تست و تشخیص جعل از واقعی

 

بشنو از نی چون حکایت می کند         از جدائی ها شکایت می کند

..مولانا

این که تو از اصل و خویشتن خویش جدا شده ای شکی نیست و یک کشف عرفانی و شهودی می باشد.اما متافیزیک دانان عقیده دارند که همین موضوع جدایی انسان از خویشتن خویش- به معنی این است که بخش خالی زره های اتم که آگاهی نامیده می شود-شاید دچار اختلال شده باشد- که انسان اینگونه میل به زندگی با توهمات را دارد تا خود زندگی!...فعلا این را داشته باشید.

این تقلای انسان گویای بدل بودن اوست و برای فریب به بدلان و تصویب از بدلان دیگر فعالیت می کند.هر لباسی را به تن می کند-هر ژستی را می گیرد.یک روز ادای روشنفکران آبگوشتی را در می آورد و یک روز متن های درجه ۳ روانشناسی و کوچه بازاری را به دیگران و خود نشخوار می کند و روز بعد عارف می شود!

عبث است دست به هر چیزی بزنی برای تخریب است!بدل برای فریب است!برای دیگرانی که نمی توانند اصل را از بدل تمیز دهند.و طبیعی است تو وقتی اصل را ندیده و نشناخته باشی-بدل برای تو بهترین است.

می گویم تو لایق اصلی و تو برای اصل آفریده شده ای.منظور از آفرینش تو - آفرینش اصل بود نه بدل!

برای تست اصلیّت خود و آیا این که چقدر به اصل نزدیک تر  هستید-روی تست خودشناسی و روانشناسی کلیک کنید.

تست خودشناسی و روانشناسی

قاسم سلطانی                                                                               

اشرف مخلوقات

 

 

 

 

 آیـا واقعاً انـسان اشـرف مـخلوقـات اسـت؟!

موجود یا گونه ای به نام انسان که قدرت تاثیرش بر سایر گونه ها یا موجودات بالاتر می باشد و عاشق آقایی کردن است. در حال حاضر تعادل کره زمین را به هم زده است و می گوید من اشرف مخلوقات هستم.

من در نظر داشتم یک مقالهء جدی در این باب بنویسم اما مقاله آقای مازیار توفیق نظرم را تغییر داد و ترجیح دادم مقاله آمیخته با طنز ایشان و بخش هایی از نظرات خودم را در انتها و در عرض این مقاله در اختیار علاقه مندان قرار بدهم.

لازم به توضیح است که من اشرف بودن انسانی که خودسازی و خودکاوی کرده است را زیر سوال نمی برم!

سال 2500 میلادی بود، بسیاری از جنگلهای موجود در روی زمین، تخریب و به شهر و جاده تبدیل شده بودند، به جز چند جنگل که آنهم در برنامه آینده توسعه شهرسازی قرار داشت.


تمامی حیوانات جنگل دور هم جمع شده بودند تا در مورد وضعیت پیش آمده بحث و تـبادل نـظر کــنند.

 

کــلاغ پــیر به عنوان سخنران مشغول قرائت بیانیه ای برعلیه انسان بود و با عصبانیت می گفت :« اسم خودشون رو گذاشتند اشرف مخلوقات و خودشون رو مالک دنیا می دونند، ولی به اندازه یک سوم سن من هم عمر نمی کنند و آنقدر نفهم هستند که حتی از پیش بینی یک طوفان یا زلزله ساده، عاجزند، در صورتیکه هر جوجه کلاغ تازه از تخم در اومده ای، از یک ساعت قبل می دونه که قراره طوفان بشه یا زلزله بیاد.»

خــر، با نیشخندی گفت:« با وجود اینکه اینهمه خرّیت من رو مسخره می کنند، ولی خودشون اینقدر بدبخت و ناتوان هستند که اگر شصت هفتاد کیلو بار- روی دوششون بذاری، صد متر هم نمی تونند راه برن، چه برسه به اینکه کلی بارشون کنی وتازه خودت هم بپری بالا و کیلومترها راه بری!»


شــتر در تائید حرف خر، گفت : «ادعای قدرت می کنند، ولی نه زور زیاد دارند و نه دندون تیز ، جفتک هم که بلد نیستند بزنند و هنگام دویدن هم، شترمرغ ازشون جلو میزنه. تازه به اندازه نصف من هم طاقت خستگی و گرسنگی وتشنگی رو ندارن و اگر دو روز توی بیابون ولشون کنی، روز سوم خواهند مرد...


گــنجشک با طعنه و کنایه از بالای درخت گفت : «با اون قد و هیکل ،حتی یک متر هم نمی تونند پرواز کنند و دلشون رو خوش کرده اند به این هواپیماهای قراضه شون که اونم یکی در میون سقوط می کنه و صد تا صدتاشون رو باهم به کشتن می ده.آیا تا بحال شنیده اید که گنجشگی به علت نقص فنی سقوط کنه؟»


درهمین میان ، مــیمون قهقهه ای زد و گفت :«برو بابا پرواز چیه ؟ آنقدرتنبل و بی عرضه هستند که حتی مثل ما از درخت هم نمی تونند برن بالا ، تازه همش هم میگن ما میمون تکامل یافته هستیم ! من نمی دونم لباس پوشیدن و در شهر زندگی کردن تکامله یا این همه جنایت وکثافت ، که فکر می کنند از ما میمونها کاملترند؟ چون به نظر من، ما فقط در همین دو سه مورد باهم فرق داریم و در بقیه کارها شبیه به هم هستیم، مثل هم راه می رویم و مثل هم غذا می خوریم ، از نظر قیافه هم که شبیه به هم هستیم! فقط اونها لباس می پوشند و ما لخت هستیم . اونها همدیگر رو آزار می دن و می کشند، ولی ما به همنوعانمون ظلم نمی کنیم.

قــورباغه که در کنار آب چرت می زد، بادی به غبغبش انداخت و گفت: «قهرمان شنای دنیا ،اندازه انگشت کوچیکه من هم شنا بلد نیست واگر سه دقیقه زیرآب بمونه، جسدش میاد روی آب، من نمی دونم که این دیگه چه جور قهرمانیه؟!!!»


ســوسک از لای برگها بیرون آمد وگفت :«چه اشرف مخلوقاتی که با یک میکروب کوچولو، روزها وهفته می افته گوشه خونه و تب و لرز می کنه و تکون نمی تونه بخوره، در صورتکیه من وخانواده ام در مرکز تجمع میکروبها هرشب «پارتی می کنیم» و درسلامت کامل بسر می بریم و با صفا و صمیمیت زندگی می کنیم.»


خــوک گفت: «بابا کجای کارید ! این آدمهای لعنتی که اینهمه پشت سر ما حرف می زنند و می گن ما خوکها حیوونات کثیفی هستیم، خودشون در طول یک ماه ، اندازه دوبرابر هیکل خودشون آشغال وکثافت درست می کنند و از کف دریا تا بالای آسمون رو به گند کشیده اند.»

شــیر که با دقت فراوان به حرفهای همه گوش می داد،با مظلومیت گفت: «آدمها اسم من رو گذاشته اند درنده. درصورتیکه درنده ترین حیوان دنیا خودشون هستند. چون من درنهایت روزی یک شکار می کنم (اون هم یک حیوان پیر یا مریض) و شکم خودم و خانواده ام رو سیر می کنم، بعدش هم روباه و کفتار و لاشخور با باقیمانده اش جشن می گیرند. اما این انسان لعنتی یکی رو می کشه که بخوره ، یکی دیگه رو میکشه تا از پوستش کیف و کفش درست کنه واز دیگری پالتو درست می کنه. با دندون این یکی گردنبند می سازه و از بدن خشک شده اون یکی مجسمه درست می کنه. بعضی ها رو بخاطر سرگرمی میکشه و تعدادی رو به خاطر ماجراجویی.»

جــغد در تأیید حرفهای شیر گفت:» آنقدر احمق هستند که خودشون برای خودشون قانون می سازند و بعدش برای اجرا نکردنش حکم زندان و اعدام صادر می کنند. با دست خودشون پول و چک و کارت اعتباری می سازند و بعدش به دنبالش می دوند و برای بدست آوردنش از صبح تا شب کار می کنند . با کلی عشق و عاشقی وحرفهای رمانتیک با هم ازدواج می کنند، اما بعد از شش ماه دنبال راه فرار از زندگی زناشویی می گردند. آیا به نظرشما این آدمها دیوانه نیستند؟!»


زرافــه پرسید: «ببینم مگه آنها درطول زندگی روزمره چکار می کنند که ما نمی کنیم؟ تا اونجایی که من می دونم اونها هم مثل همه ما حیوانها می خورند و می خوابند و جفت گیری می کنند. بعدش هم بچه دار می شن و بچه شون رو بزرگ می کنند. آخرش هم پیر میشن و می میرند. مگر اصل موضوع زندگی این نیست؟ خوب ما حیوانات هم که همین کارها رو می کنیم. تازه نه شهر داریم نه ماشین، نه پول داریم ،نه ساختمان . علف مون رو می خوریم و می خوابیم و زندگیمون رو می کنیم. پس دیگه این همه شلوغ پلوغی برای چیه؟ این همه ساخت و ساز و رقابت و جنگ برای چیه؟ آیا با این کارها بعد از مرگ سرنوشت بهتری نصیبشان میشه یا آنها هم مثل ما می پـوسند و به خاک تبدیل می شوند؟!!! آیا چیزی ازاین دنیا میشه بیرون برد؟! اگر نمیشه، پس چرا اینقدر حرص و جوش می خورند؟ اگر همونطور که ادعا می کنند عقلشون بیشتر از ما می رسه ، پس چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده اند ؟ مگه توی این همه کهکشان جای دیگری به غیراز کره زمین برای زندگی وجود داره؟ اگه نداره پس چرا اینقدر داغونش کردند؟ مگه همه انسانها از یک جنس نیستند ؟ پس چرا اینقدربه هم بدی می کنند؟ ا گر اینها اشرف مخلوقات و باهوش ترین حیوانات هسـتند ،پــس وای به حــال مــا!!!


گــوزن گفت:«خوب مشکل همین جاست که آنها این واقعیت را فراموش کرده اند که یک حیوان هستند مثل بقیه و با اختراع و ساخت یکسری لوازم بدرد نخور و بی مصرف ،فکر کرده اند که از ما کاملتر و پیشرفته تر هستند، ولی با وجود این همه پیشرفت و اکتشاف هنوز هم مثل ما نمی دونند از کجا آمده اند و به کجا خواهند رفت؟ و حتی یک روز هم نمی تونند مرگشون رو عقب بیاندازند و یا جلوی یک اتفاق ساده طبیعی رو بگیرند، پس این همه تکنولوژی و علم به چه دردی می خوره؟»

مـــورچه که از اونجا رد می شد گفت :«کدوم پیشرفت ؟ کدوم اختراع ؟ مثلا همین یخچالی که ساخته اند به چه دردی می خوره ؟ ما مورچه ها همیشه برای سه چهارماه آذوقه غذایی داریم، و می تونیم هفته ها و ماهها از خونه بیرون نریم، ضمنا نه یخچال داریم ، نه فریزر و نه سوپرمارکت، ولی این آدمها با این همه وسایل به ظاهر پیشرفته، بازهم هرروز توی این سوپرمارکتها مشغول خرید آذوقه هستند، و به یک هفته نمی رسه که دوباره سر از سوپرمارکتها در می آورند و وقت و پول خودشون رو هدر می کنند.

مــار، در تایید حرف مورچه ادامه داد: «من نه زبون درست وحسابی دارم و نه دست و پا ! کردیت کارت و پول نقد هم ندارم، ولی بلاخره با همین بی دست و پایی و زبون فس فسی، شکم خودم و زن وبچه ام رو سیر می کنم، ولی این آدمها اگر به چهار زبون زنده دنیا هم حرف بزنند، ولی پول نداشته باشند، حتی در شهر خودشون هم از گشنگی می میرند، چه برسه توی جنگل و بیابون!

زنــبور وز وز کنان گفت: «این همه حرف از تمدن و فرهنگ می زنند، ولی اگه چهارتاشون باهم توی یک کار شراکت کنند، بعد ازچند روز، از همدیگه خسته میشن، بعد از چند هفته باهم اختلاف نظر پیدا می کنند و دعواشون میشه، بعد از چند ماه از هم متنفر می شوند و بالاخره هم با هم نمی سازند و جدا می شوند. در صورتیکه هزاران زنبور سالهای سال درکنار هم زندگی می کنند و در نهایت احترام و انضباط به وظایف خود عمل می کنند.»

گــاو با عصبانیت و گلایه گفت: « توی عمرم موجودی به این بی معرفتی- نمک نشناسی و بی رحمی ندیده ام. همشون با شیر من بزرگ میشن، ولی یک کلمه تشکر نمی کنند، بعد هم که پیر و از کار افتاده شدم، سرم را گوش تا گوش می برند و ازم استیک و همبرگر درست می کنند. تازه به هرکس هم که چاق و بد هیکل باشه می گن گاو! واقعا که وحشتناکه. به خدا صد رحمت به شغال!»

مــرغ که داغ دلش تازه شده بود گفت:« ای بابا... دست روی دلم نذار که دلم خونه! یک عمر تخم ما رو می خورند، بعدش که از تخم افتادیم، خودمون رو می پزند و می زارن لای زرشک پلو... آخه این هم شد انصاف؟! والله روباه از اینها با انصاف تره ، چون یا خودت رو می خوره یا تخمت رو !

***
صدای وحشتناکی آمد و بلافاصله یکی از درختان قدیمی و بلند جنگل که بسیاری از پرندگان و حیوانات را در خود جای داده بود به زمین افتاد. حیوانات سراسیمه و وحشت زده پا به فرار گذاشتند.

 

بله ! مثل اینکه طرح توسعه شهری آغازشده بود .البته بدون هیچ اجازه و هماهنگی قبلی با صاحبان اصلی جنگل!

آقای توفیق: ممنون از تهیـه بیانیه حیوانات. کار زیبایی ارائه دادید. و ببخشید اگر تغییراتی در مطلب ایجاد شده است. 

 

اجازه بدهید من هم در سهم خود از این حیوانات گرامی درخواست عفو نموده و بدینوسیله از گونه انسان عاجزانه تقاضای توبه و رعایت ادب و معرفت و قدری انصاف تمنا بکنم.

خـر گرامی: مثل همیشه بخشش و بخشندگی را امــّا از تو انتظار دارم و لازم می دانم اطلاعاتی در مورد گونه انسان در اختیار شما قرار دهم چرا که آگاهی شما موجب کاهش درد و اندوه شما خواهد بود.شما باور کنید که تنها شما نیستید که انسان او را به باد مسخره می گیرد! مسخره کردن انسان از بیماری وی به حسادت و حقارت سرچشمه می گیرد و از نظر کارشناسی اینان خودشان را در نهایت مسخره می کنند. زن شوهر را- مرد زنش را- دوست دوستش را- بنا آرایشگر را- مهندس دکتر را- کارمند روحانی را و همه یکدیگر را مسخره می کنند. 

مردمانی که هجو را با لطیفه اشتباهی می گیرند!

هم نوع عزیز مــیمون تحریف نشده: من با بخش بزرگی از حرف های شما کاملا موافق هستم، اما اجازه بدهید در نکاتی که اختلاف نظر داریم را برای شما روشن کنم. اینکه فکر می کنی شبیه هم هستیم پیشنهاد می کنم انسان را موقع از خواب بیدار شدن هم ببینید، بدون آرایش، زمانی که عصبانی است، موقعی که حسادت می ورزد، زمانی که احساس حقارت می کند، در حال تکبر و زمانی که احساس خطر می کند، زمانی که نفسش زیر سوال می رود، زمانی که مطلبی را دزدانه و پنهانی می خواند! 

فقط یک اشاره بود!

و در آخر من فکر نمی کنم که ما مثل هم راه می رویم. ما راه نمی رویم ما پیوسته فکر می کنیم و نقشه می کشیم و راه رفتن اصیل خودمان را که بی تکبر و در لحظه باید باشد را فراموش کرده ایم

خــوک مهربان ناراحت نباشید، حق کاملا به جانب شماست. انسان در چند هفته بیشتر از هیکل خود آشغال و کثافت تولید می کند، خبر نداری که بعضی ها در درون خود چقدر کثافت جمع کرده اند و تازه روانشناس هم دارند که مسولیتش تمیز کردن کثافت های درونی است و اینان حاضر نیستند حتی هر از گاهی حمام روانی کنند! 

تازه اگر با روانشناسی هم ملاقات کردند به او هم سعی دارند ترفند بزنند و روانشناسانشان هم به آنها ترفند می زند!

دوست روشنفکر جــغد عزیز: به نکته حساسی دست گذاشتید.

من می گویم دلیل اصلی بدبختی های انسان همین عقل مصلحت اندیش است، مخصوصا ترفندهای شان، غیبت کردن های شان، تحریف کردن هایشان، 

به همین دلیل نه دوستی هایشان واقعی و پایدار است و نه عشق و ازدواج هایشان!

فکر را جایگزین تجربه های بودن و دانش را جایگزین خرد کرده اند. یک فکر وابسته محال است آزادی را درک بکند و فقط یک انسان آزاد و رها می تواند آگاه و روشن باشد تا به کمال برسد.

مــورچـه عزیز: روز به روز که به اکتشافات انسان اضافه می شود تکبرش هم بزرگ می شود ولی من در حیرتم تکبر آنهایی که مصرف می کنند از آنهایی که اختراع کرده اند بیشتر است! تو چی فکر می کنی؟

مــار مفید مظلـوم: زهر تو دارو بوده و نیش و چشم زخم بعضی از انسان ها نابود کننده. می توانم بفهمم چرا حرف های مـورچه را تائید می کنی من هم حرف های تو را تائید می کنم .

و اما زنــبور: داروی هزار و یک بیماری... ای کاش انسان ها فقط یک چیز از  شما زنبور ها یاد می گرفتند. شما زنبورها بهترین مترجمان هستید! اما انسان وقتی می خواهد از کسی یا چیزی سخن بگوید همیشه آن را به نفع خود تحریف و ترجمه می کند.

گاو زیبا و صبور: انسان تنها به شما قـدرناشناسی نمی کند. او به خدا می گوید: تو باید منت من را بکشی تا من بهشت تو را تایید کنم. به نویسنده می گوید: تو باید از پای من ببوسی تا من کتاب تو را بخوانم. مطمئن باش ارزش تو در نزد انسانها بسیار بالاتر از خودشان است!

و اما سرکار خانم مرغ: شما هم دست روی دل من گذاشتید انسان از همه کس و همه چیز استفاده می کند اما به روی خود نمی آورد و در نتیجه مثل این می ماند که آن را دزدیده است!

زرافه جان: آیا و شاید قدری کم لطفی نکرده اید؟ همه انسان ها آنگونه که شما تجربه کرده اید زندگی نمی کنند شاید عده ای حسابگر خودشان را فروخته اند و در نتیجه زندگی شان شبیه شما باشد!

امـا هستند انسان هایی که خودسازی و خودکاوی کرده اند. من امیدوارم توفیق شود و شما با این دسته از انسان هم ملاقات فرمایید. البته واقعی- واقعی را ملاقات می کند و غیر واقعی قادر به ملاقات با واقعی نیست!

یعنی انسانی که خودسازی نکرده است دیده ی او کور است. حتی اگر "واقعی" همسایه، دوست و همسرش باشد او را نمی تواند ببیند.

من در بین این همه حیوانات فقط تعدادی را زشت دیدم. "چاپلوسان- خسیسان- خبیثان- خودداران-  سرسریان- سطحیان- دروغ گویان- دورویان- شروران- بردگان - جاه طلبان - ستمکاران- کینه ورزان- حسادت ورزان- نفرت ورزان- خرافه ورزان- اوبـاشان- لـجبازان- انـتقام جـویان- سخن چینان - سفسطه کنندگان-خرافه گستران- خرافه گرایان- غیبت کنندگان- شخصیت پرستان، مغلطه گران، مقام پرستان، 

قاسم سلطانی                                                                                    

درمان زندگی و آگاهی

ما زندگی نمی کنیم.این زندگی- تجربه ساختگی جانشین ماست.

زندگی ئی که آزادی و صداقت و دوست داشتن و عشق ورزی در آن مفقود باشد-و معنی کردن پیوسته- و غیبت کردن- تمامی قلب ما را به خود پیوند زده باشد- که زندگی نیست.

آنانی که در ضمینه متافیزیک صاحب سخن هستند-خوب می دانند که زندگی و آگاهی دچار بیماری شده است و درمان آن را - آزادی و بخشش و بخشیدن می دانم.

توجه داشته باشیم که آزادی به معنای وابستگی نیست.آزادی یعنی رهایی از دست جانشین - و استقلال نهایی- خود اصلی - اورجینال و مخلوق اصلی و صاحب اصلی. این جانشین صاحب جعلی است و فقط از شناخت می ترسد و اگر او را بشناسی زود محو می شود و قدرت را واگذار به خویشتن خویش می کند.

شناخت با دانستن تفاوت دارد.شناخت به همراه تجربه وجودی و لمس به دست می آید.ولی دانستن حفظ کردن است.فراموش نکنیم که دانش به معنای شناخت نیست. اما در شناخت دانش هم هست-اما دانشی از جنس آگاهی و نه از جنس منیّت یا نفس ذهنی" ( لوس - هرزه پو - هرزه خواه - هـرزه خور -هرزه درا - هرزه گرد -  هـرزه مرض !)

با شناخت- این جانشین هرزه مرض- خود به خود محو می شود- و بیماری هم از بین می رود و تمام دنیا تبدیل به یک خانواده سالم می شود.

تبدیل به یک نفر می شود.و آن یک نفر- از شش میلیارد جمعیت امروزی و تمام موجودات- بیشتر و رنگارنگ تر و خوشبوتر و متنوع تر و مهربان تر می باشد.آن یک نفر- بی نیاز و همیشه عاشق است.

آن یکتایی و یگانگی و یکپارچگی بر شما مبارک باد

قاسم سلطانی

 

به این حکایت زیر که از وبلاگ بابک برگرفته شده است- توجه بفرمایید:

روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.

در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

 

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

 

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.

 

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.

 

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.

 

ميدانيد چـــــرا ؟

 

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش .

 

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.                      

بشکن و بالا بنداز

بشکن و بالا بنداز

قسمت اول:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود...

یک زنی بود فاسق داشت.یک خواهر هم داشت که با شوهرش آن ور شهر می نشستند.خانه هاشان از هم خیلی دور بود.یک روز که با فاسقش قرار مدار گذاشته بود-برای این که سر شوهر را بیخ طاق بکوبد و خانه را بی سر خر کند به اش گفت:- مشتی جون!

بیخود آنجا بیخ لنگ من نشین.فکر کردم امروز برات یه آش مایه دار حسابی بپزم اما اندازه نمکش یادم نیس.پاشو شال کلاه کن گیوه هاتو ورکش یک تک پا برو خونه خواهرم از قول من سلام و دعا برسون بگو تو آش یه وجب روغن چه قده باس نمک ریخت.تا هم خودت راهی رفته باشی هوایی خورده باشی،اشتهایی به هم برسونی، هم من سر فرصت و دل راحت آشمو بار کنم.

باری. مشتی خوشحال از این که زنش به غیرت کدبانوگی افتاده و تصمیم گرفته آش چرب و چیلی براش بپزه. راه خانه باجناقش را پیش گرفت و رفت، زنکه هم مولش رو کشید تو خانه در را کلون کرد و با خیال راحت مشغول عیش و عشرت خودشان شدند.

حالا این دو تا را دست به دست و لب به لب همین جا داشته باشید و بشنوید از مرد که:

این بیچاره خوش خیال همین جور خوش خوشک و گل برچین گل برچین، رفت و رفت و رفت تا رسید به خانه خواهرزنه و سلام و دعای زنش را رساند و گفت که بله:- عیالم امروز داره واسه من آش یه وجب روغن می پزه،اما اندازه نمکی که باس توش بریزه یادش رفته، منو راهی کرده خدمت شما تا هم گردشی کرده باشم و هوایی خورده باشم و اشتهایی وا کرده باشم و هم اندازه نمک آشو بپرسم.

خب دیگر:خواهر هم که لابد تو بار گذاشتن این جور آش ها اوستا بود،پس از آن که مشتی را نشاند و تخمه و آجیلی به اش خوراند و یک مشت قصه سیمرغ و چل طوطی به گوش خواند و وقتش را گذراند گفت:-به خواهرم سلام برسون بگو الهی آشی که پختی نوش جون و گوشت رونت بشه! نمکشو باس به قاعده ذائقه خورنده ش بریزه:

<<مشتی و نیم مشتی>>

مرد که پا شد خدا نگهدار گفت،سلام و دعای زیادی به کبلائی باجناقش رساند، راه افتاد طرف خانه خودشان و برای این که مبادا یک وقت اندازه نمک آش یادش برود همین جور می رفت و با خودش می گفت:<<مشتی و نیم مشتی>>-

قسمت دوم:

تا یک وقت رسید به خرمنجائی که دهاتی ها  خرمن هاشان را کوبیده بودند،باد داده بودند و حالا داشتند گندم شان را که از قضا آن سال کلی هم برکت کرده بود و تخمی هفتاد و هشتاد تخم بار داده بود قپان می زدند و کیسه می کردند.

همین که دهاتی ها چشمشان افتاد و دیدند یکی از بالای تلنبار گندم می گذرد و یک بند زیر لب می گوید-مشتی و نیم مشتی،به خیال این که یارو دارد کسب و کارشان را جادو می کند که برکتش برود،خلق شان تنگ شد گرفتندش به باد کتک و حالا نزن کی بزن که:-

مرتیکه چشم تنگ پدر سوخته!خدا لعنت کنه! الهی خوره به اون زبونت بیفته! لال بمیری! مگه مرض داری که این همه بار و برکتو میگی مشتی و نیم مشتی؟

مشتی بینوا که کتک سیری نوش جان کرده بود ناله کنان گفت:-آخه این چیزیه که کبله خانم گفته.

گفتند:- کبله خانم تو لنگش خندیده! مگه ورد دیگه قحط بود که اینو یادت داد؟

گفت:- من که غرض و مرضی ندارم.بم یاد بدین که چی بگم.

گفتند: باید نیشتو تا بناگوشت واکنی و از ته دل بگی

<<یک دونه نه- هزار دونه>>

قسمت سوم:

گفت:-باشه، همینو می گم من که غرض و مرضی تو کارم نیست.راهش را گرفت نیشش را تا بناگوش وا کرد بنا کرد رفتن و وردی را که دهاتی ها یادش داده بودند خواندن.تا یک وقت به خودش آمد دید که یک عده سیاهپوش یخه دریده با چشم های سرخ گریه ئی دورش را گرفتندـ

بامبیچه تو سرش می زنند، مشت و سقلمه تو پک و پهلوش می کوبند لگد و اردنگی حواله اش می کنند و با گلوی بغض کرده و صدای گرفته سرش داد می زنند:-قرمساق خدانشناس!مگه خاکشیر نبات حلق مردم کردی که دعا می کنی مرگ و میر میونشون بیفته؟ همین یه داغ دل واسه مون بس نیست که تو زبون پس قفا شده میگی یه دونه نه هزار دونه؟

نگو اینها داشتند سر و سینه زنان، مرده ی عزیزی را می بردند قبرستان، که ناگهان دیده بودند یکی سرش را انداخته پائین از وسط صف عزادارها رد می شود و همین جور با نیش باز می گوید:-<<یک دونه نه هزار دونه>>!

مشتی فلک زده ی از همه جا بی خبر که سقلمه و توسری مفصلی خورده بود گفت:-بابا، پدرتون خوب، مادتون خوب، اینو از لنگم در نیاوردم که دهاتی ها یادم دادند. تقصیر من بی گناه چیه؟

عزیز مرده ها گفتند:-دهاتیا به هرچی نابدترشون خندیدن!مگه ورد قحطیه که اینو بگی؟

گفت:-آخه پس چی باس بگم؟

گفتند:-باید اوهم اوهم گریه کنی،با کف دست تو پیشونیت بکوبی و از ته دل به درگاه خدای عالم بنالی و زبون بگیری بگی :

<< همین باشه دیگه نباشه>>!

قسمت چهارم:

گفت:-چه عیب داره، همینو میگم.گریه کنان راهش را گرفت، بنا کرد تو سر زدن و نالیدن و دست به آسمان دعا کردن که <<همین باشه دیگه نباشه>>!

تا وسط های شهر گذارش افتاد به کوچه ئی که آب و جاروی مفصلی کرده بودند، به در و دیوارش قالیچه ی فراوانی آویزان کرده بودند، دو طرفش گل و گیاه و مردنگی و لاله ی زیادی جلو آینه های قدی گذاشته بودند و گله به گله تار و تنبور و نی و کمونچه و دمبک و دایره زنگی می زدند و می خواندند و کیل می کشیدند.

چیه چه خبره؟ نگو چراغان و آینه بندان کرده اند و دارند دختر تاجرباشی را می آرند با پسر پادشاه دست به دست بدهند، که ناگهان چشم کس و کار عروس و داماد به مشتی فلکزده می افتد که گریه کنان و نالان می آید، تو سر و سینه اش می کوبد و به درگاه خدا می نالد که <<همین باشه دیگه نباشه>>!

چه دردسرتان بدهم؟ این بار دیگر چوب و چماق و گاو هم سر هم به فحش و سقلمه و لگد و توسری اضافه شد:

پدرسوخته فلان فلان شده، این حرفو باید دشمنای پادشاه یادت داده باشن! یالا بیفت جلو، باس ببریمت زندون داغ و درفشت کنیم تا مقر بیای، بعد هم بندازیمت تو سیاهچال بذاریم اونقده اون تو بمونی که موهات رنگ دندونات بشه تا بفهمی یه من دوغ چن من کره داره!

ای داد ! ای فغان ! دشمنای پادشاه یادم دادن چیه، مگه شماها رحم و انصاف سرتون نمیشه؟ به هر زبانی که بود حال و حکایت را حالی آن ها کرد و از خر شیطان پائینشان آورد تا دل شان به رحم آمد و از سر تقصیراتش گذشتند و گفتند همان کتکی که خورده بسش است.اما مجبور کردند برای جبران گناهش باقی راه را شلنگ تخته زنان بشکن بزند و بگوید:<<بشکن و بالا بنداز>>!

قسمت پنجم:

گفت:-باشه. منی که ریگی تو کفشم نیست برام چه فرق می کند. و همان جور که شلنگتخته می انداخت و می خواند و صدای درق و درق بشکن هفت تا محل می رفت راهش از وسط مسجدی افتاد که مومنین گوش تا گوش برای نماز صف بسته بودند. آنها هم مشتی بیچاره را که ندانسته، با های و هوی و ذکر << بشکن و بالا بنداز، واسه زفاف جا بنداز>>خودش را به صف نمازشان زده بود گرفتند به قرار واقع کوبیدند که:-ای ملعون! ای خبیث! ای کافر حربی! مسجد جای اینجور حرامزادگی هاست؟

بیچاره مشتی! درآمد که:- آخه بابا من چه خاکی به سرم کنم؟قراول یساولای پادشاه به این کار مجبورم کردند، منو چه به این غلطا؟

گفتند:-ای لعنت حق به آبا و اجداد پادشاه و قراول یساولاش! اون ناکسا اگر از مسلمانی خبر داشتند که پادشاه و قراول یساول و عمله ظلم نمی شدند. تو که مومنی و زیارت حضرت ثامن الائمه رم به کمرت زده ای، باید فکر آخرت باشی...باید سرت را بکشی تو لاک خودت یک گوشه را بگیری برای خودت بروی و مدام ذکرت این باشه که <<خدایا من گنهکار عاصی خودم را به تو می سپارم>>!

قسمت ششم:

نگو یک محله آن طرف تر دزد طراری پیدا شده بود که امان همه را بریده بود.تا جایی که اهل محل هم قسم شده بودند به نوبت بزخو کنند و گوشه و کنار و این ور و آن ور کشیک بکشند و مواظب رفت و آمدها باشند تا دزد را گیر بیارند و حقش را بگذارند کف دستش.

مشتی بیچاره سرش را کشیده بود تو لاکش، زیر دیوار را گرفته بود و زیر لب می گفت:<<خدایا- من گنهکار عاصی خودمو به تو سپردم>> که اهل محل با الم و اشاره همدیگر را خبر کردند و بی هوا ریختند سرش:

حرامی جدّ اندر جدّ دزد! پدر سوختگیت به جایی کشیده که موقع بالا کشیدن از دیوار مردم خودتو به خدا هم می سپری؟!!

ولم کنین پدربیامرزا ! حرومی کیه؟دزد کدومه؟ از دیوار مردم بالا کشیدن چیه؟ 

گفتند:حالا نشونت میدیم! و بنا کردند زدن.

-آی! وای! خونه خرابا، مگه به جوال کاه می زنین؟ آخه من بیجاره چه گناهی به درگاه خدا کردم که صبح تا حالا هر جا پام رسیده مثل پشم لاحاف کهنه حلاّجیم کردین؟

الخلاصه.همان جور که به باد مشت و لگد گرفته بودنش، هر جور که بود بی گناهی خودش را به آن جماعت زبان نفهم حالی کرد. جوری که از زدنش دست برداشتند و گردو خاک قباقدکش را براش تکاندند، یک خورده مشت و مالش دادند، آبی به لبش رساندند و بنا کردند ازش عذر خواستن که:

والّاه چه می دونستیم؟ کف دستمونو که بو نکرده بودیم، دیدیم یکی مثل دزدا از کنج دیوارا می خزه گفتیم لابد دزد محله مان همینه.آخه آدمی که ریگی به کفش نیس چرا باید اون جور زیر دیوارا خف کنه؟! سرشو می گیره بالا، سینه رو میده جلو، زیر پاشم نیگاه نمی کنه، مگه نه؟ از قدیم ندیما گفتن طلا که پاکه چه باکش ز خاکه، مگه نه؟

قسمت هفتم و آخر:

گفت:- آره حق با شماس، از این سرونه باس اون جوری راه برم. سینه را سپر کرد و دماغ را بالا گرفت و با آن که هر چلزّه ی گوشت و پوست و هر بند استخوانش از زور درد یک سازی می زد، برای این که راه را میان بر کند انداخت از تو مدرسه طلبه ها که زودتر جنازه اش را به خانه برساند.طلبه ها نشسته بودند تو حیاط مدرسه و رحل ها را گذاشته بودند جلو روشان ضرب ضربا ضربو می کردند که ناگهان دیدند:

یک آدم سر به هوا، بی این که نگاه کند وامانده پایش را کدام گور می گذارد زد و رحا ها را برگرداند و کتاب و تفسیرشان را این ور و آن ور انداخت و، نه یک عذرخواهی ئی، نه یک ببخشیدی، هیچی!

رگ طلبگی شان جوش آمد نعلین ها را برداشتند به جانش که:-ای تخم حیض ولدشیطان! بیضه اسلام را لگد می کنی؟ و افتادند به جانش:-ای ملحدبن ملحد! ای حارص بن حارث! بخور تا یاد بگیری که از این ساعت به بعد همه جا زیر پاتو مواظب باشی تا اگر یک جا ورقی از اوراق دینیه ببینی که بر زمین افتاده برداری ببوسی به راس و عینت بمالی و بسم اللاّه گویان لوله کنی و به سوراخی بتپانی که به اش بی حرمتی نشود.

دردسر ندهم، مشتی بیچاره که از این خان هم نیم جانی به در برده بود با کله باد کرده و چشم هائی که جلوش ماه و ستاره می رقصید و پاهائی که نا و رمقی توشان نمانده بود رفت طرف خانه، از وحشت این که باز بیضه اسلام را لگد کند و دسته گل تازه ئی آب بدهد نگاه از زمین بر نمی داشت که ناگهان:

جلو حمام نزدیک خانه شان، میان خاک و خل کف کوچه چشمش به تکه کاغذی افتاد، نگو دلاک حمام بسته حنائی را در تاس آبی خالی کرده بود و کاغذش را انداخته بود دور، دولا شده بود داشت حنا را خمیر می کرد.

مشتی منگو خسته کاغذ را برداشت و بوسید به سر و چشم هایش مالید و لوله اش کرد، هر چه این ور و آن ور چشم انداخت سوراخی پیدا نکرد جز این که همان دم باد زد و لنگ دلاک کنار رفت.مشتی هم که دیگر نه کله اش درست کار می کرد نه چشمش درست جائی را می دید، بی معطلی بسم اللهی گفت و لوله کاغذ را جا کرد که، چشم تان روز بد نبیند!

هر جور که بود خود را از چنگ دلاکه بیرون کشید و زیر باران بد و بیراه و فحش و فضیحت، خودش را کشید تو خانه و کلون را انداخت.چیزی که تو آن حال کوفتگی به جانش رسید آش داغی بود که عیال مهربانش مشتی خانم پخته بود.از قضا نمکش هم به قاعده  بود:

چون مشتی خانم وقتی دیده بود جواب آوردن مشتیش طول کشیده همان جور پیش خود مشتی نیم مشتی نمک آن تو کرده بود.

برگرفته از:قصه های کوچه. تدوین و گردآوری از احمد شاملو                             

                                              

  

احساس تنهایی و بیماری های وجودی

پروردگارا, مرا یاری ده تا با برداشت های منجمد گذشته خود, حال و حالم را مختل نکنم. زیرا ناهماهنگی میان نیاز و بودن در لحظه- ناشی از تجربه ها و باورهای گذشته می باشد و موجب سوء تفاهم و تئوری توهم در من می گردد.

پروردگارا, انرژی مرا باز گردان تا بتوانم ادراک های منجمد گذشته را ذوب کرده و متحول به ادراک های جدید بکنم.زیرا آن ادراک های گذشته ناهماهنگی در وجود من می آفرینند و موجب سوءتفاهم وجودی و روحی و روانی در من می شود.

خداوندا, به من قوت ده- تا بتوانم خودم را جدا از محیط و اشیاء و دیگران نبینم.

خداوندا, به من هشیاری ده تا بتوانم بفهمم که جدا دیدن خود از دیگران موجب جنگ و نزاع من با خود و دیگران است.موجب نابودی محیط و عشق است.

خداوندا, خواسته و میل من را که تلاشی بیهوده است- به بودن و آگاهی و یگانگی و ادراک جدید متحول ساز.

پروردگارا, به من صبر و شکیبایی انعام عطا فرما, تا بتوانم از مرزهای سرد و یخی جدایی جسم و روح و ذهن عبور کرده و به یکتایی و یگانگی برسم.تا از تضاد و اختلاف به آرامش و تسلیم برسم.

خداوندا, چنین تحولی حق من است.

خداوند, مرا شادی انعام عطا فرما تا بتوانم از اسارت جدایی و انزوا که موجب اختلال سلامتی است رها شوم.

خداوندا و تو خودت خوب می دانی که منظور من از من-من نیستم! زیرا من خودم را جدا از اینان و آنان نمی بینم و خوب می دانم که جدا دیدن خود از اینان و آنان خشم را در انسان پرورش می دهد و موجب می شود که انسان در صدد کنترل واکنش دیگران باشد و خود را در شکل خصومت-سرزنش و هراس و رقابت نمایان بکند.

وقتی تو خود را از دیگران جدا می بینی - این جدایی موجب اختلالات فیزیکی در شما نیز می گردد و بالا رفتن کلسترل و فشار خون- امکان سکته مغزی و قلبی نیز شدت می یابد.و پیری زود رس را نیز موجب می شود.

انسانی که دیگران و در واقع خود را مخاطره آمیز و رقیب می بیند- استرس در خود تولید می کند و آسیب از این استرس ها و توهمات تو را از زندگی و لحظه و عشق باز می دارد.

یگانگی یعنی ذوب شدن در آگاهی و درک و تجربه یکپارچگی با کائنات. و نتیجه این وحدت یعنی عمر جاویدان- یعنی این که آن گوشه دنیا یک موجود زنده دیگر-یعنی من!

و اگر در این دنیا این همه تضاد و ظلم هست- به دلیل این هست که آگاهی و من دچار بیماری شده ایم.یعنی اگر  فلان شخص در آن گوشه دنیا که چه بسا من هم نمی شناسم- طغیان می کند و موجب جنایت و قتل هزاران موجود می شود-یعنی این که من و آگاهی دچار اختلال شده ایم.

آری درست و چنین است که هر اتفاق ناخوشایندی که در هر کجای دنیا اتفاق بیفتد ـ تو و من هم مسئول هستیم!

انسان کامل یعنی انسانی که به کمال رسیده است و یعنی این که به یکپارچگی و یگانگی رسیده باشد.حضرت علی یک انسان کامل بود-برای این که به یگانگی رسیده بود و برای این که خود را از دیگران جدا نمی دانست.حضرت مسیح و بودا و زرتشت و خیلی از انسان های گمنامی که حتی شاید دوست و همسر شما نیز باشند و به یگانگی رسیده باشند.

انسان های تعالی یافته را فقط انسان های تعالی یافته قادر به دیدن و درک است.آن ها در جامعه و چشم همگان انسان های معمولی به نظر می رسند و این حقیقت را بدانیم که تنها انرژی باقی مانده و سالم بخش خالی هر زره اتم (آگاهی) توسط نور و انرژی چنین مردان و زنانی اداره می شود.

و اینان جدا از تو نیستند و اینان همیشه با تو بوده اند و همیشه با تو نیز خواهند بود.اینان به تنهایی به یک گوش  از سر جدا شده می مانند و اینان و تو به تنهایی به یک چشم جدا شده از سر می مانند و یک چشم و گوش از سر جدا شده به تنهایی به چه کار می آید!

انسان در یک هارمونی و کلیت و تمامیت معنی می یابد.

قاسم سلطانی

 و مولانا می گوید:

           تـو چشم شیخ را دیدن میاموز         فـلک را راست گـردیدن مـیاموز

             تو کـل را جمع این اجزا مـپندار         تو گل را لطف و خندیدن میاموز   

           تو بگشا چشم تا مهتاب بـینی         تــو مـه را نـور بـخشیدن میاموز

           تو عقل خویش را از می نگهدار        تـو مـی را عـقل دزدیـدن میاموز

           تــو بــاز عـقل را صــیادی آمــوز         چـنـین بــیهـوده پــریـدن میاموز

           یــتیمان فــراقـش  را بــخنـدان         یــتیمان را تــو نــالـیـدن مـیاموز

           دل مـظلوم را ایـمن کن از ترس         دل او را تـــو لـرزیــــدن مـیامـوز

           تو ظالم را مده رخصت به تأویل         ســتیزا را ســــتیزیدن مـیامـوز

           زبان را پردگی می دار چـون دل        زبـان را پـــرده بــدریدن مـیامـوز

                                 تو در معنی گشا این چشم سر را  

                                 چو گوشش حرف بر چیدن مـیاموز