رندی چیست و رند کیست؟


در فرهنگ «دهخدا» اینگونه آمده است:

ایشان را از این جهت رند خوانند که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد. منکری که انکار او از امور شرعیه از زیرکی باشد نه از جهل. هوشمند و باهوش و هوشیار. آن که با تیزبینی و ذکاوت خاص مرائیان و سالوسان را چنانکه هستند، شناسد. نه چون مردم عامی.

من اعتقاد و ایمان دارم که هرکس خودش باید به معراج برود و در نهایت خودش باید معانی را تجربه کرده و با ذات او یکی شود و من رندی را چنین تجربه کرده ام:

رندی از معصومیت به معصومیت و از سادگی به سادگی رسیدن است. رندی یک پروسهء عاشقانهء سالم عقل و خرد، برای رسیدن به معشوق است. رندان، شخصیت هایی هستند که در صورت و ظاهر متناقض و درونی متعادل دارند، زیرا صورت گر، همان سطح نگر و ظاهر بینی است که از چشم سر استفاده می کند و چشم سر، تنها بیرون را می بیند و بیرون همیشه در رقص است و در حالت های متناقضی که عقل کل به آن می دمد. ظاهربین، قادر به دنبال کردن پیوستهء رند رقاص نیست.

رند، از ظاهر به باطن و از باطن به ظاهر سفر می کند و هر دو جهان را بهشت می بیند، زیرا می داند که وجود یعنی بهشت، پس هرچیزی که وجود دارد الهی بوده و از جنس بهشتی است.

رند، شخصیتی است که اعتماد را بر تردید، عشق را بر نفرت، بخشش و عبور را بر مانع و تقسیم را بر جمع ترجیح می دهد و در این راستاست که شادی و بهشت را تجربه می کند.

رند، شک و انتقاد را نفی نمی کند، اما از آن عبور کرده و آن را تبدیل به اعتماد می کند. یعنی اعتمادش بر تردیدهایش پیروز می شود و این سرمایه را مدیون طبیعت خود می داند و از هر گونه برتری طلبی پرهیز می کند و تقوا را در رندی و رندی را در تقوا می داند و تجربه می کند.

رندترین نطفه ها تبدیل به آفرینش می شوند!

قاسم سلطانی

چقدر هم مد شده!


این روزها عبارت های زیر در اینترنت بسیار مد شده است:

_ هرگز به خاطر دیگران اصالت خود را تغییر ندهید، چون هیچکسی بهتر از شما نمی تواند نقش شما را بازی کند، پس خودتان باشید، شما بهترینید.

_ کسي که نداي دروني خود را مي شنود، نيازي نيست که به سخنان بيرون گوش فرا دهد.

_خودت باش ...

_ زندگی کن با قوانین خودت، با باورها و ایمان قلبی خودت، به حرف مردم و دیگران گوش نده...

_ من جهان خودم هستم...

_ به حرف های دیگران در بارهء خودت بها نده، خودت ببین که هستی، کجا هستی و لغزش هایت کدامند...

_ نگران آنچه دیگران در باره شما می گویند نباشید، آنها کسانی هستند که به جای یافتن کاستی های خود، مشغول یافتن کاستی های زندگی شما هستند...

_ فقط به خدا و خودت اعتماد کن...


همه این جملات قصار در خلع که گفته نشده اند. خلاصه ای از شناخت و بصیرت متفکران معصوم و عارفی هستند که آیه وار با دیگران تقسیم می کنند و برای این نیستند که هر کسی به نفع نفس خود تعبیر کرده و از برای فربه کردن نفس خود بهره بجویند!

من ترسم از این است که این "خود" در نزد عام همان خود تقلبی، خود جانشین، متعصب، مرتجع، جزم اندیش، کینه توز، حسود، شخصیت پرست و متوهمی(نفس) تلقی شود، که نه دوست دارد یاد بگیرد و نه تغییر کند، نه متخصصی را به رسمیت بشناسد، نه از جهان ذهنی خود بیرون آید، نه به اشاره های پارهء دیگر خود گوش بسپارد، و در باورها و حقایقی که ساختهء ذهن و نفس خودش بوده، پافشاری و سماجت کرده و در جهنم خود بسوزد و بسوزاند

قاسم سلطانی

هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی

چشم و گوش های مان و تمامی اعضای بدنمان را از بردگی نفس و خرافه رها سازیم. اجازه ندهیم که گوش های مان بشنود، آنگونه که نفس دوست دارد بشنود و چشم های مان ببیند آنچه را که نفس دوست دارد ببیند. گوش و چشم های مان را از استعمار نفس آزاد سازیم.
ما باید ببینیم و بشنویم آنچه را که فطرتمان و خداوند می خواهد ببیند و بشنود. اگر این گوش و چشم در اختیار خرمان (نفس) باشد، همه چیز را تحریف و سانسور شده می بیند و می شنود و عاقبت تحریف و سانسور، توهم و دیوانگی است. غیر واقعی زندگی کردن است
چشم و گوش ما از جنس زندگی، شادمانی و خداوند است و نفس از جنس درد و غم و پریشانی. هر زمان دیدیم که در رنج و درد هستیم، بدانیم که اختیارمان را نفس در دست گرفته است. آزادی حقیقی رهایی از نفس است.

مولانا می فرمایند:

چو مشتری دو چشم تو حی قیومست به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری

قاسم سلطانی

متدلوژی علم و بازار، یا متدلوژی وجدان و آگاهی؟

با متدلوژی علم و اقتصاد نمی توان عصاره زندگی را چشید. زندگی فقط که علم نیست. زندگی فقط که فروختن قالی نیست. زندگی که فقط مدیریت یک کارخانه و شرکت نیست. زندگی که فقط معاینه کردن بیماران نیست. زندگی که فقط شمردن پول نیست. تو بالاخره خسته می شوی. تو دلت برای استراحت و مزه و طعم زندگی تنگ می شود. تو بدون عشق و تجربه زندگی واقعی, محکوم به افسردگی, سستی,بیحالی, بی دوامی و بیهودگی خواهی بود. تو بدون شفقت و مسرت و شادمانی محکوم به بیماری و در سیر قهقرایی و مرگ تدریجی خواهی بود. 

تو با متدلوژی بازار نمی توانی با انسان ها ارتباط برقرار کنی. با متدلوژی بازار و تردید تو نمی توانی به انسان ها اعتماد کنی و همیشه با گوشه چشمت به انسان ها نگاه خواهی کرد و نخواهی توانست با تمامی چشم هایت به انسان ها نگاه کنی. وقتی ما نتوانیم با تمامی چشم های مان به انسان ها نگاه کنیم, طبیعی هست که نخواهیم توانست با تمرکز کامل به انسان ها بنگریم. ذات زندگی به تمرکز نیاز دارد. زندگی مشتمل تمرکز, اعتماد, آگاهی و بخشش است. در زندگی ما ناگزیر هستیم, که متدلوژی و واحد اندازه گیری برای زندگی کردن را از بازار و علم به متدلوژی عرفان و شناخت تغییر بدهیم.

وقتی همیشه در بازار و در فکر بازار باشی, تو به یک موجود بی قاعده و یاوه گو و کج اندیش تبدیل می شوی که همه انتظار مرگت را دارند که صاحب پول هایت بشوند. خودت را دوست ندارند, بلکه به پول هایت نقشه می چینند! حق هم با آن هاست! تو به چه دردی می خوری به غیر از این که از پول حرف بزنی!؟ تو خیلی خسته کننده خواهی بود. وقتی تو خسته کننده باشی, همه تو را ترک می کنند و تو حوصله ات سر می رود. تو خلاق هم نیستی که حوصله ات سر نرود. تو برای این که احساس تنهایی نکنی, سعی خواهی کرد کمی کیسه را شل بکنی. ولی در عمق و ته دلت می دانی که همه تو را به خاطر پولت تحمل می کنند.

با متدلوژی علم هم تو نمی توانی کسی را دوست داشته باشی. با متدلوژی علم نمی توان عاشق شد و طعم زندگی را چشید. با واحد اندازه گیری علم تو مجبوری دنبال مرجع باشی. مرجع کجاست!! و عاشق و معشوق مرجعی ندارد. با پیمانه علم هم تو خسته کننده خواهی بود. مگر می توان تمام عمر را در آزمایشگاه ماند!؟ تو بدون رقص و آواز و جشن و سرور, یک جنبنده ا ی مردم آزار, بیشتر نخواهی بود. برای رقص و آواز تو مجبور هستی که بخشنده و تقسیم کننده باشی. و آن فقط با پیمانه ی شناخت, به امری حتمی بدل می گردد. پیمانه های علم و بازار را باید دور بیندازی و با پیمانه عشق و آگاهی و شناخت به زندگی, سلامی جانانه و جانبازی بکنی. درک زندگی و هستی و همسر تنها با پیمانه پیر مغان و عرفان فراهم می گردد.

اگر ما بتوانیم درک کنیم که جسم ما توهمی بیشتر نیست. حقیقت ما مرکب و بدن ما نیست و چهرهء واقعی ما در جهانی نامرئی قرار دارد. من واقعی دست نخورده و همیشه جاوید و جوان بوده و خواهد ماند, آنگاه می توانیم متوجه نیروی خلاق و با عظمتی که در ما قرار دارد بشویم.

این جهان و حقیقت نامرئی که در روی آگاهی و شناخت و اعتماد و وجدان خوابیده است، با جهان غیب که عده ای خرافه گر و خرافه گستر تبلیغ آن را می کنند، متفاوت است. آن جهان غیب، برای فریب و غفلت از این جهان است، اما حقیقت نامرئی، هم در این دنیا و هم در آن دنیا قرار دارد که در مقالهء "این دنیا و آن دنیا" در این مورد گسترده تر سخن رانده شده است.

مولانا می گوید:

هر زمان  نو می شود دنیا و ما/// بی خبر از نو شدن اندر بقا

قاسم سلطانی

ارتباط زن بد با فلسفه!

به هر صورت ازدواج کنید.

 

اگر زن خوبي پيدا كرديد كه خوشبخت مي شويد. و اگر زن بدي پيدا كرديد، فيلسوف مي شويد - سقراط

زن سقراط، گزانتيپ، بسيار بدخو و بدزبان بود. روزي در حالي که لباس مي شست بر سقراط، بسيار خشمگين شد و زبان به دشنام و بدگويي او گشود. سقراط به سبب بردباري و حکمت، خاموش ماند؛ اما زن، جسارت ورزيد و تشت آب چرکين لباس را برداشت و پيش چشم شاگردان سقراط، بر سر و روي او ريخت. حاضران گفتند: «تحمل بيجا از حکيمي مانند تو پسنديده نيست». سقراط گفت: «چنين است؛ اما نتيجه غريدنِ رعد و جهيدن برق، برف و باران است. سخنان تند و زننده، درگيري خشونتبار در پي خواهد داشت و فرار عاقل از دست نادان، بهتر از غلبه و پيروزي بر وي است.

زخم را با محبت جبران کن!