روشنفکر

کلمۀ روشنفکر گویا به عنوان بالا ترین معیار درک و عقل در حوزۀ سیاست، علوم انسانی و فرهنگ و دیگر امور مطرح است.

لطفا اجازه دهید با طرح پرسش هایی صریح با شخصیت روشنفکر به صورتی ساده برخورد کنیم. این صراحت می تواند در مواجهۀ ما با بسیاری ازموضوعات به ظاهر بزرگ و اتوریته های اجتماعی مفید باشد.

-لازم به یادآوری است که در اینجا روشنفکر به عنوان نمونه ای ازشخصیت های ارزشی در اجتماع مورد نظراست.

-آنچه دراینجا به عنوان اندیشه مطرح شده نوعی تفکر است که خارج ازحوزۀ علوم واقعی و تجربی در انسان شکل گرفته و مربوط می شود به درگیری انسان با خودش و هم نوعانش که نتیجۀ تاریک اندیشی ذهن بشراست.

۱-به نظرشما روشنفکرکیست ؟

۲-چرا عده ای علاقمندند خود را منور الفکر قلمداد کنند و برای شناساندن خود به دیگران دست به تلاشی گسترده می زنند؟

۳-دلیل ظاهر متفاوت و ژست های روشنفکرانه چیست؟

۴-آیا ظاهر و نحوۀ گویش افراد می تواند دلیلی بر ژرف نگری آنها باشد ؟

۵-آیا روشنفکر دارای ذهنی آزاد است یا تفکرش حاصل اندیشه و ایده هائی قالبی و از قبل آموخته شده است؟

۶-چرا کسانی که خود را غرق در ایده ها و عقایدشان می کنند بیشتر دچار تشویش و اضطراب هستند؟

۷-چرا معمولا روشنفکران درگیر فراز و نشیب های روحی می شوند ؟ دورۀ جوانی با سرخوشی و خود شیفتگی همراه با اضطراب و التهاب، دورۀ میانسالی با رنج سرخوردگی و دوره کهن سالی با احساس باخت در زندگی.

۸-آیا عبوس بودن و عصبیت لازمۀ روشنفکری و متفکر بودن است؟

۹-آیا شور و شعف برای شخصیت روشنفکر مفهومی دارد؟

۱۰-نحوه برخورد روشنفکر با مردم چگونه است؟

۱۱-چرا معمولا متفکرین و یا روشنفکران خود را تافتۀ جدا بافته تصور می کنند و تلاش می کنند تا خود را در قالب عقایدشان به مردم معرفی و بشناسانند؟

۱۲-چرا روشنفکر تا این حد شیفتۀ خود، عقاید و ایده هایش است؟

۱۳-به نظرشما روشنفکر به درک چه چیزی نائل شده که خود را برتر و فهیم تر از دیگران تصور می کند؟

۱۴-آیا علاقۀ افراد به داشتن عنوان روشنفکری به دلیل ارزشی بودن این عنوان در اجتماع است؟

۱۵-آیا بصیرت یا خرد همان روشنفکری است؟

۱۶-تفاوت حقیقت بینی با روشنفکری چیست؟

۱۷-به نظرشما چرا با وجود اندیشمندان و مصلحین بسیار، جوامع همچنان درگیر آشوب و در هم ریختگی هستند؟

۱۸-آیا جنگ ها و ناآرامی ها بشری صرفا به دلیل وجود افراد جاه طلب و خونخوار است یا گاها نتیجۀ تراوشات فکری انسان های متفکری که تصور کردند مشکل بشر (منهای خود) را بدرستی درک کرده اند و برای حل اش اینگونه مسیر تمدن بشر را به سمت جنگ و نابودی کشاندند.

۱۹-آیا نتیجۀ تفکرات اندیشمندان معمولا به سود فردیت انسان ها است یا همسو با اهداف نظام های اجتماعی و سیاسی ؟

۲۰-اگر نرخ ارزش اندیشیدن تا این حد بالا نبود آیا روشنفکر بودن از چنین جایگاهی برخوردار بود؟

۲۱-اندیشه های یک متفکر از کدام قسمت ازذهن اش می جوشد؟ از افکار و ایده هایش یا از ادراک اش؟

۲۲-آیا خاصیت روشنفکر در نگاه و ارتباط صحیح اش با موضوعات است یا مرور ایده ها و عقایدیش در قبال موضوعات؟

۲۳-آیا اندیشۀ روشنفکر حاصل گذشته است یا نتیجۀ ارتباط پویا با زندگی؟

۲۴-ایده در ذهن روشنفکر از چه جایگاهی برخوردار است؟

۲۵-اگر ایده و عقیده از ذهن روشنفکر حذف گردد چه چیزی از شخصیت او باقی می ماند؟

۲۶-به نظرشما چگونه می توان از طریق فکر کردن با موضوعات ارتباط برقرارکرد؟

۲۷-آیا آنچه روشنفکر می اندیشد همان چیزی است که درحال جریان است یا مرور دانسته ها و برداشت های ثبت شده ذهنی از موضوعات ؟

۲۸- به نظرشما وقتی درحال تفکر هستیم مرتبط با زندگی نیز هستیم؟

۲۹-آیا ایده و تئوری با حقیقت یکی هستند ؟

۳۰- تفاوت بین ایده و حقیقت از نگاه روشنفکر چیست؟

۳۱-چرا روشنفکر در مورد همه چیز ابراز نظر میکند الا در بارۀ طوفان های مخرب فکری که در ذهن اش در حال جریان است؟ ( او به شدت از این عمل بیزار و با آن بیگانه است).

۳۲-چرا اکثر روشنفکران از الگوهای فکری و رفتاری خاصی پیروی می کنند؟

۳۳-چرا استوره سازی و ا لگو برداری، ابزارهای لازم برای روشنفکر به نظر رسیدن است؟

۳۴-چرا روشنفکر وابسته و معتاد به مطالعه است؟

۳۵-ارزش کتاب و مطالعه برای روشنفکر در چه حدی است؟

۳۶- آیا روشنفکری یک واقعیت است یا عنوانی اجتماعی؟

(دقت در پاسخ به این سؤالات می تواند گره های ذهنی بسیاری را بگشاید).

عناوین(روشنفکر، انتلکتوال ، با کلاس، فاضل، هنرمند ، عارف و درویش) صرفا صفات و القاب اجتماعی می باشند.

شکل گیری و رواج چنین صفاتی نتیجۀ تصویرپردازی و برچسب زنی های فکری خود ماست که به جامعه انعکاس یافته . رواج عناوین شخصیتی از این دست بازتاب اندیشه های فرد فرد ماست به جامعه .

لطفا به این موضوع خوب دقت کنید. آنچه در مورد ارزش شخصیتی افراد در نظر می گیریم انعکاس تعابیر و تصاویری است که از قبل توسط القائات جامعه درحافظه ما به ثبت رسیده اند و ما با اندیشیدن به آنها مجددا موجب رونق بخشیدن به این صفات و ارزش ها می شویم.

بنابراین ارزش صفات وابسته به اندیشۀ اذهان است و بدون آن از رواج می افتند. به همین دلیل صفات و ارزش ها پدیده ای موقتی و وابسته به شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هر جامعه ای دارند.

بدین ترتیب ما ازموضوعات آن چیزی را درک می کنیم که به ما از قبل القاء شده،نه آنچه حقیقت است. بنابر این انسان از مشاهده و درک مستقیم محروم مانده و به جای آن درگیر با معضلی به عنوان سرطان فکری در روان اش شده.

-همیشه در اطراف جماعت روشنفکر افرادی هستند که خود را نادان فرض کرده و شخصیت خود را در وابستگی به دیگران معنا دار می بینند. این یک بده بستان و معامله ای روانی است. روشنفکر نیز مانند همۀ انسان های سرگشته نیازمند به توجه دیگران و مطرح بودن است . طرفداران نیز نیازمند مورد توجه بودن هستند آنها در این وابستگی ذهنی احساس امنیت و کسی بودن می کنند.

چنین ارتباطی درحالی صورت می گیرد که هر دو طرف معامله درحال ظلم و ضرر رساندن پنهان به یکدیگرند .

اگر تاریک اندیشی و توهم در ذهن انسان شکل نگرفته بود هیچگاه جنس بدلی درک و فهم یعنی روشنفکری را ه به بازار حقیقت بینی پیدا نمی کرد.

-شخصیت روشنفکر مغایر با آزاد اندیشی است، او ذهنی قالب اندیش، محصور و تجزیه شده دارد. او نیز مانند همۀ انسانهای درگیر شده با توهم شخصیت آنچه می اندیشد را حقیقت تصور می کند! روشنفکر وابسته و محکوم به حمل تصورات خود نسبت به شخصیت روشنفکرانه اش است. درحقیقت او نه یک انسان آزاد بلکه بردۀ و اسیر تصورات و ایده ال های اش است. چنین انسانی نمی تواند در مورد عشق و آزادی بیان صریح و صادقانه ای داشته باشد. همۀ تلاش او درجهت منافع (من) یا شخصیت اش است!

نباید فراموش کنیم که (شحصیت) همیشه سنگ خود را به سینه می زند خواه این شخصیت روشنفکر باشد خواه یک انسان متعصب .

آزادی برای روشنفکر یک ایده آل در دور دست است که تصور می کندربا قالب فکری او امکان دست یابی به آن امکان پذیر است . در حقیقت روشنفکر همه چیز را می اندیشد و این با حقیقت درحال جریان که خارج از محدودۀ تفکرات ماست تفاوت دارد.

عقیده و ایده ال اندیشی لازمۀ شخصیت روشنفکر است چرا که او نیازمند ابزاری است برای توجیه تلاش و حرکت اش. کلماتی مانند آزادی ، عشق ، رنج بشری، استثمار، ملی گرائی، تبعیض نژادی همه بهانه هائی هستند تا روشنفکر بتواند خود را به دیگران اثبات نماید!

اشتباه روشنفکر در این است که (خود)، اندیشه و ایده ال هایش را با حقیقت یکی فرض کرده.

او چاره ای جز این روش ندارد چرا که با انکار افکارش، شخصیت اجتماع اش را منتفی می بیند.

روشنفکر و همه انسان های درگیر شخصیت برای حفظ عقاید و رسیدن به ایده آل هایشان تاوان سنگینی می پردازند، هزینه ای که از جیب کرامت انسانی و آرامش روان اش پرداخت می شود. اما او در این معاملۀ چیزی جز ترس، اضطراب و احساس تنهائی عایدش نمی شود.

(به همین دلیل دل کندن از توهم (من) برای انسان سرگشته و با خود بیگانه کاری است در حد مرگ)!

-لازمۀ در آرامش زیستن و همراه بودن با حقیقت یا (آنچه هستیم) آگاهی از مکانیزم مخرب اندیشۀ (من) بودن و حذف چنین تصوری در خود است. این درحالی است که به ما القاء شده تصور (من) داشتن شرط لازم برای وجود داشتن و دیده شدن در جامعه است.

روشنفکری نیز مانند بقیۀ عناوین ارزشی، سکه رایج معاملۀ شخصیت در بازار پر رونق فخر فروشی و برتر بودن در اجتماع است و به کار دیگری نمی آید

http://tavajjoh.ir!

تاوان مقایسه

وقتی با دقت به هدف و انگیزه مردم برای توجیه تلاش در زندگی نگاه می کنیم، جدای مسئله تامین معاش، متوجه محرکی قوی، زیر پوستی و موزیانه، تحت عنوان رقابت و موفقیت می شویم!
رقابت درمیان همۀ گونه های حیات امری طبیعی است، اما نوع جالب و متفاوتی از رقابت در میان گونه بشر شکل گرفته که جدای بحث بقا و تامین نیازهای واقعی اش است. این رقابت کاذب در قبال موجودی شکل گرفته که جامعه او را به عنوان تهدیدی برای منافع، فرصت ها و موقعیت ها به ما القا و معرفی نموده!
این رقیب نه ازسیاره دیگری آمده و نه ازگونۀ دیگری است، او انسان است درست مانند من و شما. تهدیدی که در اثر تکرار و رسوب القائات جامعه، (من) می بایست خود را نسبت به او متفاوت،لایق، مستحق و یا حقیر، ناتوان و ترسو درنظر بگیریم!

منشاء این رقابت در نوعی برداشت مخرب ذهنی است که انسان را درمقابل انسان قرار داده. مسئله ای که ریشه در نفرت و خشم داشته و به دشمنی و خصومت می ماند.
برای بررسی علل رقابت می بایست ابتدا با عملکرد مقایسه که سنگ زیرین خشم و نفرت است آشنا شویم. نمی توان بدون آگاهی از مکانیزم مقایسه و خشم پی به علل شکل گیری رقابت برد، بنابراین ابتدا به بررسی مقایسه می پردازیم.

مقایسه نتیجه آموزه ای تاریخی است که بشر برای درک موقعیت و جایگاه اجتماعی اش و همچنین پرداختن به مقوله ای مبهم و آمیخته به توهمی، تحت عنوان رشد و درحقیقت (نمایش شخصیت)، موظف به قیاس داشته ها و نداشته هایش نسبت به هم نوع خود شد.
انسان با پرداختن به این کار مهمل ، آتش خشم و نفرت را درخود روشن و آن را درمواجهه با همنوع خود تجربه کرد و خود را به لذت و قدرت برخواسته از خشم و تخلیه آن عادت داد.

انسان با پرداختن به مقایسه، توجه اش را از باطن خود دور و به داشته های دیگران نزدیک ساخت و ملامت و اراده را به عنوان محرک و ابزار تلاش وهمچنین مجازات (خود) درذهن تثبیت کرد.
با آلوده شدن ذهن به مقایسه ، به مرور این باور در او شکل گرفت که انسان قطعا بزرگترین خطر و رقیب او در کسب منافع و فرصت ها است.
اعتیاد به سنجش و مقایسه خود با دیگران موجب شد تا انسان به خویشتن خویش، و به (آنچه هست) اعتنا نکند، و به مرور اسباب بی اعتمادی و تناقض با خود را فراهم آورد.

هنگامی که از طریق فرهنگ و باورهای اجتماعی رقابت شکل گرفت و به انسان القا شد که کامل نیست و می بایست برای رسیدن به خوشبختی و رشد شخصیت خود را تکامل بخشد ، طبیعتا او دیگر خود و (آنچه هست) را باور ندارد و تلاش می کند تا از خود فعلی اش که عین حقیقت است گریخته و به ایده ال و آرمان ها نزدیک شود.

در رقابت، انسان اشتباها انکار دائمی خود را لازمه پیشرفت و ترقی فرض می کند، او متوجه نیست که انکار (آنچه هست) عین جدال و تضاد با خود است و ادامه این روند موجبات تقویت عامل آشوب، یعنی اندیشه (من بودن) را فراهم می سازد. پدیده ای توهمی، خودبین و انحصارطلب.
با تثبیت رقابت در ذهن، دو اتفاق در زندگی انسان رخ می دهد، اول اینکه در توهم بدست آوردن و عقب نماندن از سراب لذت و خوشبختی از درون خود فاصله گرفته و عمری را درترس و اضطراب می گذراند. و دوم اینکه، در راه فرار و روبرو نشدن با (آنچه هست) یا (خود اصیل)، دست به ابداع و کشف انواع راه های فرار و تخدیر خود می زند. خود مشغولیت های متنوع و به ظاهر موجه ای که همه حول محور(شخصیت یا من) می چرخد.

فرار از خود و نماندن با (آنچه هستیم)، ذهن را مسخ و موجودیت فردی را از بین می برد و انسان را تبدیل می کند به موجودی مردد، فاقد انگیزه زندگی و مضطرب.
انفصال از درون باعث می شود تا انسان درک صحیحی از (آنچه هست) نداشته باشند و این نقطه شروع و بنیان همه آشفتگی ها و بی قراری های گذشته اکنون و آتی بشر است.

انسان در این وضعیت مانند غباری سرگردان در هوا برای تسلای روان بدلی و آشفته خود، دائما چیزی را می جوید تا رنج سرگردانی و بی اعتمادی به خود را التیام بخشد.
انسان مرتبا می جوید تا چیزی را جایگزین خود گم شده اش کند، جستجوئی که ماهیت فرار از خویش را دارد.
وقتی با دقت به مکانیزیم چنین جستجو و فراری می نگریم متوجه می شویم با این شیوه، انسان از یک طرف در حال فرار از (آنچه هست) است، از طرف دیگر بابت ترس و اضطراب ناشی از تنهائی و بیگانه ماندن با خود، دائما چیزی را می جوید تا به بهانه این مشغولیت با خودش روبرو نشود و خود را همچنان از توجه و مشاهده به (آنچه هست) در غفلت نگه دارد.

بنابر این جستن و کاوش، در بسیاری از انسان ها تبدیل به خود مشغولیتی موجهه شده، برای گریز دائمی و عدم مشاهده خود. (موجه از جنبه ارزشی و اعتباری). انسان به بهانه این مشغولیت ظاهرا با ارزش، فرصت توقف و موهبت تأمل در خویش را از خود گرفته !
انسان با خود بیگانه عین آشفتگی است، او هر چه بجوید، بیابد و یا در خود ایجاد کند، بدلی بوده و حامل ویروس تناقض و آشفتگی است. هرگونه جستجو و یافتنی موجبات تضاد بیشتر در او می شود.
ای کاش بشریت قادر بود درک صحیحی از عامل جستجوگر (فکر) یا همان عامل توهم (من بودن یا شخصیت) که همان عامل ایجاد تضاد و تناقض و نهایتا ترس و اضطراب در ذهن اش است داشته باشد.

اما مشکل اینجاست که انسان به جهت وابستگی و اعتیاد به توهم شخصیت و بندها ئی که از برکت این توهم بر دست و پای ذهن اش زده شده قادر نیست حتی در صورت اطلاع از وجود نرم افزار (توهم من) دست از آن بشوید، نگرانی از بابت از دست دادن تصور (من)، مانع از این می شود که انسان بتواند معجزۀ خروج از قالب (خود) و رهائی را تجربه کند. او با این عمل هستی واقعی اش را در معرض نابودی می بیند.

انسان با گذشت قرن ها جز در موارد بسیار نادر هنوز متوجه این نکته در ذهن خود نشده که عامل ایجاد و تداوم توهم (من )، همان عامل ایجاد ترس و اضطراب است، پدیده ای چند چهره و زیرک، درست آنچه به شیطان تعبیرشده .

متاسفانه بشر تاکنون به دلیل همین چند چهره بودن و ترفندهای زیرکانه فکر، ابزار دیگری برای خروج از بن بست روانی و پیوند مجدد با خود سراغ ندارد.
انسان ندانسته با خود عامل ایجاد آشفتگی و ترس در پی ایجاد آرامش، رفع اضطراب و یا تکامل خویش است. خون به خون شستنی که تا ابد راه به پاکی نبرده و نخواهد برد.
توهم (من)، نرم افزار موهمی است که با تکرار القائات، به عنوان نماینده و کارگذار جامعه در خصوص حفظ و رونق بخشیدن به بازی شخصیت در ذهن هر یک از ما نصب گردیده.

سعادت و آرامش مورد جستجوی بشر، جز با توجه و در ارتباط قرار داشتن با باطن و محو تصور (من) امکان پذیر نیست، تا زمانیکه انسان در مدار خویشتن آنهم بدون حضور تصاویر و تفاسیر فکری قرار نگیرد، کارخانه تولید افکار متضاد به طور تمام وقت مشغول به کار خواهد بود.
انسان برای سرگرم نگه داشتن و توجیه فرار از خود، نیازمند بهانه ای بود که در این میان رقابت و مقایسه و ترس ازعقب نماندن ، دیده نشدن و به حساب نیامدن بهترین بهانه را به دست او داد.

انسان برای بزک کردن و نهادینه نمودن نفرت و خشم ، دست به ابداع واژه هائی زد تا یاری رسان او باشد در سهولت ابراز و ترویج خشم . ازجمله این واژها که در پس دژ قدمت و اخلاق پناه گرفته اند می توان به (تعلیم وتربیت) و (رقابت سالم) اشاره نمود.

http://tavajjoh.ir

سکوت چیست؟

وقفه ما بین دو نت دراصوات هارمونیک، یا محیطی خالی از صدا!
آنچه از مفهوم سکوت دراینجا مد نظر است، قطع و خاموشی نجواهای آزار دهنده و غیرقابل کنترل فکری است.
افرادی که درجستجوی آرامش درونی اند، درحسرت و آرزوی فراهم آوردن چنین سکوتی درخود اند، وجود این آرزو ناشی از مزاحمت تصاویر و نجواهای فکری است که قادر به کنترل شان نیستیم!

چرا علی رقم خواسته ما سکوت و آرامش در ذهن محقق نمی گردد؟ سرچشمه این مزاحمت های دائمی کجاست؟ افکار از کجا می جوشند؟ آیا تا به حال موفق به مشاهده و درک ماجرائی که موجب شکل گیری نجوا و تصاویر مزاحم در ذهن می شود شده اید؟
برای آگاهی از مکانیزم شکل گیری این نجوا ها می بایست گام به گام پیش رفت.

در اثر القاء اطرافیان، فشار فرهنگ و سنن، تربیت و همچنین رسانه های گوناگون، (بابت چیزی شدن)، انسان ازکودکی تصوری ازخودش به عنوان (من) و (شخصیت من) پیدا کرد، با شکل گیری این توهم در انسان، ابزار درک و وسیله ارتباطی او (فطرت) با پدیده ها زندگی دستخوش تخریبی گسترده شد تا حدی که (انسان دیگرخودش نبود)!

با جایگزنی این پدیده با فطرت ، ارتباط و درک انسان از طریق واسطه ای دست دوم ( فکرواندیشه) به شکل تفسیر و نمایش تصاویرفکری که حاصل برداشت های (همان فکر) است برقرارشد.
فکر یا مفسر، جای درک بی واسطه را گرفت و جانشینی شد برای فطرت و ذات اصیل مان. این عارضه دراثر القائات محیط و انکار دائمی خود، درما شکل گرفت.

منظور از انکار دائمی اینست که درکودکی دائما از ما خواسته می شد (آنچه هستیم نباشیم و آنچه نیستیم بشویم)، اصلی ترین و مخرب ترین شیوه در اجرای این عمل مقایسه کردن ما با دیگران بود. این نحوه برخورد، پایه های تناقض و تضاد را تقویت و فطرت را درما خشکاند.
کودکی که ذهن اش هنوز به اسارت توهم شخصیت درنیامده و یا انسانی که توانسته باشد (اسارت درقالب) را درک و از آن خارج شود، درحالت مشاهده و توجه به سرمی برد. او به وقایع نگاه می کند بدون هرنوع تفسیر و دخالت تجربیات و تصاویر کهنه فکری . او همه چیز را زنده و نو مشاهده و درک می کند.

نجواها و تصاویرمزاحم فکری از زمانی درما شکل گرفت که به ما آموختند خودمان نباشیم.
و این (خود نبودن) موجب تعارض انسان با خودش شد.
این نجواها حاصل جدال دائمی تصاویر غیرواقعی است که از (خود) پیدا کردیم. تصاویری که برپایه وهم اندیشی استواراست و وجود خارجی ندارند!

دراثر این اتفاق، ذهن از کنترل ذات خارج و انسان خودش را در انتهای بن بست نا امنی و ترس گم کرد و به ناچار برای فرار از ترس به (حساب نیامدن)، تصور شخصیت و (من با خود غریبه) را به جای (خود) واقعی اش پذیرفت.

هریک از ما بدون اطلاع از وجود چنین بلای خانمانسوزی، با جایگزین کردن پکیجی تقلبی و مملو از تضاد و تناقض به عنوان (من و هستی من)، ناخواسته یک پدیده بیگانه را به عنوان مفسرو آقا بالاسر ، درذهن خود نشاندیم.

انسان در اثر این اتفاق به ناچار هدایت زندگی و موجودیت شریف و لایتناهی خویش را در فرصت استثنائی عمر به دست ناپاک شیاطینی که زاده اندیشه های مهمل و متضاد بودند سپرد.

وقتی انسان عادت کرد که خود را به واسطه وجود تعابیر، تصاویر و قضاوت ها حس کند، به مرور به چنین شیوه ای معتاد شد و نجواهای سکوت گریز و تصاویر ضد و نقیض مونس مادام العمر ذهن اش شدند.
این تناقض و تضاد بین تصاویر و تفاسیرگوناگون درخود است که موجب هجوم تصاویر و نجواهای فکری می شود.
با کمی دقت متوجه می شویم، تا زمانی که تضاد در ما شکل نگرفته، با خود مشکلی نداریم، اما به محض شکل گیری فکر متضاد، نگرانی و تشویش به سراغمان می آید. (نکته ای که تکرارش ضروری است این است که، تصویر یا تفسیر اولیه و تصویرضد آن و همچنین تشویش و اضطراب، همه توسط یک عامل یعنی مرکزی که توهم اندیشه (شخصیت من) را در ما به عهده گرفته ایجاد می شود).

اضطراب با مکانیزیم به جان هم انداختن تصاویر و تفاسیر ضد و نقیض شکل می گیرد. اگر قادر به توجه و مشاهده روند شکل گیری افکار و احساساتمان شویم، یا بتوانیم وقفه یا توقفی در افکارمان ایجاد کنیم، متوجه موضوعات به ظاهر با ارزش و رایج در اجتماع می شدیم و بسیاری از ترس های غیر واقعی در ذهن بی رنگ می شدند.
ترس ها و موضوعات غیرحقیقی که توسط پایگاهی بیگانه درذهن شکل می گیرند. نگرانی هائی که اصلا وجود ندارند اما توسط فکر واقعی جلوه داده می شوند!

ازکودکی در لابلای تعلیم و تربیت و به بهانه رشد و ترقی و تعالی، دائما به ما القاء و یادآوری شده که خودت را نپذیر و آن را انکارکن، آنچه هستی نباش و تلاش کن به هدف و مقصدی برسی! عادت کن به بالاتر ازخودت نگاه کنی، توقف درجائی که هستی موجب عقب افتادن از رقبا می شود، و از این جور نصایح . ایده ها و اهدافی نامعلوم و نامشخص! همه بدون توجه به ماهیت چنین مقصد نامعلومی، فقط عادت کرده ایم که به دنبال (این هیچی های اجتماعی) بدویم!
حالا می توانیم درک کنیم که ریشه ترس و اضطراب هایمان کجا است!
این وجود تصاویر متناقض و متضاد و همچنین عادت به عدم پذیرش این (خود اکنون مان) است که موجب آشفتگی و اضطراب درما می شود.
به طورمثال، وقتی صفت سخاوت به عنوان یک ارزش مطرح و ترویج می شود، من با دلخوش بودن به تصویر سخاوت درخودم به عنوان یک ارزش اجتماعی، احساس رضایت و اطمینان خاطر می کنم . اما هنگامی که در آن روی سکه سخاوت، هالو بودن به عنوان ضد ارزش در اجتماع مطرح است، ناگهان نگرانی بابت تخریب تصویر سخاوت وجودم را فرا می گیرد.

درحقیقت این عدم ثبات تصویر سخاوت و تخریب آن با صفت هالوبودن است که موجب کشمکش های فکری و ملامت بابت بی عرضه فرض شدن می شود.
امکان ندارد که شما تصویری فکری ازخود داشته باشید و قادرباشید روی آن برای دراز مدت حساب کنید، موقتی بودن تصاویر فکری جزو ماهیت آن است و این ترفندی فکری است برای بیمه کردن حضور و تداوم پایگاه بیگانه (توهم شخصیت).

انسان از زمانی که مجبور و معتاد به چنین کشمکشی درخود شد، رفته رفته تمام انرژی حیات و فرصت عمرش را به جای درارتباط قرارگرفتن با خود و هستی به پای چنین قمار ناشیانه ای باخت، و ناسزایش را نصیب زندگی و سرنوشت و طعنه زدن به خالقش کرد.

تمام صفاتی که در اجتماع ترویج می شوند موقتی بوده و خاصیتی دوگانه دارند. یعنی درجائی شما ازداشتنش به خود می بالید و درجای دیگر مجبور به نفی آن می شوید.
بیائید صادقانه دلمان برای خودمان بسوزد تا شاید شروع و مقدمه ای شود درخلاصی از این بازی تباه کننده!
سکوت ذهنی زمانی محقق می گردد که با مکانیزم کلی پایگاه فکربه عنوان خالق تصور(من) آشنا باشیم.
فراموش نکنیم که همهء مه های فکری نتیجه فرایندی فیزیکی و واقعی در مغز نیستند، بلکه حاصل نوعی توهم اندیشی است، درست مانند ویروسی که نرم افزاری را مخدوش و مختل می کند، اختلالی که در اثر القائات جامعه ایجاد و به وسیله ترفند های فکری، حقیقی و واقعی جلوه می کند.

کافی است با توجه و مشاهده آنچه در ذهن رخ می دهد پی به بازی توهم شخصیت و نیازهای پوچ آن ببریم، آنگاه تجربه شیرین به سربردن با فکر بی آزار را خواهیم چشید. این حالت همان فنا و رستگاری است که حاصل توقف در خود و سکوتی باطنی است.

http://tavajjoh.ir

رابطه در سکوت

پنج سال پیش در چنین روزی، ارتباطم را با ایرانیان داخل کشور و سراسر جهان با جملهء سکوت آغاز کردم.

اگر ما نتوانیم، با "خود" در ربط باشیم، هرگز نخواهیم توانست با زندگی و دیگران در ربط باشیم!

این روزها پاره ای دیگر از من، از زبان من می نویسد:

برای ایجاد و درک رابطه، می بایست صداقت روبرو شدن با "خود" و "آنچه اکنون هستیم" را داشت.
مشکل فعلی ما، عدم درک مفهوم رابطه است، درکی که اندیشه های کهنه و خواسته های متنوع ما، فرصت شکل گیری آن را در ذهن نمی دهند.
زندگی یعنی درک رابطه ای که در اثر تماس، برخورد و تبادل احساسات و افکار بین ما با دیگران صورت می گیرد. رابطه تنها ابزار انسان برای درک زندگی و "خود" است. بدون رابطه انسان موجودی تنها و جدا مانده از زندگی است. انسان تنها در ارتباط می تواند حس زنده بودن را درک کند، اگر رابطه وجود نداشت ، زندگی و هستی مفهومی متفاوت می یافت.

انسان تصور می کند چون می اندیشد، حیات دارد، در حالی که ارتباط موجب درک بودن و خلاقیت می شود. اندیشه به دلیل وابستگی به گذشته، کهنه و ملال آور است . انسان هرگز با استفاده از ابزار فکر و اندیشه قادر به ورود، به میدان عمل عشق، خلاقیت و شادکامی نخواهد شد.
مردم در حال حاضر از رابطه به عنوان نردبانی برای رشد و ترقی اقتصادی و یا شخصیتی استفاده می کنند. این در حالی است که رابطه، خاصیتی دیگری نیز دارد. این همان خاصیت اصلی رابطه است که از توجه بشر خارج شده، کاربرد رابطه برای کشف "خود" و پدیده های گوناگون حیات.
با استفاده از این خاصیت رابطه، می توان شکل بی واسطه ای از درک را تجربه کرد. درکی که فارغ از پیش داوری و تعابیر متداول فکری است، در رابطه شرایط درک و یکی شدن با جوهر پدیده ها فراهم می آید. به نظر شما وجود چنین نعمتی ، چیزی است که بتوان به سادگی آن را درخود نادیده گرفت؟ این همان حالتی است که عرفا وفلاسفۀ بسیاری در آرزوی درک آن بوده و هستند، اما سراز جای دیگر در آوردند.

بدون رابطه نمی توان به مفهوم واقعی خود و زندگی دست یافت. رابطه مانند آئینه ای است که می توانیم "خود" واقعی را در آن مشاهده کنیم. انعکاس "خود" می تواند به وسیله توهم شخصیت یا فکر تحریف شده باشد، یا همانی باشد که هستیم و "آن چه هست" ما را منعکس سازد.
با توجه به اهمیت تصور "من" یا شخصیت، ما ترجیح می دهیم، به مشاهدۀ شکل تحریف شده و غیرحقیقی از "خود" بپردازیم. انسان اسیر فکر مجبور و محکوم به تماشای تصاویر فکری بابت آرزوها و حسرت های اش است . این اصرار و علاقه انسان برای گریختن از واقعیت "خود"، باعث شده، هرگز موفق به مشاهدۀ آنچه واقعأ هست نگردد. همه ما ترجیح می دهم به جای توجه و در ارتباط قرار داشتن با "خود"، مشغول به مرور و برآوردن نیازها و ایده های شخصیتی مان باشیم.

(من) یا فکر، از هر نوع بسر بردن و نگاه صریح ذهن به "خود" گریزان است. انسان اسیر اندیشه تمایل و استعداد عجیبی برای فرار و عدم شکل گیری ارتباط با خود دارد. چرا که در توجه ذهن به خود، دست توهم من و تصور شخصیت برای ما رو می شود. ما هر لحظه در اندیشۀ اثبات خود به دیگران هستیم و زندگی خود را بابت وجود چنین تلاشی فنا می کنیم. هیچکدام از ما حاضر نیستم در ارتباط و مواجهه با آنچه "هم اکنون هستم" یعنی حقیقت "خود" قرار بگیرم. همه انرژی شان را صرف برآوردن خواسته ها و تداوم این "من" قلابی در خود کرده اند.

اگر به نحوه ارتباط مردم با یکدیگر دقت کنیم متوجه این نکته می شویم که در مواجهۀ با هم به واقعیت یکدیگر توجه نداریم، ما آموخته ایم که دیگران را به واسطه علائم شخصیتی شان درک کنیم. اگر چه از انسانیت و درک باطنی دم می زنیم، ولی همچنان با همان شیوه القاء شده و رایج اجتماعی به رابطه نظر داریم، رابطه تا زمانی برای ما قابل ارزش است که رضایت و منافع مادی یا احساسی ما در آن تأمین باشد، این شکل از ارتباط همیشه مورد توجه و باعث خوشنودی ماست، اما به محض خدشه دار شدن چنین ارتباطی، بلافاصله همه چیز تخریب و بهانه جوئی ها آغاز می گردد.

موجودیت انسان ها با علائم شخصیتی شان معنا می گیرد، همه درحال برانداز نمودن یکدیگر و ارتباط گیری از طریق علائم شخصیتی و اعتباریات اجتماعی هستند. آنچه درچنین شیوۀ رابطه ای مفقود شده، تبادل احساس بین انسان ها است، به همین علت مشاهده می کنیم که روابط بین مردم سطحی و معامله گرانه شده، همه از دید هم موقتی و مناسبتی هستیم.
در حال حاضر اساس روابط بر پایه نیاز و سوداگری است. نیازهائی که ناشی از تمایلات "من" یا شخصیت است، نه خود حقیقی مان. بنابر این علت عدم شکل گیری صحیح ارتباط بین انسان ها، وجود فکر و تعابیر همیشگی آن است.

اگر با نگاهی صریح روابط اجتماعی را مورد توجه قرار دهیم، متوجه این نکته می شویم که رابطۀ مردم با هم روند از هم گسستگی و مقاومت در برابر هم دارد. همه به ظاهر در حال تقویت رابطه با یکدیگرند، اما در باطن مشغول به احداث و تقویت دیوار تمایز و شخصیت برتر دربرابر دیگران هستند. ایجاد چنین تمایزی بین خود و دیگران به معنی نفی درک رابطه درخود است.
مردم گاهی براساس رعایت عرف و یا برآوردن نیازهای شان مجبور به سرک کشیدن از بالای این دیوار می شوند، آنها نام این سرک کشیدن و خروج موقتی از حصار را ارتباط اجتماعی می گذارند و بابت بهبود اجرای چنین نمایشی، دست به دامان کارگاه های آموزش مهارت های اجتماعی می شوند.

اصلی ترین هدف، در زندگی هر یک از ما حفظ و تقویت این دیوار در مقابل دیگران است، دیواری که ما آن را اشتباهأ شخصیت و (من) خود تصور کرده ایم، ما دائمأ به عناوین مختلف مشغول به تقویت و قطور نمودن هر چه بیشتر حصار شخصیت هستیم، اما در حقیقت مشغول به تدفین تدریجی خویشتنن، در گورستان توهم شخصیت ایم.
ما این دیوار را موجودیت روانی خود تصور کرده و در پناه امنیت متزلزل و دروغین آن مشغول به اتلاف عمر هستیم، با وجود این حصار، و برداشت اشتباه ازخود به عنوان "من"، احساس تنهائی و اندوه در انسان امری است اجتناب ناپذیر. تا زمانی که وجود خود را وابسته به وجود حصار توهمی "من" تصور کنیم ، سخن از عشق ، صلح و ارتباط مسالمت آمیز با یکدیگر بی معناست.

ما کشش ذهنی شدیدی به پناه گرفتن در پشت این دیوار داریم، زیرا فکر می کنیم این حصار به ما دلگرمی و امنیت می دهد. ما به دلیل عدم درک صحیح از خود، از تصور ترک این حصار خیالی می هراسیم! به ما القاء شده که آن سوی دیوار شخصیت، خطر و تهدیدات متعددی در انتظار ماست، این درحالی است که وجود چنین القائاتی موجب پدید آمدن حصار "من" و توهم شخصیت در ما شده .
تشکیل حصار فکر و القاء تصور شخصیت علت بروز آشفتگی، نگرانی و اضطراب دائم و همچنین، علت جدائی انسان به عنوان یک موجود تنها و درمانده است .

همه ما برای فرار از آشفتگی های ذهنی و ایجاد شکلی از امنیت روانی به دنبال جان پناهی فکری هستیم . وظیفه ایجاد این امنیت را تصورات گوناگون فکری به عهده دارند. با وجود ترس دائمی انسان و لزوم پناه گرفتن در پشت حصار فکر، برای غلبه بر نگرانی، همه ترجیح می دهند روابط خود را از پس چنین حصاری با دیگران شکل دهند.

اما تشکیل این حصار به معنی قطع رابطه با خود و دنیای خارج از خود است. بنابر این نه روابط شکل می گیرد و نه راه حل رفع مشکلات. بنابر این مشاهده می کنیم که با وجود جلسات متعدد، کنفرانس های بین المللی، هیچ راه حلی کلی و دائمی برای مشکلات بشری ارائه نمی گردد، نتیجه گیری ها موقتی و در فضای بی اعتمادی و یأس شکل می گیرد. چرا که راه حل ها برخواسته از حصار "من" بوده و طبیعتأ همه چیز در جهت تأمین منافع "من ها" است نه بشریت.

تا زمانی که هر یک از ما خود را در مرزبندی با دیگران قرار می دهیم، آرامش و عشق پا در وجود مان نخواهند گذاشت، صلح پایدار زمانی برقرار می گردد که همه از پشت حصار "من" بیرون بیایند و لزوم پناه گرفتن در پشت حصار "من" در ذهن ها منتفی گردد، و بشر قادر به تغییر نگرش نسبت به همنوع خود شود. این امر محقق نخواهد شد جز با درک انسان از عامل ایجاد آشفتگی در وجود خودش!

اکنون همه ما در حال بررسی راه های دستیابی به قدرت، ثروت ، مقام، خانه مجلل و یا اثبات شخصیت و عقیده خود به دیگران ایم، در جامعه ای که ذهن مردم به جای زندگی، متوجه اهداف و ایده ها است ، طبعأ چیزی جز اکنون، یا آنچه هستیم، ذهن ها را به خود مشغول می دارد، و این مشغولیت ما را بین واقعیت اکنون و آن چه قرار است شویم، قرار می دهد. این عدم توجه به درک آنچه اکنون هستیم، موجب شکل گیری آشفتگی های درونی ما می شود، آشفتگی هائی که ناشی ازعدم پذیرش اکنون بوده و موجبات شکل گیری خشم، نارضایتی، تنهائی، درگیری، مقایسه و نفرت در ما می شود.

آیا به نظرشما عدم ارتباط صحیح ما با خود و انسان های دیگر، علت جدائی و تنهائی ما نیست؟

انسانی که به دنبال منافع شخصیت نیست و با آنچه هست می ماند، از خواسته های "من" عبور می کند، او برای وجود داشتن نیاز به بهانه ای تحت عنوان قدرت، ثروت و یا رشد و پرورش معنویت ندارد، او قلبأ قناعت پیشه است، میل به خواستن یا شدن به هرشکلی در ذهن او منتفی است. او درک از خود ومفهوم زنده بودن را وابسته به داشتن ها نمی داند. او درونأ مستقل و آزاد است.

درحال حاضر درک این آگاهی ضروری است که خودمان را ازطریق رابطه کشف و درک کنیم، در این عمل ، ذهن مشغول به مکاشفه ای درونی از طریق توجه به خود و پدیده های گوناگون زندگی است، شیوه و نگاهی متفاوت به هستی که با خود آرامش، عشق و غیر منتظره ها را همراه دارد.

http://tavajjoh.ir

مفهوم زندگی

چرا همه تصورمی کنیم که باید خیلی جدی و به عنوان یک وظیفه  معنوی سر از مفهوم زندگی  درآوریم؟ چرا فکر می کنیم  مفهوم  زندگی در کتابهای رمان و شعر، فیلم های فلسفی و یا گالری های هنری نهفته است؟ و چرا عادت کرده ایم  به جای درک زندگی بدنبال مفهوم آن بگردیم؟ چطور ممکن است، ما  در متن زندگی باشیم، اما خود را مشغول به یافتن پاسخ، برای این سؤال کنیم ؟ پس مشکل اینجاست که ما در متن زندگی قرار نداریم. انسان از مدار زندگی جدا و درگیر ضبط  و ربط  ناز پرورده ای کریه در خود شده است.

خلاف تصور مردم که خود را مغضوب زندگی می دانند، این عشق و زندگی هستند که مغضوب انسان شده اند، انسان درگیر با شخصیت، ضدیت عجیبی درحرکت و همراهی با زندگی دارد. انسان به جای درک زندگی مشغول به تر و خشک کردن شخصیت  در خود شده. ما حتا نمی دانیم مشغول به چنین کاری به اسم زندگی هستیم. انسان ترجیح می دهد متوجه  موقعیت آشفته خود نباشد. این سرگردانی و بی اطمینانی به خود باعث شده که من و شما دائمأ در جستجوی چیزی به عنوان هدف و انگیزه برای زندگی بگردیم.

ازآنجائی  که زندگی به  شکل روزمرگی و امری ملال آور در آمده، تصور می کنیم در زندگی دچار کمبودیم . به همین دلیل در پی معنای صحیح و اصیل زندگی می گردیم و من و شما به بهانۀ جستجو برای یافتن این کمبود، سر از چه کارها و جاها  که  در نمی آوریم! اگر شرایط ذهنی انسان به گونه ای  بود که  قادر به  درک خود و زندگی می شد، هرگز خود را سرگرم به حل معمای زندگی و جستجوی دائمی برای درک مفهوم آن نمی کرد.


 انسان فارغ از(من)، زندگی را آنگونه که هست مشاهده می کند، او به  آنچه  هست  راضی  و قانع است، مسلمأ این رضایت از خود، منجر به شادکامی در او میشود. بنابراین نیازی  به یافتن چیزی  بدلی برای ایجاد خوشنودی ندارد. ارتباط او با زندگی از سر صراحت و صداقت است. چنین انسانی عمر خود را صرف یافتن معنای زندگی  نمی کند، او زندگی می کند، بی نیاز از اندیشه چگونه زیستن. چنین انسانی، خود هدف و مفهوم زندگی است.


باغ  سرسبز زندگی، تبدیل به  شوره زاری بی حاصل شده، به همین دلیل پیوسته  بدنبال  مستمسک و بهانه ای هستیم برای آباد جلوه دادن هرچند موقتی این شوره زار. ما برای یافتن چنین مخدر ارزشمندی، خود را آلوده و وقف امور بی ارتباط با زندگی ، ازجمله پرداختن به اندیشه و سرگرمی های گوناگون می کنیم.


وقتی زندگی  تبدیل به چیزی سرد و  بی روح شد، ما  ناچارأ  برای آرامش و حس رضایت ازخود ، بدنبال هدف و انگیزه ای  می گردیم  تا خود را به آن دلگرم و مشغول داریم. جستجوی مفهوم زندگی نیز، بهانه ای است  موجهه  برای فرار از حس (چیزی نبودن) و دلگرم بودن به امری ارزشی تحت عنوان نگاه فلسفی داشتن به زندگی. ای کاش می توانستیم  با همین بی مایه گی و چیزی نبودن خود بسر بریم، آنگاه قادربه بودن با حقیقت خود می شدیم، و به صورتی غیر منتظره با چیزی روبرو می گشتیم که اکنون در تصور یافتن اش هستیم.

اهداف  انسان  بی مایه، مانند نگرش اش  سطحی و پوچ  هستند، به  همین دلیل آنچه را جستجو می کند، پوشالی و بی محتوا است. قصد همه این است که به زندگی خود محتوا و قوام بخشند، ما برای ایجاد این غنای روحی مشغول و سرگرم به امور بیرونی  شده ایم، این مانند داستانی ازمولانا است که  فردی چیزی را در خانه اش گم می کند، اما برای یافتن آن در خانه همسایه مشغول جستجو می شود.
جستجو توجیهی است  برای تداوم  فراری  بی پایان از واقعیت (خود) . انسان جستجو می کند تا شخصیت یا (من) را سیراب و تداوم  بخشد. انسان برای هزاران سال خود را صرف کسب  منافع  برای (من) کرده، (من) ای که از آن به عنوان شیطان یاد شده. مغز و ذهن به چنین نگرشی نسبت به خود شرطی است. فکر می جوید تا (من) تداوم یابد، و (من) جستجو می کند تا فکر بهانه ای برای حضور و سلطه  روی ذهن داشته باشد. این همۀ ماجرا بدبختی بشر است.

فرو رفتن در ژست شناخت و نمایش هویت عارفانه ازخود ، عملی است  برای ارضاء حس چیزی بودن و نوعی شارژ شخصیتی. برهوت ذهن انسان به اندک  نمی  دلخوش است و محتاج، هویت سازی، تأئید هویت می طلبد، تأئید خود، همان اندک  نمی  است  که  توجه و نیاز ما به کسب آن،  ما را از حضور در اعماق دریای  بیکران زندگی و نعمت  با خود بسر بردن  محروم  ساخته . تا زمانی که ذهن انسان با  تناقض و آشفتگی دست و پنجه نرم می کند، محتاج و گدای تأئید دیگران است، این دیگران هستند که با تأئید خود به وجود و زندگی ما رسمیت می بخشند، این بدبختی کمی است؟ آیا ترویج این شکل از اجتماعی بودن صحیح  است؟


ما چگونه می توانیم انتظار درک زندگی را با وجود عاملی  زائد  به عنوان (من) داشته باشیم؟ عمل  مفید برای در ارتباط قرارگرفتن و درک  زندگی، شناسائی و آگاهی نسبت به این عامل زائد است، پدیده ای  توهمی  که  زندگی را در ذهن ما به این صورت جلوه  می دهد. جریان زندگی در بیرون از ذهن ما قطعأ آنگونه که بنظر میرسد نیست. درک ما  از زندگی  با اصل  جریان زندگی متفاوت  است. به همین دلیل تازمانی که تصور(من) و منافع آن در جریان است، انسان آنچه را که زندگی می پندارد تاریکی ای بیش نیست.

طبقه بندی حقیقت و پلکانی  فرض نمودن مراحل آن، باعث شده که انسان به جای درک حقیقت، در تصور موقعیت فیزیکی خود در راه رسیدن به حقیقت بسر برد. چطورمی توان برای امری سیال و خارج از ماده و زمان مرحله و طبقه قائل شد، به قالب کشیدن امری نامحدود، به معنی تصورکردن امری نامحدود است، بیان نظریه  و تئوری های گوناگون از ناشناخته، ادامه روند اشتباه بشر در به  تصویر کشیدن ناشناخته، برای تبدیل به دانستگی و اندیشه است.


درک  مفهوم زندگی تنها در زیستن و همراه بودن با خود امکان پذیر است، نه با جستجوی آن درسرزمین های دیگر و یا بررسی و مطالعه  نظرات و برداشت های  دیگران از زندگی . انسان برای کشف خوشبختی ، پی بردن به راز جاودانگی، عشق و یا مفهوم زندگی، خود را مشغول و سرگرم به  اموری کرده  که او را نسبت به درک خود و همراهی با حرکت زندگی در غفلت و گمراهی  نگه داشته ، طول قدمت چندین هزار ساله این حرکت اشتباه ، نمی تواند دلیلی برعدم توقف این روند غلط  در بشر باشد.

انسان  به جای همراهی با زندگی، مشغول به  فرار از خود و بسر بردن  با  توهم  شخصیت شده ، شاید او اکنون متوجه  این روند اشتباه  ذهنی در خود شده. راز خوشبختی  در درک زیستن با خود است، نه اندیشیدن  در باره چگونگی رسیدن به کمال. این کلید و راز زندگی و مفهوم خوشبختی است. رازی  که انسان ها بسیاری برای  یافتن اش، فرصت عمر را به نیت یافتن اش فنا نمودند.


اگر اصرار به این دارید که مفهوم زندگی را از طریق آکادمیک درک کنید، باید گفت که مفهوم زندگی در درک ارتباط است، (زندگی یعنی توجه و ارتباط  در حین عمل)، آیا این تعریف از زندگی با درک زندگی یکی است.
چرا هیچگاه به صورتی جدی و صریح از خود نمی پرسیم که چرا از زندگی خالی شده ایم؟ چرا دائمأ احساس تنهائی و ناکامی می کنیم؟  آیا علت این امر عدم توجه  ما به  درون مان نیست؟ آیا به این دلیل نیست که  به ما یاد داده  نشده ، با کشف و درک محیط اطراف، به خود نیز نظر و توجه  داشته باشیم ؟

ما به  دلیل مشغول بودن به  رونق شخصیت و فعالیت برای تأمین منافع آن ، علاقه و فرصت  درک خود و زندگی را نداریم، ما دائمأ متوجه  اموری می شویم  که به عمد توجه  ما را به  آنها جلب می کنند. تمام حواس ما معطوف به کشف  و فهم  بیرون از خودمان شده. انسان به جای نگرانی  بابت جا ماندن از خود، نگران عقب افتادن از دستاوردهای تکنولوژیکی خود است. نگرانی بشر این است که علوم از او پیشی بگیرند و او از نتایج فکری خود عقب بماند. این درحالی است که انسان هنوز خود را نیافته. عقب نماندن از تکنولوژی  روز جدید ترین بهانه  است تا فرصت روبروشدن با خود را نداشته باشیم.

ما اکنون می خواهیم بدون بسر بردن با خود، درکی از مفهوم زندگی درخود ایجاد کنیم . ما آغاز نکرده  در انتظار نتیجه ایم، اگرهر کدام از ما قادر شویم کم کم به توجه و درک درحین عمل، چه  در ارتباط  با مردم و چه اعمال و احساسات مان نائل شویم، آنگاه  متوجه می شویم، پاسخ درخود سؤال نهفته است. انسان برای درک مفهوم زندگی، خوشبختی، سعادت و عشق نیاز به جستجو و بررسی ندارد، چنین جستجوئی تنها باعث سوختن و هدر دادن زندگی به بهانه شناخت زندگی است. شاید علت دلسوخته بودن بسیاری ازعارفان و سالکان طریق شناخت، سوختن به پای چنین توهم بی ثمری باشد.

همۀ ما از زندگی تهی و از خود جدا افتاده ایم. همه ما در پی هدفی درفراسوی خود می گردیم، همۀ ما ترجیح  میدهیم، درمسیر شناخت چشم مان به خودمان نیافتد و اگر افتاد، با احتیاط از کنار(من) مان عبورکنیم. و این تأسف  بارترین  و دردناکترین  بدبختی انسان است. انسان با خودش  رودربایستی  پیدا کرده، چون ما خود را وامدار شخصیت یا من مان می دانیم، این در حالی است که من  یا شخصیت تنها  یک  توهم ذهنی است.

ذهن ما پر از مشغله و وراجی های تبلیغاتی و جمع آوری اطلاعات گوناگون شده. برای در ارتباط قرار گرفتن و درک زندگی، می بایست خالی و تهی بود، ازهمۀ دلبستگی ها، دانستگی و تعصبات. انسان برای همراه شدن با حقیقت تنها می بایست از در خود وارد شود، خودی که  در سکوت ذهن شناور و درحرکت است. تنها شانس ما برای بسر بردن با زندگی و حقیقت خودمان هستیم، اما ما به بهانه کشف حقیقت، عشق و یا خوشبختی  درحال سوزاندن این تنها شانس، در یگانه فرصت حیات خود، در سرزمین خاک هستیم.

کسی درجستجوی معنای زندگی است، که عشق را  به پاس  وجود (شخصیت) درخودش پس می زند، این موجود، نه خواهان خود است و نه زندگی، او تنها کالبد و بهانه  است برای  واقعی فرض شدن (من). آیا به نظرشما انسان، منهای شخصیت، مفهوم وهدف زندگی نیست؟

http://tavajjoh.ir

هدف از خودشناسی چیست؟

کلید حل معمای آرامش و خوشبختی در پذیرش (آنچه هستیم) می باشد.

احتمالاً شرحی به این سادگی شما خوانندۀ کاشف خوشبختی را ارضاء نخواهد ساخت! زیرا کمی مختصر و ساده به نظر می رسد! اما فراموش نکنیم که حقیقت همیشۀ ساده است. آنچه آن را بغرنج و پیچیده می سازد تعابیر انسان است.

———–

شاید در ابتدا چنین تصور شود که نوشته های این سایت ممکن است اسباب ناامیدی و یأس در بین خوانندگان مشتاق به خودشناسی شده و آنها را در بن بستی روانی گرفتار سازد، اما چنین برداشتی ناشی از قضاوت زود هنگام و یا عدم درک مفهوم صحیح خودشناسی است.

در این میان نقش کتب، نشریات و یا تراکت هائی دیواری مزین به چهرۀ خندان استادان پیر و جوان که نوید خوشبختی زود هنگام، در سمینارهای رایگان به مردم می دهند را نمی توان نادیده گرفت. امیدهای واهی که زمینه ساز توقعات و انتظارات غیرواقعی نسبت به مقولۀ شناخت خود می شوند.

بسیاری ازخودشناسی انتظار معجزه دارند، در حالی که چنین اتفاقی به آن شکلی که در اذهان جا افتاده هرگز رخ نخواهد داد. تصورات رایج نسبت به خودشناسی در مغایرت کامل با آن قرار دارد. زیرا آنچه ازقبل در ذهن به تصویر کشیده می شود، مغایر با آنچیزی است که ازطریق توجه منجر به درک می شود.

-انتظارشما ازخودشناسی چیست؟

 

- رفع ضعف های شخصیتی و تقویت اراده ؟

- نفوذ درقلب مردم ؟

- تقویت حافظه؟

- کشف راهی برای تحقق سریع تر آرزوها ؟

- تقویت اعتماد به نفس؟

- روشی میانبر برای رسیدن به آرامش؟

و یا آشنائی با متدهای رام کردن کودک درون و مدیریت کردن خشم و اضطراب ؟!

اگرنیت از خودشناسی، برآوردن نیاز یا رسیدن به چیزی باشد، باید بدانیم مفهوم خودشناسی برای ما اشتباه جا افتاده است، زیرا از طریق خودشناسی قرار نیست به قدرت یا برتری دست یابیم. اگر چنین بود، بازار خودشناسی و اساتید آن بسیارگرم تر ازامروز می بود. بنابراین نباید فریب چنین تصورات آزمندانه ای را خورد.

 

هیچ یک از نیازهای شخصیتی، نه با خودشناسی و نه با هیچ سیستم دیگری ازجمله روانکاوی قابل دستیابی نبوده و جلساتی که بدین منظور تشکیل می شوند، صرفاً به منظور دلخوش کردن مردم و رونق بخشیدن به کسب و کاری تحت عنوان (مشاوره) است.

اکنون فرض را بر این می گیریم که با کمک خودشناسی قادر خواهیم شد به آرزوهای بی پایانمان برسیم، آیا فکر می کنید با برآورده شدن چنین نیازهای حقیرانه ای، تحمل تجربۀ عظیم خوشبختی که چیزی ورای تصورات فکری انسان اسیر شخصیت است را خواهیم داشت؟

تا هنگامی که خود ما درک صحیحی از خوشبختی نداشته باشیم، آنچه به عنوان خوشبختی به ما ارائه می شود، سراب و پوچی است.( شاهد این ادعا افراد متمول و معروف هستند) آنها نیز مانند سایر مردم علی رغم داشتن فاکتورهای ظاهری خوشبختی از خوشبخت نبودن رنج می کشند!

 

هدف ازخودشناسی قرارگرفتن ذهن درمدار طبیعی خویش است، بدون قرارگرفتن در این وضعیت ما قادر به درک تجربه آرامش و خوشبختی نخواهیم بود.

بسیاری ازما ریشه ناآرامی های خود را در عدم دستیابی به نیازهای شخصیتی می بینیم، در حالی که پس از رسیدن یا بدست آوردن آنها همچنان خود را ناکام می یابیم.

هدف ازخودشناسی شناسائی عاملی درونی است که موجب می گردد تا انسان خودش را آنگونه که هست نپذیرفته و پیوسته بدنبال داشتن یا فراهم شدن شرایطی باشد که تصور می کند به واسطه آن می تواند خوشبختی را در آغوش گیرد.

همه زندگی انسان اسیر(من) چنین حالتی دارد، به هرچه می رسد تا مدتی شاد است، اما مجددا احساس کمبود و نارضایتی می کند، سپس برای شارژ شادی و لذت، مجدداً دست به جستجو می زند!

 

آیا به نظر شما شناسائی و تشخیص چنین عامل شیطانی در وجودتان کارکوچک و بی اهمیتی است؟

آیا درک این موضوع که بسیاری از دلمشغولیت های انسان معاصر به دلیل مواجه نشدن با این عامل مخرب درونی است کشف پیش پا افتاده ای است؟

اگربه وسیله خودشناسی قصد برآوردن نیازهای تان را دارید، باید بدانید که در خدمت آن عاملی هستید که از درون در حال نابودی شماست، اما اگر فارغ از هرنوع نیاز، نیت تان تشخیص عامل آشوب است، خودشناسی شما را قادر به شناسائی و درک آن می سازد.

-هنگامی که مفهوم خوشبختی درک شده باشد دیگر نیازی به کشف خوشبختی نیست، زیرا خوشبختی درک مفهومی از بودن است که در ذهن ما درک شده است. هنگامی که شیوۀ صحیح (بودن) درک شده باشد، انسان خود به خود در وجود خویش آرام گرفته و در مدارصحیح زندگی و آرامش قرار می گیرد. جستجو و کشف خوشبختی فریبی فکری است برای منحرف ساختن ما از توجه به خود برای در آرامش زیستن.

 

اگر توجه به خود، بدون هرنوع تعبیر و تصویر سازی فکری که دستاورد خودشناسی است در ما شکل گیرد، نه نیازی به مطالعه داریم و نه جذب برنامه های ماهواره ای خواهیم شد. هرچه قابل درک باشد توسط خود ما درک خواهد شد.

کنجکاوی و تمایل ما برای دانستن، بهانۀ موجهی است برای روبرو نشدن با خودمان. به همین دلیل هرقدر مطالعه می کنیم باز همچنان تشنۀ دانستن چیزی جدید هستیم.

 

بسیاری ازمشتاقان خودشناسی آنچه می بایست درک کنند را درک کرده اند، اما جرأت بکارگیری دانسته های خود را در بارۀ خود ندارند. ما ازترس شک کردن به موجودیت بدلی خویش ازاطلاعات مان برای برچسب زدن به رفتار دیگران استفاده می کنیم!

-ازآنجا که اندیشه های بشر همواره جای حقیقت را اشغال می کنند، مفهوم خوشبختی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و دستخوش تحریف شده است. پدیده ای مانند خوشبختی را نمی توان به شکل تعریف به دیگران ارائه داد. علت این امر انحصاری بودن آن در افراد است. انسان به دلیل تعابیر و تصاویر فکری متفاوت از خوشبختی، در درک آن دچار سردرگمی و تردید شده است.

افراد بدون آنکه درکی از خوشبختی داشته باشند، صرفاً براساس گفته ها و نشانه ها آن را می جویند. برای بسیاری، جستجوی خوشبختی از یافتن اش با اهمیت تر است . زیرا به انگیزۀ کشف آن، بهانه ای دارند برای فرار و نماندن با خود .

به همین دلیل حتی اگر واقعاً خوشبخت باشند، باز همچنان از پذیرش و ماندن با آن امتناء کرده و فشاری فکری آنها را موظف به حرکت و جستجوی سوژه ای جدید می کند!

 

-خوشبختی چیست؟

خوشبختی یعنی پذیرش و قبول آنچه هستیم. اگرشما قادر به پذیرش (آنچه هستید) بشوید، دروناً احساس سرور و خوشبختی خواهید نمود، بدون آنکه نیازی به دلخوشی یا لذت بیرونی داشته باشید. خود شما شرط لازم برای تجربۀ خوشبختی هستید، به شرط آنکه هر چه هستید را همانگونه بپذیرید! فکر به عناوین گوناگون ما را به خودمان ناقص جلوه داده و ما را بابت آن ملامت می کند.

یکروز مشکل ضعف حافظه را به رخ مان می کشد، روز دیگر بند می کند به شکل بینی یا عینکی بودن. همۀ این افکار و نگرانی های ساختگی، جزئی از مکانیزم فکری هستند برای درگیر نمودن ما به خودمان، اطلاع از این ماجرا کمک می کند تا ترس های مان را جدی نگرفته و با آن در گیرنمانیم.

به نظرشما اطلاع از ماجرا های پشت پردۀ ذهن که موجب ترس و بی قراری می شوند مفید تراست یا نحوۀ کسب موفقیت و مدیریت کردن خشم!؟

 

پذیرش خود، آنگونه که هستیم، تنها حس اصیل خوشبختی است که حالتی پایدار دارد، حالی درونی که پس از شکل گیری، انسان را رها نمی سازد. اصالت این حالت به دلیل اتکاء آن به درون انسان است.

احتمالاً شرحی به این سادگی شما خوانندۀ کاشف خوشبختی را ارضاء نخواهد ساخت! زیرا برای چنین واژۀ بحث برانگیزی کمی حقیرانه و مختصر به نظر می رسد! از کودکی این تصور در ما شکل داده شده که خوشبختی و آرامش در بالای کوهی صعب العبور و احتمالاً در منطقۀ تبت می باشد که انسان هائی با آموزش خاص قادر به یافتن آن می شوند، این در حالی است که خوشبختی با یک تغییر بینش منطقی در بالاخانۀ سرتان قابل دستیابی است. حقیقت همیشۀ ساده و دم دست است. اما این تعبیر انسان است که آن را بغرنج ساخته و به نقاط دور حواله می دهد.

کلید حل معمای به ظاهر پیچیدۀ خوشبختی در پذیرش و توجه به (آنچه هستیم) است.

اما پی بردن به اینکه چرا حاضر به پذیرش خود نیستیم، موضوعی پیچیده است که می بایست از طریق درک شخصی مورد توجه قرارگیرد.

 

چرا در حال حاضر نگرش ما به خوشبختی شکل مادی و بدست آوردنی به خود گرفته؟

چنین نگرشی حدوداً از دهۀ شصت میلادی به واسطۀ افزایش تولید توسط تبلیغات رسانه ای در آمریکا رواج یافت. اگر دقت کنیم متوجه می شویم که اساس تبلیغات رسانه ای را تمایل به لذت و خوشبخت شدن تشکیل می دهد، لذت بردن از جویدن آدامس یا نوشیدن یک نوشابه، حس خوشبخت بودن به واسطۀ سفر به مکانی توریستی و یا لذت چشیدن یک سس خوش طعم یا یک هات داگ که یاد آور طعم خوش زندگی است!!!

آنچه در همه این تبلیغات به چشم می خورد حس لذت و القاء خوشبختی است که در گرو مصرف یا داشتن چیزی است. در این گونه تبلیغات حس خوشبخت بودن در حد ارضاء یک ذائقه، مثلاً چشائی پائین آورده می شود. طبیعی است که با تاثیر چنین شیوۀ تبلیغاتی ای، سطح توقع مردم از خوشبختی چنین تنزل یابد. این روند نیز امروزه با کمک پیشرفت های تکنولوژیکی همچنان درابعاد وسیع تر، در جوامع رسوخ داده می شود.

 

همه ما تحت تاثیر تبلیغات تجاری زندگی خود را تعطیل اموری کرده ایم که تصور خوشبختی به ما می دهند. تصوری که به دلیل ماهیت دروغ شان انسان توهم زده را می فریبند.

اغلب مردم دائماً بدنبال بدست آوردن کالا یا فراهم شدن شرایطی هستند که بتوانند به واسطۀ آن حس ذوق زدگی و لذت بکنند، به همین دلیل حرص و طمع شکلی عادی و متعارف به خود گرفته.

آیا به نظر شما چنین خوشحالی ای بدلی ای که وابسته به داشتن یا نداشتن افراد است قابل قیاس با تجربه شکوهمند بی نیازی و آرامش هست؟

یک سؤال، آیا به نظر شما در برنامۀ خلقت بشر مبنا براین گذارد شده که انسان به واسطه ساخته های خویش و سرگرم شدن و مرور آنها احساس سرور و شادی کند، یا این هم برنامه ای است که توسط انسان منفعت طلب برای هم نوعان ساده دل تدارک دیده شده است؟

 

(آیا اینکه چرا روان من به عنوان یک انسان چنین دچارتشویش و اضطراب می شود مهم تر است یا پیگیری علل غرق شدن کشتی تایتانیک، یا بررسی وضعیت مزاج ناپلئون در جنگ واترلو!

همۀ این سرگرمی های به ظاهرعلمی برای سرگرم نگه داشتن و دور کردن ما ازاصل موضوع زندگی یعنی خودمان است).

انسان به دلیل سرگرم ماندن به اندیشه ها و ایده های خودساخته اش، اصالت خود را به فراموشی سپرده، ناآرامی انسان نتیجه طبیعی چنین انحرافی است.

انسان با خود بیگانه حاضر به عقب گرد و تجدید نظر در نحوه عملکرد اش نسبت به خود و هم نوعان اش نیست. او مغرور نتایج معجزه آسای علم و تکنولوژی شده.

او قصد دارد گاری چرخ شکستۀ ایده هایش را به اسم خوشبختی و با کمک القائات رسانه ای به سرمنزل مقصود که مشخص نیست کجاست برساند.

 

دلیل اینکه انسان تا این حد وابسته به رسانه ها شده ، اعتیاد به درک واسطه ای و دوری از خود است.

با توجه به این موضوع می توان پی به قدرت و اهمیت امپرطوری رسانه ای برد.

ما بیش از پیش معتاد به رسانه ها شده ایم. ما عمداً خود را متوجه و سرگرم به رسانه ها نگه می داریم تا متوجۀ ترس ها و طلب کاری های درونی از خود نباشیم.

ما فرار از خود را به عنوان راهکاری مؤثر برای رفع اضطراب بر گزیده ایم، در حالی که راه خلاص همیشگی ازاضطراب توقف و رو در رو ماندن با آن است. بیشترعمر انسان با خود بیگانه را کشف و پرداختن به راه های فرار تشکیل می دهد.

ترس و فرار انسان از خودش نه تنها از نگاه برنامه ریزان رسانه ای دور نیست، بلکه وجود این ضعف اساس سرمایه گذاری و توسعۀ رسانه ای را تشکیل داده است.

با وجود چنین ضعفی در انسان، این رسانه ها هستند که با همکاری بخش های سرمایه گذار، تصمیم می گیرند خوشبختی را چگونه برای مردم تعریف و به آنها القاء کنند.

-حس ناکامی در انسان، حاصل برآورده نشدن نیازهای کاذب شخصیتی اوست. انسان هنگامی که از نیاز و اجبار رها باشد دروناً مسرور و خوشبخت بوده و نیازی به چیزی به عنوان خوشبختی ندارد.

شما به عنوان فردی علاقمند به خودشناسی قبل از هر اقدام می بایست تکلیف تان را با خودتان روشن کنید. آیا قصد دارید با خودشناسی فردی ممتاز و خوشبخت شوید، یا فارغ از نیازها و آرزوهای تان در پی کشف دلائل بی قراری و اضطراب های تان هستید ؟

 

-به نظرشما شخصیت ممتاز چگونه فردی است؟

آنچه مسلم است در مورد شخصیت ممتاز در همه جوامع حکمی واحد جاری است و آن اینکه آنچه از زندگی عاید او می شود، عنوان، امکانات و تعلقاتی موقتی است که حاصل تلاش های او در فرصت زندگی است. تعلقاتی که حس دلگرمی به او می بخشند. اما این دلگرمی به دلیل وابسته بودن، موقتی بوده و دائماً به وسیلۀ دیگر رقبا مورد تهدید قرار می گیرد.

انسان ممتاز نقش امانت داری موفق را بازی می کند که می بایست برای حفظ داشته های اش پیوسته تلاش کرده و ترس و دلهره را به جان بخرد، تا موقعیت اجتماعی اش را حفظ کند.

همه زندگی او تلاش است و تلاش است و تلاش. تا هنگامی که زنگ تفریح اجباری مرگ استراحتی ابدی برای او به ارمغان آورد. تنها دراین حالت ذهن او قادر به درک دیرهنگام تجربۀ با شکوه بی نیازی می شود. انسان ممتاز فردی است که همه نگاه ها متوجۀ اوست، او برای حفظ این توجه دلخوش کننده می بایست همواره تلاش کند.

او فردی است که در دام ارزش های اجتماعی و داشته هایش گرفتار شده، این داشته های موقتی برای او بااهمیت تر از خودش می باشند، زیرا موجودیت اش را درگرو داشته هایش دیده و خود را با آنها معنا دار می بیند. او فردی است شجاع، باهوش و با پشتکار اما اسیر، مضطرب و نیازمند!

 

این موضوع می بایست از ابتدا روشن شود که قصد از خودشناسی رسیدن به خواسته ها و برترشدن است، یا شناسائی عاملی که از درون شما را به خودتان ناقص و بی عرضه جلوه می دهد؟

آیا می دانید درصد بالائی ازکتابهائی که با عنوان خودشناسی به چاپ می رسند به نیت برآورده شدن حسرت های شخصیتی خریداری می شوند؟ فروش بالای چنین کتابهائی به دلیل غفلت و نیازمندی افراد است.

آیا نیت شما در انجام خودشناسی درک مشکل خودتان است، یا آموزش نحوۀ دفاع و دشمنی کردن با مردم؟

اگر مورد دوم مورد توجه شماست، همین لحظه این سایت را ترک کنید! زیرا نوشته های آن دنیای خیالی شما را برسرتان خراب و شما را در موجی از سردرگمی و تردید نسبت به خود گرفتار خواهد ساخت. اما اگر نیت تان شناسائی و رهائی از شر عاملی است که از درون در حال تخریب روان شماست، می توانید روی نوشته های این سایت حساب کنید.

 

اغلب مردم به منظور (روتوش شخصیت) و یا تحقق رویا های شان به سراغ خودشناسی می روند. اما رسیدن به چنین منظوری نه ازطریق خودشناسی و نه ازهیچ طریق دیگری میسر نمی گردد. زیرا عاملی که نیاز را در ما شکل می دهد، ماهیتی توهمی دارد، بنابراین آنچه به تحریک او در پی اش به راه می افتیم نیز توهم است، حاصل و نتیجۀ تلاش های انسان اسیر شخصیت همواره بر توهم استوار بوده و به همین دلیل با وجود یک عمر تلاش همواره خود را مغموم و بازنده می یابد.

نیازهائی که توسط فکر به منظور رشد شخصیت در ما شکل داده می شود در حکم یافتن نخود سیاه است.

خودشناسی واقعی شما را به سوی نادیده های ذهن هدایت می کند، به جائی که نیاز، خشم و انتقام شکل می گیرند. جائی که تصمیم مبدل به تردید و نفرت جای عشق را می گیرد.

جائی که میل برتری و سلطه جای رأفت انسانی را اشغال کرده.

 

به نظرشما آیا مطرح کردن چنین حقایقی ممکن است موجب دل سردی شما نسبت به خودشناسی شود؟ چرا شنیدن چنین مطالبی در مورد خودشناسی باید ما را مضطرب و نگران سازد؟هنگامی که حقیقت اسباب نگرانی انسان شود، یقیناً ذهن در اشغال غفلت است.

چرا هشدار فرد غافل را آشفته می سازد؟

هشدار باعث می شود تا انسان غافل نسبت به مرکز فهم اش یعنی (عقل من) دچار تردید و بی اعتمادی شود. (این تردید متوجه مرکزی است که ما آن را به عنوان همه چیز خود و پایگاه تامین امنیت روانی خود باور کرده ایم. تردید به نحوۀ عملکرد این پایگاه بدلی که ما آن را (من) خود تصور کرده ایم موجب حس ناامنی و ترس در انسان می شود).

 

هنگامی که (من بدلی) یا (فهم من) مورد تردید قرار گیرد، گوئی نقش هایش لو می رود. به همین دلیل نسبت به ملامت یا نصیحت واکنشی منفی نشان می دهیم.(در حقیقت این من بدلی ماست که برآشفته شده و واکنش نشان می دهد، نه ذات ما).

شیطان یا (من) بدلی حاضر به قبول شیوه ای جز غفلت در ذهن انسان نیست. ازآنجائی که انسان غافل، برای تامین امنیت روانی وابسته به (من) بدلی اش است، ازترس ازدست دادن آن همواره خود را مجبور به دفاع و باج دادن به آن می بیند!

 

( آیا متوجه این بازی فکری هستید؟ این خود ما هستیم که پدیده ای توهمی ای را به عنوان پایگاه تامین امنیت روانی در خود می سازیم، به این امید که با اتکاء به آن در برابر دیگران مصون بمانیم.

این پایگاه دائماً ما را به جدال با دیگران تشویق می کند، اما هنگامی که وارد مشاجره می شویم به جای کمک ، ما را گرفتار تردید، بلا تکلیفی و ترس می کند.

اما هنگامی که (من) بدلی مورد تهدید قرار می گیرد، این ما هستیم که با تمام وجود به دفاع ازآن می پردازیم، زیرا در توهم خود بر این باوریم که این (من) همه چیزما بوده و وظیفۀ تامین امنیت را در ما به عهده دارد. (در اینجا نیز رد پای نگرش ملانصرالدینی انسان غافل به خوبی نمایان است).

اگر از هم اکنون (من) بدلی یا شخصیت را جدی نگیریم و بی جهت پرو بالش ندهیم و عطای ایمنی ای که قرار است به ما بدهد را به لقایش ببخشیم، نه خطر در ذهن شکل می گیرد نه نیازی به دفاع .

 

هنگامی که بارتوهمات و مبارزات خیالی را به وسیلۀ آگاهی از دوش ذهن برداریم، زندگی بدون ترس را تجربه خواهیم نمود.

قدم اول در خودشناسی توجه به انگیزه های شکل گیری غفلت و راه های گریز از خود است.

آیا دقت کرده اید که فکر ازتوجه ما به خودمان هراس داشته و نگرانی اش را به شکل اضطراب و بی قراری به خصوص در هنگام تنهائی و روزهای تعطیل در ما بروز می دهد؟ هر زمان که قرار است با خود تنها باشیم، فکر ما را دچار اضطراب کرده و به سرعت قصد خروج ما از این حالت را به اشکال گوناگون دارد.

برای درک (من بدلی) و فریب کاری های آن می بایست درهای خودفریبی را بروی خود بسته و در خود به بن بست رسید.

مانند معتادی که برای ترک می بایست ایزوله شود. بسیاری این ایزوله شدن را با سفر به هندوستان و سر به کوه گذاردن تغییر شکل داده و فریب ترفندهای (من بدلی) را می خورند.

 

هنگامی که با صراحت و صداقت باطنی راه های خودفریبی و گریز را به روی خود ببندیم، ترسی شدید و توهمی برذهن حاکم می شود، اما پس ازآن گشایشی شگرف در ذهن ایجاد می شود که موجب تردید جدی نسبت به خود می گردد. حاصل این تردید نوعی دگردیسی و پوست اندازی ذهنی است که حکم تولدی نو را دارد.

ماندن و بسر بردن در بن بست ذهنی به مثابه گیرافتادن (من بدلی) در گوشه رینگ و لو رفتن نقش های شیطانی اش است.

اگرآنچه هستیم را با جان و دل پذیرفته و ازآن نگریزیم، امکان اتصال و دسترسی مجدد ما به محیطی متفاوت از ذهن که در حقیقت ذات ماست و تا بحال از دسترس ما دور نگه داشته شده مهیا می گردد.

آنچه از بودن در این کیفیت حاصل انسان می شود تجربه ای است ناشناخته، بکر و انحصاری که هرفرد می بایست با درایت شخصی آن را درک کند.

 

این همان گنج بی پایان جاودانگی است که نصیب انسان های نیازمند نمی گردد. زیرا انسان نیازمند هرچه دلگرم اش کند را قاپیده، مال خود کرده و به آن سرگرم می ماند!

هنگامی که نیاز در انسان شکل نگیرد، انسان صاحب همه چیز می شود، بدون آنکه تعلقی دراو شکل گیرد!

هدف ازاین نوشتار توجه دادن به افرادی است که به جای نزدیک شدن و مشاهدۀ خود، انرژی شان را صرف دلمشغولتی جدید به عنوان خودشناسی یا عرفان کرده اند.

طبیعتاً هشدار بابت این عارضه دیرینه بشر یعنی (غفلت) به مذاق بسیاری خوش نیامده و بار منفی برای (من بدلی) شان در بر خواهد داشت!

 

هنگامی که به اطراف خود توجه می کنیم می بینیم که ازهر چیز ساده و پیش پا افتاده ای برای خود دلمشغولیت یا تعلقی ساخته ایم. از یک تکه چوب گرفته تا یک رایانۀ جیبی، سرگرمی هائی که ظاهراً موجب دلگرمی اند اما در واقع مخل نگاه و توجه ما به ریشۀ مصائب درونی مان هستند.

امنیت خاطر و دلگرمی حقیقی را می بایست در مرکزثقل وجود خویش یعنی (ذات) جست و به آن تکیه کرد، جائی که فکر تابعی از سیستم ذهن است و سرخود عمل نمی کند.

http://tavajjoh.ir/

غفلت

احتمالاً اولین چیزی که ازشنیدن کلمۀ غفلت به ذهن خطور می کند خاطرۀ فرصت های از کف رفته و افسوس است.
اما فراموش نکنیم که انسان همواره عمداً و یا سهواً چیزی برای از دست دادن و افسوس داشته و خواهد داشت.
دراینجا قصد نداریم به موضوع غفلت از زاویۀ فرصت سوزی و از دست دادن موقعیت ها نگاه کنیم، بلکه قصد داریم اشاره ای داشته باشیم به نوعی غفلت فراگیر که گریبان گیر نسل بشر شده.
(قرار دادن عمدی ذهن در شرایط بی خبری به منظور توجیه عدم توجه به خود).

هنگامی که به روند زندگی انسان از دیر باز نظر کنیم متوجه این نکته می شویم که بسیاری از توجهات او حول مسائل زائدی می گشته که او آنها را حقیقی و با ارزش فرض کرده است. اموری که ماهیتاً زائد هستند اما اندیشه های بشر بهائی کاذب به آنها بخشیده.
این روند تا به امروز نیزادامه یافته و اغلب مردم چنین اعمالی را به عنوان علائق شخصی و در قالب اشکال گوناگون هنر، ورزش، سیاست، فلسفه، عرفان و یا علم برای خود توجیه و خود را وقف آنها می کنند، با این استدلال که پرداختن و دل دادن به این امور رضایت مندی و آرامش برایشان به ارمغان می آورد.
آیا به نظرشما مفهوم زندگی یعنی سرگرم بودن انسان به ساخته های دست خود و تحسین شدن بابت پرداختن به آنها ؟
اگرچنین است، پس زندگی چیست؟

دامنه غفلت عمدی انسان تا حدی است که همه آن را عادی و طبیعی فرض گرفته اند.
اغلب مردم به غفلت های خویش نوعی وابستگی و اعتیاد پیدا می کنند به این دلیل که به آنها حالتی از رضایتمندی و دل خوشی تصنعی می بخشد!
به دلیل وجود این احساس خوشایند جانشین است که مصلحین اجتماعی همواره در طول تاریخ در راهنمائی مردم برای ترک غفلت با مشکل مواجه بوده اند.

متاسفانه انسان در مواجهه با درون پر رنجش به جای برخوردی منطقی ، چاره را در فرار از خود و توجه به بیرون دیده.
غفلت ازخویش با توجیه بررسی و کشف رازهای بیرونی، موجبات غریبگی بیشتر انسان با خود را فراهم کرده است. اگر انسان قادر می شد که در وضعیت انسجام ذهنی قرارگیرد و وحدت را در وجودش تجربه می کرد، قطعاً دستاوردهای متفاوت تر و متنوع تری نصیب خویش می ساخت.

لطفا به اطراف خود به خصوص رسانه ها توجه کنید، اغلب مردم در حال سرگرم نگه داشتن خود به اموری هستند که تصور می کنند موجبات سعادت و آرامش آنها را فراهم می سازد.
برنامه های رسانه ای پراست ازافراد ماجرا جوئی که خود را وقف رسیدن به ایده هایشان کرده اند. یکی دیوانه وار خود را غرق ورزش و یا پرسه زنی در طبیعت و مطالعۀ زندگی حیوانات کرده، دیگری از سرکول علم و تکنولوژی بالا می رود، عده ای خود را موظف به خلق اثری به یاد ماندنی در زمینه موسیقی، ادبیات و یا سینما می بینند و افرادی نیز مشغول بررسی تاریخ و یافتن زوایای تاریک آن هستند.
آنچه تاسف آور است حس غبطه و افسوسی است که تماشاگران به خصوص جوانان به این افراد می خورند. چرا که تصور می کنند آنها به عنوان تلاشگران عرصه زندگی ، خوشبختی مورد نظرشان را یافته اما دیگران از آن بی نصیب مانده اند!
چنین حسرتی ناشی از بیگانگی انسان با خود و خود باختگی اش نسبت به دیگران است.
( به طور مثال گاهی اوقات افرادی را مشاهده می کنیم که به دوستان سالکی که در مراسم یادبود مولانا درقونیه می روند قبطه می خورند.
آنها شرکت در مراسم سماع را نقطۀ اتصال به حلقۀ عرفا و اوج سعادتمندی تصور کرده و با همگون سازی خود با آن مراسم تصوری ازرهائی و خوشبختی درخود شکل داده و مدتی با خاطرۀ آن مراسم سرمست هستند. این در حالی است که برادران سماعی شان مشغول اجرای نمایشی عرفانی به منظور جذب توریست های ساده دلی هستند که گمشده شان را در سرزمین های مجاور و خارج از ذهن خود می جویند).

در پس انجام این امور جای یک چیز خالی است و آن نگاه صادقانه و بی تعبیر انسان به باطن خویش است. انسان آنقدر خود را غرق بیرون ازخود کرده، گوئی با این مشغول سازی عمدی، قصد منحرف ساختن خود از مسائل درون اش را دارد.
اما علت این فرار از خویش چیست؟
چرا انسان تاب ماندن با خود را ندارد؟
چه نوع فشاری موجب می گردد تا انسان قادر به توقف در خویش نبوده و دائماً از درون به بیرون پرتاب شود؟
این موضوع را در خودتان مورد بررسی قرار دهید، هنگامی که فشاری فکری شما را متمایل به انجام کاری می سازد به انگیزه های شکل گیری آن تمایل در خود دقت کنید.
توجه کنید و ببینید دلیل میل شما به انجام آن چیست؟
آیا تا بحال توانسته اید آنچه موجب شکل گیری نگرانی در شما می شود را زیر نظر بگیرید.
میل به کشف یک پدیدۀ علمی، سفر به مکان های صعب العبور، بالا رفتن از قله کوه ها، گرایش به فلسفه و عرفان، خلق یک اثر هنری و یا میل به برتر شدن و قهرمان بودن.

وقتی در سکوت ذهن و فارغ از قیل و قال های همیشگی به تمایلات خود توجه کنید مطمئناً در بسیاری ازآنها رد پای تضاد و اضطراب را حس خواهید کرد. ترس از چیزی نبودن، مقایسه شدن، به حساب نیامدن، عدم شهرت، تنها بودن، نرسیدن و نداشتن و یا ترس از آزار.
درگیری ذهن با هر یک از این افکار موجب شکل گیری تضاد و اضطراب و نتیجۀ آن به شکل توجه به بیرون و تمایل به هیجان می شود.

-علت اصلی گریزانسان و تمایل به ماجرا جوئی، وجود افکار متضادی است که منجر به اضطراب می شود، اضطرابی که پیوسته در لابراتوار تولید اندیشه های متضاد فکر، تهیه و مانند آفتی مهلت به ذهن تزریق می شود.
انسان برای نماندن با اضطراب و درون پرآشوب اش تلاش می کند تا در خودش غایب باشد، او برای این غیبت عمدی نیازمند کشف بهانه ها است. در این سرگشتگی تاریخی هرچیزی که بتواند به انسان بهانۀ ای برای غیبت در خودش بدهد، او ارادت خاصی به آن پیدا می کند. (بیان غفلت از این واضح تر)!

هنگامی که نگاه ما به خود و زندگی عمیق و شفاف باشد، دیگر مبهوت علم و تکنولوژی و دیگر ساخته های دست بشر نشده و نسبت به آنها خود باخته نمی گردیم.
هم انگیزۀ فرهاد به عنوان عاشق کوه کن برایمان روشن می شود و هم دلایل جستجوی بی وقفۀ انسان برای کشف عجایب در کهکشان ها!
انسان تاوان رو در رو نماندن با اضطراب را با بیگانگی بیشتر با خودش می پردازد. بیگانگی ای که مولد اشکال جدیدی از اضطراب در او است.
-شاید بی اقراق بتوان ادعا نمود که در این دوران اضطراب انگیزۀ بسیاری از تلاش های انسان شده است.
تلاش هائی که برای انسان شگفتی و هیجان به ارمغان می آورند. بیائیم روی ارتباط بین اضطراب و غفلت بیشتر دقت کنیم. زیرا نکات با ارزشی در این بررسی نهفته است که می تواند ما را به ریشه های غفلت در خودمان نزدیک سازد.

آنچه قادر است اضطراب را کاهش و یا موقتاً برطرف می سازد، هیجان است، در حقیقت هر عاملی که بتواند حواس انسان را از اضطراب و (من) های طلب کار درونی اش پرت کند و معطوف به خود سازد، خاصیت ضد اضطراب داشته و در حکم اکسیری ارزشمند برای اوست. چنین خاصیتی را جدای آرام بخش ها، مواد مخدر و الکل می توان در هیجان، بهت و شگفت زدگی نیز یافت.
انسان در طی قرن ها برای تطبیق خود با معضل اضطراب، دست به کار ایجاد هیجان و کشف پدیده هائی شده که موجبات شگفتی و بهت زدگی او را فراهم آورند.
کشف کاربرد هیجان در افراد به منظور کاهش اضطراب می تواند با خود ارضائی در نوجوانی آغاز و به شکل تلاش های گسترده علمی و خلق آثار هنری و یا گرایش و انجام انواع بزهکاری در جوانی و میانسالی ادامه یابد.
آنچه در هنگام انجام این امور جدای جدیت در انجام آن برای فرد اهمیت دارد، شرایطی از آزادی موقت و جدا شدن از حس اضطراب است که فرد خود را در آن لحظات آرام می یابد.
(البته درست تر این است که بگوئیم این مستی هیجان است که موقتاً جای حس اضطراب را می گیرد، وقتی مستی میبپرد، اضطراب کرخ شده به حالت اول خود باز می گردد. این حالت ناپایدار را در لذت نیز می توان مشاهده کرد. تنها شکل ازسرخوشی و سرور حقیقی زمانی است که انسان در پیوند با ذهنی خالی از تصاویر و تعابیر متضاد فکری باشد ).
فرهنگ جوامع به خصوص جوامع غربی پیوسته تلاش و حرکت های شخصیتی را برای مردم تجویز و پاداش چنین تلاشی را به شکل معرفی شخصیت شهیر به افراد نشان می دهند.( منظور از تلاش در اینجا حرکت های واقعی برای امرارمعاش و رفع نیازهای زندگی نیست، بلکه اشاره به تلاش هائی است که افراد برای ایجاد حس برتری و رسیدن به شخصیت مورد نظر جامعه و نمایش خود به دیگران به آن دست می زنند).
اما آیا این شخصیتی که مطلوب جامعه بوده و آن را به عنوان الگوی انسان کامل معرفی می کند.(بگذریم ازاینکه این تعریف در هرجامعه ای بنا به نوع فرهنک و رسوم اجتماعی متغیر بوده و قطعاً یک پدیدۀ متغیر نمی تواند اصالت داشته و پایدار بماند) می تواند جز منافع خود به منافع دیگران توجهی داشته باشد؟ قطعا نمی تواند!

انسان شخصیت مدار به دلیل بیگانگی و عدم ارتباط با درون خویش فاقد تکیه گاه درونی است، چنین انسانی برای حس وجود داشتن و امنیت درونی وابسته و نیازمند به وسایل و دلائلی بیرونی است که پیوسته حسی بدلی از بودن و امنیت را در او شکل دهند.
به همین دلیل انسان اسیر شخصیت دائماً تلاش می کند تا بدست آورد، بشود و برسد تا دلیل و بهانه ای روانی برای بودن و زندگی کردن برای خودش داشته باشد. اگر بخشش و انفاقی هم می کند برای رد خطر از منافع اش و یا حس رضایت مندی ازخودش است.

انسان خود را درگیر با موضوعی به عنوان فلسفه زندگی و نحوۀ چگونه زیستن کرده ، موضوعی که در حیطۀ درک او نیست اما او پرداختن به این ایده را بهانه ای برای غیبت در خویش و بسر نبردن با (آنچه هست) کرده .
اصولا انسان با خود بیگانه شیفته هرچیزی است که توجه او را از باطن اش منحرف سازد، ازاندیشیدن به ایده ها گرفته تا لذت و هیجان و همچنین کمک گرفتن ازمواد گوناگون شیمیائی به منظور کرخ کردن ذهن خود.

انسان به شکلی جدی در پی کشف فلسفه وجودی و توجیه زنده بودن خود است. اما آنچه دراین میان فراموش شده توجه انسان به (آنچه هست) اش است. این عدم توجه ناشی ازغفلت عمدی انسان ازخویش است.

تا زمانیکه غفلت به شکل مخدری قوی در انسان عمل می کند، صحبت از (زندگی در لحظه) و (رهائی) صرفا ایده و بهانه ای است برای عدم حضور در خویش و تداوم بخشیدن به غفلت به بهانه های جدید!

http://tavajjoh.ir/

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست !

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

 سهراب سپهری

خر درون

ازدواج و خانواده’ سالم و ناسالم

رابطه ای که با عقد و قراداد مخصوص در محضر و دفتر ثبت اسناد بین دو نفر به ثبت برسد را ازدواج می نامند. ازدواج سنتی در تمام دنیا بین جنس زن و جنس مرد جاری می شود، اما در دهه های اخیر در بعضی از کشورهای اروپایی بین همجنس گرایان نیز جاری می شود و زن با زن و مرد با مرد نیز اجازه دارند تا با یکدیگر زندگی مشترکی را داشته باشند.

ازدواج کردن، تشکیل یک خانوادهء کوچک در خانوادهء بزرگ جهانی است که اگر آزادی و حقوق همسران حفظ و رعایت شود، می تواند موجب رشد و پیشرفت خانواده و نسل های بعدی شود، اما اگر ازدواج کردن به ساختن سیم خارداری در اطراف یکدیگر منجر شود، بدون شک مانع رشد و پیشرفت یکدیگر و عامل بیماری های روانی و روحی در خود و فرزندان این خانوادهء کوچک و در نهایت خانوادهء جهانی می تواند باشد.

راز یک ازدواج خوشبخت و اصیل در ذهن های غیر شرطی شدگی، آزادی و آگاهی خوابیده است. قبل از ازدواج در بین عشاقان رسم بر این است که فقط مرگ می تواند آنان را از هم جدا کند، اما بعد از ازدواج هر چیز کوچکی می تواند بهانه ای برای جدایی آنان شود و تقریباً اغلب ازدواج ها اگر به جدایی قضایی و حقوقی هم نکشد، به طلاق روانی یا همان طلاق عاطفی و خاموش منتهی می شود، زیرا شرط عشق، شناخت عشق است و شرط شناخت عشق، آزادی و رهایی از نفس و خرافه است. قانون ریاضی طبیعت شرط سنگینی (خودشناسی) برای خوشبختی و سعادت اختیار کرده است، اما به درد و ارزش آن می ارزد.

یک امری را هرگز فراموش نکنیم که ازدواج وسیله و ابزاری برای تقسیم انرژی و خوشبختی است، نه برای رسیدن به خوشبختی. انسان بدبخت و تنها و بی مسئول با ازدواج کردن، نه خوشبخت می شود و نه تنهایی اش برطرف می شود و نه متعهد می شود، اما تنهایی و بدبختی و بی مسئولیتی خود را به راحتی می تواند به دیگری منتقل کند و این نیز اتفاق می افتد و دو آدم عاشق و شیدا، تبدیل به آدم های متنفر و دشمن می شوند.

خانواده یک بستر بسیار مناسب برای تمرین و تحمل همنوع نسل بشر است، یک پایگاه و قرارگاه اجتماعی برای افراد خانواده است، اما این خانوادهء مذکور سالم به هیج وجه درهای خود را به روی خانوادهء بزرگ جهانی نمی بندد و دیگران را نامحرم و غریبه از خانوادهء خود تلقی نمی کند، که در اینصورت فرزندان و نسل های بعدی را به بیگانگی و انزوا و تنهایی تربیت و سوق خواهد داد که همهء اینها منشاء بیماری های روانی و روحی هستند و این با هدف و نظام رشد انسان سالم و به ویژه با خانوادهء جهانی منافات دارد، زیرا پیشتر نیز اشاره کرده ام که خانوادهء کوچک را نباید از خانوادهء بزرگ جدا دید، زیرا وجدان، اخلاق، مهرورزی و محبت و درک در گرو یگانگی می باشد، نه در انزوای خانواده و تبعیض ژن ها...!

امروزه یک جوان مدرن جهانی دیگر می داند که فقط با خواندن یک آیه نمی توان محرم یکدیگر شد. افرادی محرم هستند که بین آنان هیج تابویی وجود نداشته باشد و آنان در اعتماد و آرامش کامل باهم باشند. محرم کسی هست که طبیعت و فطرت دیگری را انکار نمی کند. مگر با یک کاغذ می توان محرم دل دیگران شد!؟

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند/// وانکه این کار ندانست در انکار بماند

محرمیت، یقیناً  و تحقیقاً در رسیدن به آگاهی، سلامتی، استقلال فکری و آزادی میسر است و در عدم و فقدان این چهار رکن به علاوهء "اعتماد"، کسی نمی تواند با کاغذهای جعلی و قلابی محرم دل یکدیگر باشند. آیا یک دیوانهء زنجیری، حق این را دارد که با یک ورقهء کاغذ دیکته شده، تمام جوانی من را در یک خانه قرنطنینه کند و من را هرگاه که دلش خواست تجاوز کند، تحقیر کند، طراحی کند، و من حق صحبت و مهرورزی و عشق ورزی با هیچ محرمی دیگر را نداشته باشم!؟ 

این چه نوع ازدواجی است که رابطهء من را با همه کس و همه چیز قطع می کند و تمام وجود و توجه روانی من را برای خودش می خواهد؟

من یقین دارم که این نوع ازدواج یک عمل غیر اخلاقی، غیر عقلانی بوده و از روی جاهلیت و چه بسا خودشیفتگی و خودمحوری انجام می شود.

ازدواجی که روی آیندهء انسان ها یک خط بطلان بکشد، ازدواج نفسانی و از نوع فاشیستی است. 

یک ضرب المثل چینی می گوید: اگر مي خواهي براي يک روز معذّب باشي مهمان دعوت کن. اگر مي خواهي يک سال عذاب بکشي پرنده نگه دار و اگر مي خواهي مادام العمر در عذاب باشي ازدواج کن!   

ریشهء این ضرب المثل ها و طنزهایی که برای ازدواج درست می کنند را در عدم چهار رکنی که در بالا به آن اشاره کردم (آگاهی، سلامتی، استقلال فکری و آزادی) باید جستجو کرد. ازدواجی که احساس مالکیت تولید کند و تنهایی، انزوا و تبعیض و مافیای خانوادگی را به ارمغان بیاورد، علاقه و عشق را تنزل داده و درختش میوهء دشمنی و بی اعتمادی می دهد.

بنده، طرفدار ازدواج و ایجاد خانوادهء سالم می باشم و از آن حمایت می کنم، اما واقعیت های ازدواج و خانوادهء ناسالم را نباید نادیده بگیریم.

یک خانوادهء ناسالم می تواند ضعف های زیر را به جامعه انتقال دهد:

1_ انحصاری کردن کانون مهر و الفت در داخل خانواده

2_ انتقال مواریث خرافه گری و فرهنگ و سنت های دست و پاگیر

3_ تبعیض خانوادگی و فامیلی با افراد بیرون خانواده

4_ احترام ویژه به اعضای "خودی"!

5_ عدم اعتماد به غیر خودی و ناشناخته

6_ محافظه کاری

7_ امر و نهی پیوستهء فرد غالب در خانواده

8_ اخلاق خواجگی و بی اعتنایی به خاطر تربیت و فرهنگ بسته و اقتدارمحور در خانواده، که در جامعه بسیار آزار دهنده و مضر است.

9_ احساس سوءظن و بدگمانی به غیر از اعضای خانواده

10_ احساس پشیمانی، سرخوردگی و ناامیدی، اگر که ازدواج به خوشبختی منتهی نشود.

ازدواج و تشکیل خانواده تمرینی برای زندگی گروهی و تقسیم عشق و ارتباط است. ما می توانیم ارتباط زناشویی و خانودگی را با خانوادهء جهانی تقسیم کنیم، یعنی به اشتراک بگذاریم، و آدمی، چیزی را به اشتراک می گذارد که از آن خرسند است و اعتماد به آن چیز دارد. ارتباطی که استثمار و نفس در آن حاکم باشد از انتشار آن جلوگیری می شود. خانوادهء سالم در جامعهء سالم، چیزی برای پنهان کردن ندارد. خانواده، کانونی برای پی ریزی ریشه ها و بال های فرزندان و نسل بشر است.

از این رو مشکلات روانی خانواده، روابط و تحلیلات خانواده از جامعه و دیگران نه تنها اعضاء خود خانواده را متاثر می کند، بلکه جامعه و خانوادهء جهانی نیز متاثر از آن می شود، از این رو سلامتی یک جامعه، رابطهء مستقیم با سلامتی خانواده و ازدواج دارد و سعادت و خوشبختی خانواده و یک ازدواج سالم، جدا از خوشبختی جامعه نمی باشد. در حقیقت ازدواج آغاز یک رابطهء تازه است، نه پایان رابطه ها و نه پایان ارتباط با دیگران و جامعه!

پذیرش خانوادهء بزرگ جهانی در گرو پذیرش "چگونگی" افراد خانوادهء کوچک است.

گذران اوقات استراحت و فراغت خانواده با خود و یا دیگران، تمرینی برای اتحاد و یا انزوا در جامعه می باشد.

ارتباط با جامعه بزرگ قاعدتاً نباید استحکام خانواده را تضعیف کند و اگر تضعیف شد، گناه آن تقصیر ذات ارتباط نیست، اما چگونگی ارتباط چرا!

در خانواده یاد می گیریم که چگونه می توان همدیگر را دوست داشت و باهم کنار آمد، همانگونه که با برادر و خواهر  کنار می آییم، با دیگران نیز همانگونه خواهیم بود!؟ تبعیض و عدم تبعیض را از خانواده و نوع ارتباط خانواده با دیگران می آموزیم. اگر ما نتوانیم اعضای یک خانواده خود را درک کنیم و آزادی عمل را بر آنان روا بداریم، چگونه خواهیم توانست در بزرگسالی، آزادی را بر اعضای جامعه و خانوادهء بزرگ روا بداریم!؟

حلقه های نامزدی بهتر است که باز باشند تا خانواده بتواند با جامعه در ارتباط باشد. ازدواج کردن به معنای قطع ارتباط با دنیا و مردم آن نیست

می خواهم بگویم که خانواده همیشه بوده و خواهد بود، همه ما متعلق به "یک" خانواده هستیم!

قاسم سلطانی