فرزندان ما نه متعلق به والدین و نه متعلق به یک طایفه و یک قوم و جامعه, بلکه متعلق به دنیا و مهمتر از آن متعلق به کائنات هستند. تحمیل مذهب و دین و باور به کودکان، توهین به شعور و عقل و انرژی تلقی می شود. کاشتن ذهنیت و تعاریف باورهای موهومی در فرزندان، مغایر حقوق کودک و ظلم به جامعه جهانی می باشد. تربیت و آموزش مذهبی دینی فرزندان در جوامع سنتی مورد تشویق جامعه نیز قرار می گیرد. آفرین به آقای مشهدی موسی چه فرزندان خداپرستی تحویل جامعه می دهد!؟
کودکانی معصوم و ضعیف که سرنوشت شعور و آگاهی شان دست عده ای زورگو و مستبد و ظالم افتاده است و این متوهمان گناه کار، خود را صاحب و مالک شعور کودکان می پندارند و تجاوزی بسیار خطرناک تر از تجاوزهای جنسی را در عرصهء تاریخ به کودکان ما می کنند. من با چه حقی باید ارادهء آزاد کودکم را به گروگان بگیرم!؟
سوءاستفاده کردن از وابستگی و ضعف کودک، نشان عیان زورگویی و عدم غلبه بر نفس آن والدین می باشد. والدینی که باورهای خود را درون کودکی که احساس تعلق به آن خانواده دارد، استفراغ می کنند، انزوا و بیگانگی و چند پارچگی را بین مردمان و برادران جهانی خود می کارند. اینان بزرگترین کودک آزاران تاریخ هستند، اما این را نمی دانند، زیرا خود نیز قربانی همان تکرار تاریخ هستند. طبیعت و فطرت، هیچ دینی را همراه کودک ضمیمه نمی کند. فطرت همهء ما خالی از هر باور و اعتقادی می باشد. این خود کودک است که بعد از اینکه به سن بلوغ رسید حق جستجو و انتخاب را دارد. هیچ کودکی زیر سن بلوغ، صلاحیت انتخاب همسر و دین را ندارد.
کودک آزاری و خرد و ذلیل کردن شعور و خلاقیت کودکان، از طریق تحمیل دین به آنها بزرگترین تحقیر به نسل بشر در تاریخ به شمار می آید و والدین مغرور با ژست و افاده های ارزان قیمت در برابر کودکی که هنوز اندیشهء نقادانه در او مفقود است، ذهن و خلاقیت کودکان طبیعت را به مسلخ می کشند و از این طریق احساس وجود و بودن می کنند!
بدینگونه، بیماری مزمن ترس، وحشت و نگرانی را در کودکانمان موروثی می کنیم. یک کودک هفت ساله نمی تواند این همه باور را در ذهن کوچک خود هضم کند. وحشت و ترس از خدایی که کودک، هیچ تصور و تجسمی از او ندارد، می تواند سال های سال او را آزار دهد. کودکی که زندگی در فقدان ترس و نگرانی، حق ابتدایی او به شمار می آید. همین کودکان هستند که زندگی کودکانهء خود را ناتمام گذاشته و نیمهء سمت راست مغز اینان کودک باقی می ماند و زمانی که جسمشان بالغ می شود، کودک درونشان هنوز در ترس و اضطراب و پر از تضادهای آموزشی والدین و جامعه به سر می برد.
حالا کودک به بلوغ جسمی رسیده است و باید با زخم های کودک درونش، زندگی جدیدی را شروع کند که البته این با فوبی و ترس و وحشت همراه خواهد بود. کودک ماندن نیمهء سمت راست مغز، موجب ایجاد فوبی های گوناگون می گردد، که توضیح آن دور از حوصلهء این مطلب می باشد. انسان یک موجود وجدانی و اخلاقی می باشد. آیا وجدان و اخلاق را با تحمیل باور و دینمان به کودکان زخمی نمی کنیم؟
کودکی که مسیحیت را به درون او فرو کرده اند، چگونه می تواند خود را با یک مسلمان برادر و یکی بداند؟
یک اختلاف اساسی و بزرگ با سایرین در او تذریق می کنند که نتیجه اش را در دهه های آخر در تمامی نقاط دنیا شاهد بوده ایم. از اعدام و آتش زدن همجنس گراها گرفته تا دموکراسی از نوع موشک کروز!!
آزار دینی کودکان تنها در جوامع فقیر و جهان سوم اتفاق نمی افتد. شاهدان دین یهوه، تذریق واکسن خون و بیماری های واگیر را نفی می کنند. مراسم دفع شیطان از روح کودک یک تجربهء زجر آور برای کودک می باشد و مدعیان تمدن غرب، قمه زدن مسلمانان را سرزنش می کنند. واقعیت این است که هردو باهم، دو تیغهء یک قیچی اند. دههء سال 2000 در اوگاندا بیش از صد کودک را زنده زنده برای رسیدن زودهنگام به بهشت در آتش سوزاندند. خطر جنون مذهبی و مذهبیان تندرو کمتر از خطر پایان دنیا و بلاهای طبیعی مانند زلزله و سونامی و سیل نیست.
بیایید دست در دست هم سماجت و جزم اندیشی را در باورهای خود کنار بگذاریم و حداقل کودکان خود را تا سن بلوغ، آری از هرگونه دین و مذهب بزرگ کنیم. این کودکان معصوم و مظلوم و بی گناه امانت هایی در دست ما هستند. بیایید خیانت در امانت نکنیم و باورهای خود را به آنان تحمیل نکنیم. ممکن است نویسندهء این مطلب سیمپاتی به اسلام و یا ... داشته باشد، اما من حق تحمیل آن را بر کودکانم ندارم، چرا که کودک، نه متعلق به من و نه متعلق به دین من، بلکه متعلق به خود و طبیعت است. من دستکاری کردن آن را ندارم. دستکاری ذهن و ذهنیت کودک، تجاوز روحی به آن کودک است.
قاسم سلطانی