اینجا محل ترانزیت است

عبور کن، این راه باید پیموده شود

در یک جا و محل تمرکز نکن.

آب که یک جا بماند می گندد.

راه باز است و جاده دراز

از این مانع عبور کن

از تراکتوری که جلوی شماست، با دقت تمام سرعت بگیر و عبور کن، آن مانع را رد کن. جاده دراز است. اجازه نده که یک نفر، یک فرد، یک جامعه، یک طایفه و...، تو را سال ها در این مکان بپوساند.

از این مکان ذهنی عبور کن...

اینجا را زیادی مسموم کردی، آب که یک جا بماند می گندد

یادت باشد که از این به بعد، هرگز به کسی گیر نده ... یادت باشد که تو چاره ای جز، تمرکز به فرش(زندگی) خودت نداری...

خودت را تحمیل نکن. تحمیل کردن خود به دیگران بیماری است. مسموم کننده است. خودت را تحمیل نکن

تحمیل عقیده و باور به کودکان ممنوع باید گردد!

فرزندان ما نه متعلق به والدین و نه متعلق به یک طایفه و یک قوم و جامعه, بلکه متعلق به دنیا و مهمتر از آن متعلق به کائنات هستند. تحمیل مذهب و دین و باور به کودکان، توهین به شعور و عقل و انرژی تلقی می شود. کاشتن ذهنیت و تعاریف باورهای موهومی در فرزندان، مغایر حقوق کودک و ظلم به جامعه جهانی می باشد. تربیت و آموزش مذهبی دینی فرزندان در جوامع سنتی مورد تشویق جامعه نیز قرار می گیرد. آفرین به آقای مشهدی موسی چه فرزندان خداپرستی تحویل جامعه می دهد!؟

کودکانی معصوم و ضعیف که سرنوشت شعور و آگاهی شان دست عده ای زورگو و مستبد و ظالم افتاده است و این متوهمان گناه کار، خود را صاحب و مالک شعور کودکان می پندارند و تجاوزی بسیار خطرناک تر از تجاوزهای جنسی را در عرصهء تاریخ به کودکان ما می کنند. من با چه حقی باید ارادهء آزاد کودکم را به گروگان بگیرم!؟

سوءاستفاده کردن از وابستگی و ضعف کودک، نشان عیان زورگویی و عدم غلبه بر نفس آن والدین می باشد. والدینی که باورهای خود را درون کودکی که احساس تعلق به آن خانواده دارد، استفراغ می کنند، انزوا و بیگانگی و چند پارچگی را بین مردمان و برادران جهانی خود می کارند. اینان بزرگترین کودک آزاران تاریخ هستند، اما این را نمی دانند، زیرا خود نیز قربانی همان تکرار تاریخ هستند. طبیعت و فطرت، هیچ دینی را همراه کودک ضمیمه نمی کند. فطرت همهء ما خالی از هر باور و اعتقادی می باشد. این خود کودک است که بعد از اینکه به سن بلوغ رسید حق جستجو و انتخاب را دارد. هیچ کودکی زیر سن بلوغ، صلاحیت انتخاب همسر و دین را ندارد.

کودک آزاری و خرد و ذلیل کردن شعور و خلاقیت کودکان، از طریق تحمیل دین به آنها بزرگترین تحقیر به نسل بشر در تاریخ به شمار می آید و والدین مغرور با ژست و افاده های ارزان قیمت در برابر کودکی که هنوز اندیشهء نقادانه در او مفقود است، ذهن و خلاقیت کودکان طبیعت را به مسلخ می کشند و از این طریق احساس وجود و بودن می کنند!

بدینگونه، بیماری مزمن ترس، وحشت و نگرانی را در کودکانمان موروثی می کنیم. یک کودک هفت ساله نمی تواند این همه باور را در ذهن کوچک خود هضم کند. وحشت و ترس از خدایی که کودک، هیچ تصور و تجسمی از او ندارد، می تواند سال های سال او را آزار دهد. کودکی که زندگی در فقدان ترس و نگرانی، حق ابتدایی او به شمار می آید. همین کودکان هستند که زندگی کودکانهء خود را ناتمام گذاشته و نیمهء سمت راست مغز اینان کودک باقی می ماند و زمانی که جسمشان بالغ می شود، کودک درونشان هنوز در ترس و اضطراب و پر از تضادهای آموزشی والدین و جامعه به سر می برد.

حالا کودک به بلوغ جسمی رسیده است و باید با زخم های کودک درونش، زندگی جدیدی را شروع کند که البته این با فوبی و ترس و وحشت همراه خواهد بود. کودک ماندن نیمهء سمت راست مغز، موجب ایجاد فوبی های گوناگون می گردد، که توضیح آن دور از حوصلهء این مطلب می باشد. انسان یک موجود وجدانی و اخلاقی می باشد. آیا وجدان و اخلاق را با تحمیل باور و دینمان به کودکان زخمی نمی کنیم؟

کودکی که مسیحیت را به درون او فرو کرده اند، چگونه می تواند خود را با یک مسلمان برادر و یکی بداند؟

یک اختلاف اساسی و بزرگ با سایرین در او تذریق می کنند که نتیجه اش را در دهه های آخر در تمامی نقاط دنیا شاهد بوده ایم. از اعدام و آتش زدن همجنس گراها گرفته تا دموکراسی از نوع موشک کروز!!

آزار دینی کودکان تنها در جوامع فقیر و جهان سوم اتفاق نمی افتد. شاهدان دین یهوه، تذریق واکسن خون و بیماری های واگیر را نفی می کنند. مراسم دفع شیطان از روح کودک یک تجربهء زجر آور برای کودک می باشد و مدعیان تمدن غرب، قمه زدن مسلمانان را سرزنش می کنند. واقعیت این است که هردو باهم، دو تیغهء یک قیچی اند. دههء سال 2000 در اوگاندا بیش از صد کودک را زنده زنده برای رسیدن زودهنگام به بهشت در آتش سوزاندند. خطر جنون مذهبی و مذهبیان تندرو کمتر از خطر پایان دنیا و بلاهای طبیعی مانند زلزله و سونامی و سیل نیست.

بیایید دست در دست هم سماجت و جزم اندیشی را در باورهای خود کنار بگذاریم و حداقل کودکان خود را تا سن بلوغ، آری از هرگونه دین و مذهب بزرگ کنیم. این کودکان معصوم و مظلوم و بی گناه امانت هایی در دست ما هستند. بیایید خیانت در امانت نکنیم و باورهای خود را به آنان تحمیل نکنیم. ممکن است نویسندهء این مطلب سیمپاتی به اسلام و یا ... داشته باشد، اما من حق تحمیل آن را بر کودکانم ندارم، چرا که کودک، نه متعلق به من و نه متعلق به دین من، بلکه متعلق به خود و طبیعت است. من دستکاری کردن آن را ندارم. دستکاری ذهن و ذهنیت کودک، تجاوز روحی به آن کودک است.

قاسم سلطانی

 

احساس تنهایی و پناه بر خدا

هیچ چیز زشت تر و غیر واقعی تر از این نیست که از روی تنهایی، نیاز به دوست و ارتباط داشته باشیم. بدتر از آن این است که از روی تنهایی و ناچاری، به خداوند پناه ببریم. زیرا این وصلت از روی ایمان نیست و هر آن ممکن است به دشمنی تبدیل شود. زیرا ممکن است هروقت که دوستان بیشتری پیدا کردیم، باز خدا را کنار بگذاریم.

کیفیت ارتباط از روی "شناخت و عشق"، کیفیت واقعی و حقیقی است و کیفیت ارتباط از روی احساس تنهایی و نیاز، دروغ و فریب و خطرناک است.

احساس تنهایی، محصول بیماری الیناسیون است و ممکن است که صدها دوست داشته باشیم، اما احساس تنهایی کنیم. چاره و درمانش خودشناسی می باشد.

قاسم سلطانی

حقیقت هرگز تلخ نیست

می گویند که حقیقت تلخ است، اما این توهین به حقیقت است. حقیقت هرگز تلخ نیست. حقیقت هم شیرین است و هم معشوق!

این "عدم حقیقت" است که تلخ است.

قاسم سلطانی

نفس, همیشه نامرئی است

برای اخذ شناسنامه’ هر نوزاد, کاشتن یک درخت اجباری باشد!

مخصوصاْ اگر بید مجنون باشد.

حرمت حق و حقوق را، با درج منبع هر مطلبی محفوظ نگاه داریم.

طلب بخشش و بخشش درمانی

به نام خداوند بخشنده و مهربان

چشمم، گوشم، زبانم، نشست و برخواستم، تحلیلم، تفسیرم، رفتارم، همهء اینها را ببخشید.

لطف خدا بیشتر از جرم ماست!

اگر کدورتی از من دارید، ببخشید. کاری به حقانیت و غیر حقانیت این کدورت نداریم و مهم هم نیست. مهم این کدورت و دلخوری است، که برای هیچ کس فایده ای ندارد و بسیار هم مضر است. مانع رشد و صمیمیت است. مانع تمرکز و مراقبه و توجه به حقایق و مخصوصاْ مانع تمرکز به "خود" است.

کدورت، ویروسی است که سوء هاضمه تولید می کند، سد و مانع بسیار بزرگی برای جاری شدن آگاهی و ادامهء راه است.

بخشش کردن، یکی از راه های اجتناب و گریز ناپذیر است.

بخشش و بخشندگی، معجزه و درمان می کند. بیخود نیست که بزرگترین صفت خداوند، بخشندگی و مهربانی است!

وقتی می بخشیم، از روی تحقیر نبخشیم. بخشیدن به معنی حق با من بودن و با تو بودن نیست. اصلا کسی که به حقانیت خود اصرار و یقین دارد، نمی تواند ببخشد، ابزار بخشیدن را از دست می دهد. بیایید ببخشیم، برای اینکه نمی دانیم. از روی سکوت ببخشیم.

باز هم ببخش

ایمان یعنی چه؟

ايمان، تصديق و گواهی تمامی اعتقاد و باورهای قلبی و زبانی می باشد. اقرار تمام اعضای بدن و ضمیر ناخودآگاه روان، به آن باور و ادعایی که شخص دارد. آزادی و رهایی کامل انسان از نفس در گرو ایمان است، در گرو ایمانی کردن آنچه که بر زبان می آورد و آنچه که به آن اعتقاد و باور دارد، آن باوری که به پیروی و اطاعت تمامی اعضای بدن و قلب و چشم و گوش منجر شود، به وادی ایمانی شدن می رسد. باوری که در ذهن حفظ شده باشد، غیر از ایمانی شدن آن است. ما می توانیم خدا را در واژه ها بشناسیم، اما اگر به تمام اعضای بدن ما نفوذ نکند، آن را به زودی از دست می دهیم، باد آورده را باد می برد!

نمی شود که ما در زبان ادعای رانندگی کنیم اما در عمل نتوانیم رانندگی کنیم. قوانین رانندگی را در تئوری فرا می گیریم و آنها را تمرین کرده و در چشم و گوش و دست و پا، ایمانی می کنیم. یعنی تبدیل به امری بدیهی و اتوماتیزه در ضمیر ناخودآگاه روان می کنیم. امری را در ضمیر ناخودآگاه روانی خود قرار دادن و پیروی بدن از آن ناخودآگاه روانی، ایمان است. فردی که در زبان چیزی می گوید و در قلب چیزی دیگر و در عمل سازی دیگر می زند، او به گفته ها و باورهایش ایمان ندارد، باور دارد، اعتقاد دارد، اما ایمان ندارد.

ایمان به خدا، یعنی اینکه چشم من ببیند آنچه که خدا می خواهد آن را ببیند، گوش من بشنود آنچه را که خدا می خواهد بشنود، زبان من بگوید آنچه خدا می خواهد آن را بگوید، قلبم برای خدا بتپد. تمام بدن و حواسم به خدا باشد، آنگاه می توانم به ایمانی بودن خود، اعتماد کنم. آنگاه عقل کل، به چشم و گوش و حواس من سرایت می کند و دیگر عقل من در ذهن و فکرهایم قرار ندارد، بلکه تمام وجودم تبدیل به عقل می شود. چشمم عقل می شود، پایم عقل می شود، زبانم عقل می شود، قلبم عقل و عقلم "خدا" می شود!

به دریا بنگرم دریا ت بینم/// به صحرا بنگرم صحرا ت بینم

فردی که ایمان قوی دارد، فردی می باشد که بسیاری از آنچه را که زبان و ذهن او می گوید، وجود او نیز به آن عمل کند. وقتی می گویند که فلانی ایمان ضعیفی دارد، منظور این است که به اندازهء آن فرمایشات و اوامری که ادعا می کند، عمل نمی کند. یعنی زبانش می گوید، من خدا می خواهم، اما عملش، خرما را می جوید، زبانش خرما را می طلبد، چشمش خرما را می بیند، گوشش فقط خرما می شنود، پس این شخص ایمان به خرما دارد تا به خدا.

گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی

به تعبیری دیگر، اگر اختیارمان دست خرمان(شکم) باشد، اگر اختیارمان دست دغدغه های دنیوی و شخصیتی باشد، ایمانمان نیز به همان دغدغه ها، و اگر اختیارمان دست خداوند و حق باشد، ایمانمان نیز به حق و خداوند است. فردی که اختیارش دست خودش نباشد، ایمانش نیز به آن غیر خود خواهد بود. کسی که اختیارش دست خودش نباشد، آزادی را تجربه نمی کند. خود جانشین به فکر آزادی نیست، او اعتقادی به آزادی ندارد، بلکه تمام فکر و ذکر او، حفظ نفس و منیت خود است و فردی که دغدغهء شخصیت دارد، نمی تواند فردی آزاد باشد!

فردی که ایمان به فطرت خود ندارد، همیشه در جهنم است. انسان یک ضمیر ناخودآگاه فطری دارد و یک ضمیر ناخودآگاه روانی. اختیار ضمیر ناخودآگاه فطری دست خداوند و از جنس خداوند است و قابل تغییر نیست، در حالی که ناخودآگاه روانی انسان در اختیار خود انسان است و قابل تغییر است. یعنی اینکه همهء انسان ها فطرتاً الهی هستند، اما اگر بر خلاف آن فطرت عمل کنیم، آن عمل با درد و اندوه همراه خواهد بود. مثلا فطرت همهء انسان ها از بهشت و زیبایی خوششان می آید، اما اگر روان و ایمان ما با این فطرت در منافات باشد، این روان، آن بهشت و زیبایی را جهنم تجربه می کند.

انسان متعادل و میانه رو کسی است که بتواند تعادلی بین این دو ضمیر ایجاد کند، بتواند این دو ضمیر را به هم پیوند بدهد. حقیقت و فطرت (ضمیر ناخودآگاه فطری)خود را بشناسد، تسلیم آن شده و آن را در ضمیر ناخودآگاه روان خود، پیاده کند. در غیر اینصورت وجود از یکپارچگی بهره نمی برد و زمانی که روان ما از وجود ما جدا شد، بی قرار و آشفته می شویم. یا چپی می شویم و یا راستی، یا زمینی می شویم و یا آسمانی، یا دشمن می شویم و یا دوست، یا عشق می ورزیم و یا نفرت!

پیوند ضمیر ناخودآگاه فطری با ضمیر ناخودآگاه روانی، پلی ایجاد می کند که ما می توانیم روی آن پل، با امنیت کامل، شاهد زیبایی وجود باشیم.خداوند بهشت را آفریده است و فطرت ما را نیز از جنس بهشت ساخته است، اما از آنجایی که روان ما ساز دیگری می زند، بهشت را نمی بینیم، چشم بصیرت ما کور شده است. خدا را نمی بینیم. هر آنچه که باید ببینیم نمی بینیم و هر آنچه که باید نبینیم می بینیم و این ناهمگونی با فطرت ما، ما را بی قرار و آشفته می کند. ما را جزم اندیش و مغرور و متکبر می کند. فردی که حسود و مغرور است، قطعاً چشمانش چیزهایی را می بیند که برای او مضر است، گوش هایش چیزهایی را می شنود که برای او مضر است.

فردی که اختیار گوش و چشم و بدنش در دست خودش نیست، احساس امنیت نمی کند. لذا ایمان این فرد به ظاهر است و فرد ظاهرپرست، ایمانی دارد که از جنس من جانشین است، وابسته و تقلبی است. به چیزهای تقلبی علاقه مند بوده و ایمان دارد، مثلا به شخصیت ایمان دارد، به مقام و پول و موقعیت ایمان دارد.

بخش ایمانی کردن ناخودآگاه فطری در ناخودآگاه روانی، در اختیار خود انسان است. انسان مختار است که طبیعت خود را کشف کرده و آن را در بخش ناخودآگاه روانی خود ایمانی کند و مختار است امیالی که نفس او طلب می کند را اختیار کند. به همین خاطر، حتی خداوند نیز بهشت را زوری و اجباری نکرده است، اگر زور و اجبار خوب بود، خداوند قدرت و زورش از ما بیشتر بود و می باشد!!

دو نوع ایمان داریم: ایمان به بیرون و ایمان به درون. ایمان داشتن به اوامر بیرونی، ایمان ما را از فطرت و خداوند غافل می کند. کسی که ایمان به خدا ندارد، مملوک دنیاست و کسی که ایمان به خدا دارد، مالک دنیاست. ما اگر مالک این دنیا باشیم و این دنیا محو شود، از بین برود، باز هم کاری با "خود" ما ندارد، اما اگر دلبستگی روان ما به دنیا تا اندازه ای باشد که خود ما را مملوک خود کند، خود ما نیز از ترس و نگرانی، همراه با ملک محو خواهیم شد!

در شرایطی مانند حوادث ناگوار و سخت و بلا زدگی، خواب، هیپنوتیزم و مراقبه، ضمیر ناخودآگاه روان انسان، نفوذ پذیر می شود و احساس جزم اندیشی، خود را به پذیراگری و انعطاف پذیری تغییر می دهد، پس همهء بلاها و مصیبت ها بد نیستند، بستگی دارد که با روانمان به دنیا و مصیبت های آن می نگریم یا با فطرت و روحمان.

روان جهنم است و روح بهشت!

وقتی ما با فطرت و روحمان همنشینی کنیم، انسانی با ایمان و خودانگیخته می شویم، اما اگر با غیر فطرت مان همنشینی کنیم، روانی می شویم و روان نیز همان حالت نامتعادل و شکاک بین وجود و روح است.

قاسم سلطانی