماد نخواهد بود! این به رشد اعتماد تو کمک نخواهد کرد.

اگر تو در آزمایشگاه علمی باشی, تردید هوشمندانه است, ولی اگر در طلب معرفت در درونت باشی, آن وقت اعتماد هوشمندانه خواهد بود. تردید نیازمند تاًیید و مرجعیت و مدرک و عناوین است!

هوشمندی خودش می داند که چه کسی و چه چیزی بوی حقیقت می دهد و نیازی به عناوین و توضیحات و مدارک کاذب ندارد. هوشمندی هرگز روش های مختلفی را که برای هدف های مختلف مصرف می شوند, با هم مخلوط نمی کند.

مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد. پس از این که چند روزی با خود کلنجار رفت, به نزدیک ترین فاحشه خانه رفت و تمام پولی را که داشت به دربان آن جا...

آری, تردیدها زیاد بودند ولی در عمق وجود هنوز اعتمادی وجود داشت. برای همین مرشد او را دور کرده بود, تا خودش برای خودش مبارزه کند. اگر او در حضور مرشد بود, بلافاصله می گفت: "بله قربان" او می رفت و پول را می داد. ولی این کار کمک زیادی نمی کرد.کاری سطحی بود و تردیدها باقی می ماند و در وقتی دیگر و به نوعی دیگر خود را نشان می داد, و با شدتی بیش تر.

همیشه چنین روی می دهد. اگر از تو بخواهند کاری انجام دهی و انجامش دهی, چون به اعتماد نیاز است, تردید در تو خواهد بود, ولی آن را سرکوب کرده ای. دیر یا زود از راه های دیگر خود را نشان خواهد داد. راه های تازه ای برای بیان پیدا خواهد کرد و این تو را مسموم می کند!!

اعتماد خوب است اگر بدون سرکوب کردن تردیدها بیاید, اگر به تردیدها قدرت اظهار کامل داده شود و سپس به سطح بیایند. اگر به تردید های تو تمام فرصت ها داده شود و سپس پیروز شود.

سبب دور کردن مرید, برای چند مدت, همین بود.

مرید گیج شده بود... و پس از این که چند روز با خودش کشتی گرفت...

آن کشتی گرفتن با اهمیت است, اینک او تقسیم شده بود. بخشی از او می گفت"مرشد چگونه می تواند قلابی باشد؟" او را می شناخت, با مرشد همنشینی نزدیک داشته, او را با چشمان خودش دیده بود, زندگیش را احساس کرده بود, نور او را دیده بود و او را درک می کرد. بخشی از قلب او می گفت"اعتماد کن" ولی تمام ذهن, ذهن برون گرا, هزار و یک تردید می آفریند.

نزاع بین قلب و ذهن است: انرژی برون فکن و انرژی درون فکن.نزاع بین دم و بازدم است و عبور از میان این اغتشاش خوب است.

در اینجا تنها روان شناختی نیست، آری هست, ولی بیش از آن است، روحانی است. هدف روان شناختی امری فرعی است. هدف روحانی این است که تمام این آشفتگی و اغتشاش به سطح بیایند. تمام تردیدهایت, تمام شک های ممکن که در تمام گذشته حمل می کرده ای باید به سطح بیایند, زیرا تنها از سطح است که می توانند بخار و ناپدید شوند.

آن ها باید از زیر زمین بیرون بیایند, از آگاهی تو, از ناخودآگاه تو, از ناخودآگاه جمعی تو. تردیدها از تمام سطوح وجود تو باید به سطح بیایند تا بتوانی با آن ها رو به رو شوی. و مسئله قدری بالغ تر شدن نیست, قدری پذیراتر شدن نیست, قدری کمتر عصبی بودن نیست. نه، هدف این است که به تو کمک شود تا در اعتماد رشد کنی. و آیا می دانی در اعتماد رشد کردن یعنی چه!؟

پس از چند روز کشتی با خود, به فاحشه خانه رفت و تمام پولی را که داشت به دربان آن جا داد. عاقبت اعتماد پیروز شد و زمانی که اعتماد بدون سرکوب کردن تردید ها پیروز شود حقیقتی در خود دارد.

دربان گفت: برای چنین پولی من باید قشنگترین جواهر مجموعه ی خودم را به تو تقدیم کنم. وقتی مرد وارد اتاق شد, زنی که در آن جا بود گفت: من دوشیزه ام, مرا با فریب به این خانه آورده اند و مرا با زور و تهدید در این جا نگه داشته اند.

اگر حس عدالت خواهی تو از دلیلی که برایش به این جا آمده ای, قوی تر است به من کمک کن تا فرار کنم. آن وقت مرید معنای شعر حافظ را درک کرد.

 به می سجاده رنگین کن                گرت پیر مغان گوید!

اعتماد می داند که چگونه اطاعت کند. اعتماد تنها اطاعت را می شناسد و توسط اطاعت, نفس رفته رفته ناپدید می شود. مسئله بین نفسانی و بی نفسانی زیستن است. تمام عملکرد مرشد این است که به تو کمک کند که چگونه همچون نفس بمیری و برای این از انواع روش ها استفاده می کند.

یادت باشد, خیلی زود فرار نکن, به این آزمایشگاه کیمیاگری فرصتی بده. اگر می خوانید که زیاد بدانید و یا به درستی و نادرستی آن پی ببرید, برای نفس می خوانید, شما باید برای مردن بخوانید.

فقط وقتی که مردید, روزی فرصت این را خواهید داشت که مرا بکشید. و آن روز روزی بزرگ است. وقتی هر دو از بین رفتیم, تنها خداوند باقی می ماند و این هدف تمام مذاهب است و نه خرافات آن!

ویرایش و گردآوری از کتاب راز اشو                                                                     

نیمه پنهان من!

آیا روانشناسی, شادابی و سلامتی واقعی و کامل برای انسان به ارمغان می آورد یا خودشناسی؟

روانشناسی یک علم است و علم هم همیشه ناقص و ناکامل است. روانشناسی در حد و دور میدان شخصیت چرخه می زند, ولی خودشناسی بیشتر از آن است.

روانشناسی, رفتارشناسی و شخصیت شناسی می باشد,در حالی که خودشناسی یعنی حقیقت شناسی. انسان که تنها در رفتار و شخصیتش خلاصه نمی شود. انسان والاتر و بالاتر از شخصیت و رفتار است.

وقتی انسان خودسازی و خودکاوی می کند و به مرحله خودشناسی می رسد, از جانشین تقلبی خود رها می شود که همیشه او را آزار می داد. وقتی شما از این من جانشین و بیگانه رها گشتید, آنگاه از بیگانگی و تنهایی به یگانگی و کلیت می رسید و تجربه خواهید کرد که, وجود شما تنها در فیزیک فرد شما خلاصه نمی شود و جان و خون بقیه موجودات و همنوعان هم, به تو تعلق دارند.

گیاهان و حیوانات هم در اصل و عصارهء تو معنی می شوند و در نتیجه سلامتی همه چیز, برابر با سلامتی ماست. اگر تک تک ما با خود اصلی ملاقات کنیم, سلامتی را برای ابد بیمه خواهیم کرد. سعدی شیرازی می فرمایند:

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

این من بازاری و این من جانشین فقط و فقط اختلال در سلامتی فردی ایجاد می کند و تنها کارش تخریب است و در مقابل خداوند شیطانیست.

دیو چو بیرون رود فرشته در آید...

نیمهء سمت چپ مغز نسل بشر به بهای کوچک ماندن نیمه راست مغز رشد کرده است.  یعنی فاصله و جدایی انسان, از خویشتن خویش. یعنی بی تعادلی, بی عدالتی, نابرابری, تولید غریبه گی و انزوا... نیمه سمت راست مغز انسان که من آن را در این جا "نیمه پنهان" می نامم, به دلایل حاکمیت و تجسس نیمه سمت چپ مغز, که کارش کپی برداری و عکس برداری می باشد رشد نکرده است. یعنی حاکمیت نیمه چپ که  باورها و عکس ها و کپی ها آن را تغذیه می کنند, نیمه راست انسانی را کودک نگاه داشته است تا بتواند به آسانی بر آن کودک حکومت کند!

این کودکی که رشد نکرده است به اندازه تنها یک کودک می تواند از سلامتی خود, آگاه و از آن پرستاری کند. شما تصور بفرمایید که یک کودک تا چه اندازه و مدت می تواند از خود مراقبت کند؟ و آیا یک کودک می تواند قادر به شناخت خالق و خود اصلی باشد؟

یک کودک شاید نام خود را روی کاغذی بتواند درج کند و ممکن است اتفاقی, یک جمله هم بنویسد, ولی آیا همان کودک می تواند در مورد سلامتی خودش, یک کتاب بنویسد؟ طبیعتا غیر ممکن خواهد بود.

انسان امروزی, به کره ماه می رود, تکنولوژی به درجه بسیار شگفت انگیزی رسیده است, اما در زمینهء ارتباطات و حقیقت شناسی و زیباشناسی, تنها به اندازه یک کودک پیشرفت کرده است. تفاوت پیشرفت تکنولوژی موجود زمینی در برابر موجودات غیر زمینی, بسان کودکیست که شاید بتواند نام خود را نیز بنویسد, اما در شناخت عصاره و اصالت وجودی خود کاملا ناتوان است.

نسل بشر, چه حقیرانه خود را به داشتن یک زن, یا یک مرد, و یک مقام و یک ویلا, راضی می کند. هیچ چیزی برای من غریبه نیست و تنها غریبهء واهی, همان جانشین تقلبی من است که زندگی و باشیدن و بودن را از دست انسان ها گرفته است.

اگر بدن شما به پنج عدد بادام و یک قاشق عسل, یک عدد خرما, یک عدد کیوی, یک عدد سیب, مقداری محبت, مقداری بخشش, تقسیم و مقداری صداقت در روز احتیاج داشته باشد, آیا شما فقط به خوردن تنها چند عدد شخصیت و مقداری تحریف و سانسور و توجیه بسنده می کنید؟

در واقع انسان ها همان بدلی را به نیمکره سمت چپ مغز می خورانند که در اصل نه تنها لازم و احتیاج نیست, بلکه مضر هم است. چرا؟

زیرا نیمه سمت چپ مغز, کارش کپی برداری اطلاعات است, تا بتواند محاسبات و معادلاتی از قبیل: چگونه تغذیه کند, چگونه از سر کار به خانه برگردد و ... را انجام دهد. اما آن را با چیزهای مضری مانند شخصیت و منیت و غرور و باورها و ... پر کرده است. و در نتیجه از تغذیهء نیمهء سمت راست مغز که صداقت, محبت, عشق ورزی, بخشش و تقسیم بوده, غافل گشته و تعادل بین این دو نیمه را بر هم زده است و حاصل آن جدایی خویشتن انسان از خویش است.

فراموش نکنید که تغذیه ناصحیح و ناسالم, نیازها و احساسات کاذب و بدل تولید می کنند و نیاز اصلی ما زمانی آشکار و شکوفا می شود که تغذیه صحیح داشته باشیم.

حالا چه باید کرد تا تعادل و همکاری بین این دو نیمه ایجاد شود؟

چیزهای کاذب و خرافی, مانند شخصیت, باورهای دست و پاگیر, حسادت, غرور و ... را باید از ترازوی نیمه چپ مغز, به آرامی برداشت, و آنگاه خود به خود, محبت و تقسیم و چیزهایی که انسان آن را تا به حال, نه دیده و نه شنیده و نه تجربه کرده و نه می توانسته فکرش را بکند, ظهور می کند.

آنگاه نه دردی و نه اندوهی و نه تناقضی باقی می ماند. تنها چیزی که می تواند باقی بماند, عشقی هست که ورای ذهن می باشد و آن را تنها و تنها می توان تجربه کرد.

هر عمل و هر گفته و هر نگاه و هر سخنی که نفس و شخصیت را بزرگ بکند از آن بپرهیزیم, بگذاریم شخصیت, کوچک و کوچکتر و در نهایت محو شود و آنگاه خود اصلی خود به خود طلوع می کند. انسان بیشتر از شخصیت است. شخصیت را به خورد ما داده اند تا خودمان را که بسیار بسیار با شکوه تر و با عظمت تر از شخصیت هستیم, فراموش کنیم.

پس بیایید این ویروس ها را از نیمهء چپ مغز خالی کنیم تا نیمه راست بشکفد!

دیو چو بیرون رود فرشته در آید... مبارک باد آن روز...

قاسم سلطانی                                                                                                        

نگاهی جدی به دوران بلوغ و نونهالی و نوجوانی

وقتی فرزندان به دوران بلوغ و نوجوانی پا می گذارند, اغلب والدین دوران بسیار سنگینی را تجربه می کنند. دوران نوجوانی دوران کشف هویت وجودی و اجتماعی است. فرزندی که روزی شیرین کاری می کرد و با شیرین کاری هایش دل می برد, آرام آرام به موجودی که بعضی اوقات ترجیح می دهی آنان را پشت کاغذ دیواری بچسبانی و به نوجوانی سرکش که دوست دارد مرزهای خود را خودش مشخص کند و همه چیز را خودش تجربه کند, تبدیل می شود و حق نیز با اوست! زندگی اجتماعی در حال تغییر است و ارزش ها و الگوها هم در حال تغییر هستند. چیزی را که ده سال قبل مردم بد می دانستند , الان خودشان همان کار را انجام می دهند و برعکس!

دوران نوجوانی و بلوغ والدین, بدون تردید, با دوران بلوغ فرزندانشان, شبیه هم نخواهد بود. پس انتظار نداشته باشیم که دوران بلوغ در فرزندانمان شبیه دوران بلوغ خودمان باشد. سنین تقریبا از ۱۱ و ۱۲ سالگی تا ۱۸ و ۱۹ سالگی را دوران نوجوانی می نامند, فراموش نکنید که دوران بلوغ تا سنین ۲۴ سالگی طول می کشد و بعضی از اساتید, حتی بر این باورند که تا ۳۰ سالگی می تواند ادامه یابد و فرق دوران بلوغ با دوران نوجوانی را در ادامه مطلب توضیح خواهم داد.

بسیاری از والدین در این دوران , مخصوصا در دوران جنون نوجوانی(۱۲ تا ۱۹) اعتراف می کنند که دیگر از پس فرزندانشان بر نمی آیند و از فرط خستگی, پرچم سفید را بالا می برند. حواس فرزندان را نمی توان تغییر داد, اما رفتار و احساسات آنان را چرا! و تربیت هم یعنی همین. نوجوانی که به موقع خانه می آید و به موقع می خوابد و به موقع و به اندازه کافی تلویزیون و کامپیوتر استفاده می کند, می توان گفت که نوجوان مذکور, دوران نونهالی سالمی را سپری می کند.

رابطه مستقیمی بین رفتار نوجوان و رشد سیستم مغزی در این دوران وجود دارد. رشد بخش بزرگی از سیستم مغزی در انسان ها تقریبا تا ۲۴ سالگی ناکامل است. پس بخش بزرگی از رفتار و بدخلقی و توجیهات من درآوردی نوجوانان, ناشی از تغییرات هورمونی و رشد ناقص سلول های دیگر مغز می باشد. بخش دیگری نیز, تحت تاثیر محیط و ژن های بد, بین تجربه وجودی و باورهای جامعه قرار می گیرد.

اگر والدین از این دوران (که در مغز یک نوجوان چه می گذرد) آگاه باشند و بدانند که هنوز مغز نوجوانان خود به رشد و تکامل نرسیده است, بدون تردید انتظاراتشان از فرزندان خود را تغییر داده و به سهولت می توانند با حال و رفتار دشوار فرزندان خود کنار بیایند. 

در این دوران بلوغ, قسمت هایی از مغز زودتر از قسمت های دیگر رشد می کنند و این بی تعادلی موجب پارادوکس در رفتار این بی گناهان می گردد. خطایی که اغلب والدین انجام می دهند این است که می پندارند, نوجوانی که از نظر جسمی کاملا رشد کرده است, سیستم مغزی او نیز رشد کرده است, اصلا نباید چنین خطایی را کرد. بعد از دوران نوجوانی, دوران بلوغ و رشد سلول های مغزی, حداقل تا سن ۲۴ سالگی ادامه دارد.

سلول های مغز انسان ها در برابر مسائل بیرونی, بسیار حساس می باشند و از آنجایی که تمامی مغز یک نوجوان در حال رشد و بلوغ است, این حساسیت شدید تر می باشد و می تواند صدمه های جدی و حتی همیشگی در آنان به جا بگذارد. برای مثال استفاده از نوشیدنی های الکلی و مواد مخدر.

دوران بلوغ در پسران از اولین تجربه ارگاسم و در دختران از اولین تجربه عادت ماهانه شروع می شود.

در دوران ۱۰ تا ۱۴ سالگی تاثیر هورمون ها و رشد ناقص مغز, بسیار شدید است و احساسات, یک سر و گردن بالاتر از منطق و واقعیت خودنمایی می کنند و به همین جهت در این دوران بچه ها می خواهند نیازهای خود را همان لحظه عملی سازند و قادر به شناسایی عواقب آن در دراز مدت نمی باشند.

در دوران ۱۴ تا ۱۶ سالگی میل به استقلال در بچه ها به اوج می رسد و مخصوصا استقلال خواهی از والدین! در این دوران بچه ها عاشق ریسک کردن می شوند و خیلی از موارد را دوست دارند خودشان تجربه کنند و از عواقب این تجارب و ریسک ها و آزمایش ها آگاه نمی باشند و نمی توانند آگاه باشند زیرا مغزشان, هنوز در حال رشد است!

در این میان یک پدر و مادر مهربان و آگاه و دمکرات محور, می تواند همراه نوجوان خود, آنان را همراهی کند و نه این که با ازدواج او را به حال خود رها کنند, به این امید که اگر ازدواج کند, عاقل می شود!!

در سنین ۱۴ تا ۲۲ سالگی, دوران رشد بخش های مختلف مغزی, شدت می یابد و پسران یاد می گیرند که عواقب اعمال خود را در میان مدت و هنوز نه در دراز مدت, بهتر ببینند. به دلیل رشد ناتمام قسمتی از مغز به نام (cortex praefrontalis (prefrontale cortexکه کنترل احساسات و تصمیم گیری را به عهده دارد و تا زمانی که این قسمت هنوز رشد کامل خود را نکرده است, از تصمیم گیری های بزرگ در دراز مدت باید امتناع ورزید!

در دوران نوجوانی, فرزندان چیزی می طلبند و همین الان, باید عملی بشود و بس! و عواقب آن را هم به همان نسبت باید در کوتاه مدت بتوان سنجید. برای مثال: می توانند تصمیم بگیرند که یک روز بیشتر در خانهء خاله یا در خانهء دوست بمانند. ولی نمی توانند تصمیم بگیرند که بدون گواهی نامه رانندگی بکنند, زیرا هنوز در جریان عواقب آن, که به عهده  cortex praefrontalis می باشد و هنوز رشد کافی نکرده است, نمی باشند.

هنوز تعادل و ارتباط بین رشد فکری corpus amygdaloideum و cortex praefrontalis ایجاد نشده است و این عدم همکاری موجب رفتارهای پارادوکس در نوجوانان می گردد و صلاحیت تصمیم گیری های بزرگ را از آنان سلب می کند. نوجوانان می توانند بسیار شدید احساساتی عمل بکنند و فکر نمی کنند که چه می گویند و چه می کنند. بعضی اوقات تصمیمات عقلانی می گیرند و لحظاتی بعد, آن را تغییر می دهند, زیرا هنوز قسمت قدرت تصمیم گیری در مغز که در بالا نام برده شد, رشد کافی نکرده است.

خیلی از تصمیمات و کارها و بدخلقی ها از کنترل نوجوانان خارج است.و تصمیمات گرفته شده در این دوران تنها منافع کوتاه مدت را در نظر می گیرد. مثلا نوجوانان در این دوران برای اینکه خودشان را مطرح کنند, وانمود می کنند که ترسو نیستند و ممکن است به کارهای خطرناکی هم دست بزنند. مانند: پریدن از ارتفاعات بلند, در جاده و اتوبان این طرف و آن طرف دویدن یا کشیدن سیگار و ...

تقریبا از ۱۸ و ۱۹ سالگی دوران خودآگاهی آغاز می شود. توجه داشته باشید که خودآگاهی می گویم, نه آگاهی! که تفاوت بین ذهن و حقیقت را می ماند! من این دوران را که تقریبا تا ۲۴ سالگی طول می کشد, دوران نگاهی به نفس می نامم. در این دوران, حس مسئولیت پذیری نیز آغاز می شود.

در این دوران هست که کم کم می توانند تصمیماتی را بگیرند که از عواقب میان مدت و شاید بعضی اوقات, از عواقب دراز مدت آن نیز, آگاه باشند. مثلا انتخاب رشته تحصیلی, انتخاب یک سفر با دوستان و از این قبیل...

ترشح هورمون های مردانه در پسران, در دوران بلوغ به ۱۸ برابر بیشتر از حالت متداول و در دختران به ۶تا ۸ برابر از اندازه متداول می رسند, و هورمونی به نام Tetrahydroprogesterone معروف به THP که در افراد بزرگسال نقش ضد استرس را دارد, در دوران نوجوانی کاملا برعکس, یعنی, استرس زا, عمل می کند.

عدم رشد کافی بخش های مغزی و بسیاری از تحولات جسمی و تغییرات هورمونی دیگر, پدیده نوجوانی و دوران بلوغ را بوجود می آورند و این فرزندان معصوم را در جستجوی هویت فردی و اجتماعی وا می دارند, و در این جاست که یک پدر و مادر آگاه و روشن و دمکرات محور, می تواند, بخش ناقص cortex praefrontalis را به نحوی کامل و جبران نماید.

بعضی از والدین به وسیله تنبیه و تشویق, در صدد هستند که از بعضی رفتارهای فرزندانشان, در دوران بلوغ پیش گیری کنند, اما دیگر, این جواب نمی دهد و بهتر است با نوجوانان همفکری کرد, انواع گزینه ها را بررسی کرد, عواقب آن را مورد بحث و بررسی قرار داد و در صورت نیاز با مشاور و روانشناس مشورت کرد. بدینوسیله شما می توانید یک محیط امن و باز, ایجاد کرده و این دوران سر سخت و پرتلاش بلوغ را, خفیفتر کنید. آموزش و پرورش هم انتظارات خود را باید از این عزیزان به روز کرده و از انتظارات غیر علمی, خودداری نمایند و با کمی لغزش و نمرات کم نوجوانان, و نسخه زندگی آنان را در آینده, با داشتن لغزش ها و نمرات کم تهیه نبینند!

خواب کم, رشد بخش های مغز را کاهش می دهد و یک نوجوان, ۹ تا ۱۰ ساعت به خواب نیاز دارد تا بتواند تمامی تاثیرات فعال روز را در مغز حل کند. پس اگر دنیا را آب برد و فرزند نوجوان شما را خواب, تعجب نکنید.

قاسم سلطانی                                                                                                           

جراحی زیبایی و پلاستیکی یا مقام یا ثروت!

تصاویر مدل ها و هنرپیشه های سینمایی-ذهنیت کاذبی را از آنان در عموم به جا می گذارد و در واقعیت آنی نیستند که در رسانه ها و تصاویر از آنان دیده می شود.همه ما می دانیم که همه تصاویر از این مدل ها و چهره های مجازی به صورت دیجیتال ویرایش می شود.اما چرا باز متاثر از دنیای تصویری آنان می شویم!

تقلید از مدل ها و هنرپیشه ها موجب یکدستی در افراد می گردد.جراحی های پلاستیکی از یک الگوی خاص موجب شبیه شدن افراد به هم می شود- و در میان مدت موجب بیماری های روانی آنان می شود.

در جوامع پیشرفته که دسترسی به روانشناس به سهولت انجام می پذیرد-آمار نشان می دهد که یک سوم اشخاصی که جراحی های زیبایی انجام داده اند-در طول چهار سال بعد از عمل به روانشناس مراجعه می کنند.

همه می دانیم و بارها هم شنیده ایم که زیبایی یک امر درونی است.اما چقدر در عمل به آن باور داریم!؟اگر به آن اعتماد داریم - چرا به جای جراحی های خارجی با آن همه مخارج بالا به جراحی های درونی و عمقی و یگانه واقعی کمتر اهمیت می دهیم!؟

اگر مطلبی در باره زندگی شخصی فلان هنرپیشه در جایی چاپ شود- با چنان علاقه و کنجکاوی آن را می خوانیم که انگار شخصیت ما نیاز به دانستن و شناخت آنان دارد و در غیر این صورت از مد عقب می مانیم.

به راستی موضوع چیست؟!

تمامی اساتید و متخصصین مسئول و متعهد بر اساس آمار رسمی بر این باور دارند که آرامش درونی تنها واقعیت موجود در انسان می باشد.آرامش و جذابیت درونی تنها با شناخت //خود// اصلی هویدا می شود.

وابستگی به تائید و به به و چه چه دیگران جذابیت و قدرت جذب شما را کاهش می دهد.تنها یک ذهن بدبخت و فقیر و شرطی تصور می کند که فلان بینی از بینی های دیگر زیباتر است!و یا دندان های سفید از دندان های زرد زیباتر است!و یا چشم آبی از چشم قهوه ای زیباتر است!

این الگوها و معیارهای فاشیستی و خوددرآوردی و زاییده ذهن فقیرـ زیبایی برای دختران و زنان ما به ارمغان نمی آورند.اما بیماری چرا. !

اگر تمامی انسان ها از روی زمین محو شوند-چه کسی خواهد گفت که بلبل از زاغ زیباتر است!

خداوند هیچ آدمی را شبیه هم نمی آفریند ولی بعضی از بندگان یکنواخت با ذهن شرطی خود می خواهند تمام انسان ها شبیه هم شوند! سینه های فلان هنرپیشه الگو می شود و این ضعیفی و ناباوری انسان های آن جامعه را به نمایش می گذارد!

و زمانی هم هست که دستیابی به زیبایی بازاری غیرممکن می شود-که این بار ذهن در صدد ارضای نفس و منیت خود به آن یکی خیابان و الگو و دکان رو می آورد! حالا که نمی توانی زیبایی بازاری جسمی داشته باشی-لااقل باید یک شغل محترم در جامعه داشته باشی! یک اتومبیل خوب داشته باشی!

این ها هم نشد ؟! لااقل تظاهر به محبت و مهربانی کنی! این هم نشد؟! لااقل باید تظاهر به دین و مذهب کنی! تو می خواهی وانمود کنی که ببین- درست است من زیبا نیستم ولی خوش اخلاق هستم ! ولی ماشین گران دارم! ولی مقام دارم!

می خواهی وانمود کنی که ببین درست است من مقام ندارم ولی زیبا هستم! و مگر ذهن گرسنه با این جور مانوورها سیر می شود! و او بالاخره باید یک چیزی بشود! و بی خبر از آن که همه چیز اوست!

یک روز فکر می کنی که اگر ابروها را تاتو کنی-مشکل حل خواهد شد! و بعد از تاتوی  ابروها متوجه می شوی که اگر بینی هم کمی شبیه فلانی شودـ دیگر کار تمام است! و بعد از بینی- آن یکی عضو- خود را به چشم می زند! و رفته رفته موضوع پیچیده و پیچیده تر می شود!

فراموش نکن که ذهن وابسته و همیشه گرسنه ی دروغین- خستگی ناپذیر است و این را آویزه ی گوش کن. و بسیاری از اشخاص بعد از عمل های فراوان مکرر- دوباره دلتنگ جسم اولیه خود می شوند! عبث بودن را می بینی!

در دنیای کاذب و غریبی زندگی می کنیم.اگر کسی خارج از جمعیت قراردادی با الگوهای من در آوردی قرار گرفته باشد-کمتر مورد توجه قرار می گیرد و کمتر جذاب شناخته می شود.ذهن شرطی می پندارد که بی قراری درونی را با نرم ها و باورهای خارجی می توان آرام کرد!

و در این میان پزشکان ما به جای کار واقعی و اصلی خودشان که پیشگیری و یا حداقل درمان بیمار است-آنان را بدبخت می کنند! این پزشکان مقام پرست و پول پرست و خودپرست و ضعیف مشکل را از ریشه بررسی نمی کنند-زیرا ریشه را نمی شناسند! زیرا خودشان هم اسیر و زندانی آرامش در مقام و پول و ظاهر هستند.

زیبایی در قیاس نیست.تو خودت زیبایی خاصی داری و پیروی از معیار ذهن و جامعه توهین به خداوند است.جامعه ای که تو را زیبا نمی داند-چونکه تو مقام و ثروت نداری و شبیه فلان هنرپیشه نیستی-بیمار است و تنها درمان آن کشف چشم سوم در آنان است و آن با خودشناسی میسر می شود.

و اگر خودت هم خودت را زیبا نمی دانی-باز چاره در خودشناسی است نه در جراحی و نه در مقام و شهرت و ثروت.

مهم این نیست که تو مقام و شهرت و ثروت و لب های پر داری یا نه. مهم این است که آیا تو میل به بوسیدن و عشق واقعی را داری یا نه!؟

قاسم سلطانی