سکوت یعنی چه؟

سکوت یعنی با داشت و نداشت های ذهن اندازه نگرفتن، سکوت یعنی خالی کردن ذهن از شرطی شدگی ها، سکوت یعنی سفیدی، سکوت یعنی با طبیعت همسو شدن، سکوت یعنی تسلیم راز بقا شدن، سکوت یعنی پرهیز از افتخار، سکوت یعنی پرهیز از برتری طلبی، سکوت یعنی خود را در اختیار طبیعت و خداوند قرار دادن، سکوت یعنی دوری از قضاوت و حکم صادر کردن، سکوت یعنی حذف تمامی دانلودها و برنامه های ویروسی ذهن، سکوت یعنی عبور نوای معشوق از ذهن و نه عبور "ذهن" از معشوق!

سکوت به معنی بی اعتنایی نیست، بی اعتنایی، خود را به موش مردگی زدن است و محصول ذهن های غبار آلود و مغرور و مفعول است.

سکوت یعنی بوسیدن لب سرخ یار، سکوت یعنی عدالت، سکوت یعنی آزادی، سکوت یعنی سلامتی، سکوت یعنی آگاهی و سکوت یعنی استقلال ذهن

سکوت یعنی نیاز معشوق،،،و نیاز روان سکوت معشوق را می شکند. نیاز روان به انباشتن غرور و افتخارات است و این افتخارات همان ویروس های نامرئی هستند که کامپیوتر انسان(مغز) را ویروسی کرده اند.

عالم و هستی محصول سکوت است. تمام زیبایی ها و نعمت های عالم، محصول سکوت است. بدون سکوت، امکان تجربهء زندگی غیر ممکن است.

سکوت یعنی بهشت

عدم سکوت(وراجی های ذهن) یعنی جهنم

کمی مُنصِف و باغیرت باشیم!

وقتی برای بدی های دیگری پندار می کنیم، دو تا از بدی های او و دو تا از خوبی های او را نیز پندار کنیم.

زمانی می رسد که "بدی" محو می شود و آنچه باقی می ماند، عشق و آگاهی است. "آن زمان" در همین لحظه است، واگذارش نکنیم آن را، کمی مُنصِف و باغیرت باشیم!

قاسم سلطانی

زندگی بافتن یک قالیست!

زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
قالی زندگی ات را نخرند !


در عالم هستی امری به نام بخت و اقبال وجود ندارد. تمام این حرف و حدیث ها خرافه گستری و خرافه گری است. درست است که نقشهء قالی زندگانی را عقل کل تعیین می کند، اما انتخاب جنس و رنگ نخ قالی و ظرافت و دقت بافتن آن به دست من و توست. خیلی مهم است که قالی را با عشق ببافیم و یا با نفرت!

این همه بستگی به نوع دید ما به نقشه دارد، بستگی به این دارد که چه اندازه حواسمان به "نقشه" است، بستگی به این دارد که حواسمان در قالی "خودمان" است یا در قالی دیگران!!


شعر گرگ

گفت دانایی که گرگی خیره سر//هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ//روز وشب ما بین این انسان وگرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست//صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش//سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر//هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک//رفته رفته میشود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد هر دم شکست//گرچه انسان می نماید گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا میکند//خلق و خوی گرگ پیدا میکند

در جوانی جان گرگت را بگیر//وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر// ناتوانی در مصاف گرگ پیر!

مردمان گر یکدگر را می درند//گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند//گرگها فرمانروایی میکنند

وان ستمکاران که با هم محرمند//گرگهاشان آشنا یان همند

گرگها همراه و انسانها غریب//با که باید گفت این حال عجیب

فریدون مشیری

روزهای بعد از مرگ برادر و مادرم

سال گذشته یکی از برادرهایم را در اثر سانحهء تصادف از دست دادم، اما این حادثه مرا ناراحت نکرد، دوستان و نزدیکان و حتی پسرم از واکنش من خیلی احساس رضایت نداشتند. اکنون چند روزیست که مادرم نیز، دار فانی را وداع گفته است، اما همچنان مرگ او نیز مرا غمگین نساخته است، ناراحت و غمگین نبودن من، بستگان و نزدیکان مرا بیش از مرگ مادرم آزرده خاطر کرده است، این بدان خاطر است که نفس و ذهن دوست دارد هر بنده ای را در موضع ضعف و شکست و درماندگی ببیند، آنگاه نفس او ارضاء می شود.

بسیاری از افراد از این ناراحت نیستند که چرا مرگ مادرم مرا آشفته و پریشان نکرد، بلکه از این ناراحت هستند که مرگ خودشان چه تاثیری خواهد داشت! مرگ آنها باید یک فاجعه باشد، باید زندگی را مختل کند! آنگاه آنها احساس می کنند که آدم مهمی هستند!

راستی چرا باید مرگ من موجب ناراحتی و غمگین بودن دیگران شود؟ شنیده ام که در مجلسی که برای برادر و مادرم در ایران تدارک دیده بودند، افراد بسیاری شرکت داشتند، حتی آنهایی که سی سال بود که مادرم را ندیده بودند.

زمانی که مادرم زنده بود و تنهای تنها در شهری کلان زندگی می کرد آنها سراغ او را نمی گرفتند، زمانی که سکته می کند و یا در سرمای زمستان به دور خود می پیچید، از هیچ یک از آنان خبری نیست. زمانی که او نیاز به شادمانی داشت، کسی او را همراهی نمی کرد. سال های زیادی را در آرزوی دیدار از فرزند و نوه های خود سپری کرد، اما کسی او را یاری نکرد تا این آرزوی او محقق شود. این مرده پرستان و افسرده های نفسانی از مرگ مادرم ناراحت نیستند. مرگ مادر من، "مرگ" را به یاد آنها می اندازد و در مراسم عزاداری او شرکت می کنند تا دیگران نیز در مراسم عزاداری "خودشان" شرکت کنند، در نهایت خوش بینی، از احساس گناهی که نسبت به خود دارند ناراحت و غمگین هستند، آن احساس گناه را نیز با شگردها و توجیهات نفسانی خود، با زرنگی و شیادی رنگ آمیزی می کنند.

این نفس های غبارآلود و نیمه بیدار و نیمه حال، هیچگاه شادمانی و زندگی را در زمان حال، که زنده پخش می شود را، تجربه نکرده اند، اینان همیشه بعد از وقوع حادثه حاضر می شوند، اینان توریست های حوادث و مرگ و بدبختی هستند. اگر غیر از این است، چرا در زمانی که زنده هستیم قدر یکدیگر را نمی دانیم و سراغ یکدیگر را نمی گیریم؟ اگر غیر از این است چرا کمک نمی کنیم که مردم شادمان و خوشحال باشند؟ اما در بدبختی ها و غم های دیگران بدون ویزا و دعوت نیز حاضر می شویم.

در قاموس انسان نفسانی و خرافه گرا، اگر خانه و کاشانهء همسایه آتش بگیرد، همه از آتش سوزی صحبت می کنند و آن آتش را در عرض چند ساعت به تمام شهر پخش می کنند، خبر بد، زود به گوش می رسد!؟ اما اگر کسی خوش و خوشبخت باشد، کسی خوشبختی او را "گویی" نمی شنود و نمی بیند!

من از مرگ مادرم به هیچ وجه ناراحت نیستم. چرا باید ناراحت باشم؟ من در کم و کاستی های او در زمان زندگیش هیچ نقشی نداشتم، اینکه او در حسرت و آرزوی فلان امر، تسلیم مرگ شد نیز، من را احساساتی نمی کند، زیرا من وقتی با او بودم، واقعا با او بودم نه در آرزوها و عقده های ذهنی ام!

وقتی با کسی هستیم، مراقبه گون با او باشیم، واقعا با او باشیم، تمام حواسمان با او باشد، با او یکی شویم و اگر امروز، من ناراحت و در غم مادرم باشم، نخواهم توانست با همسر و فرزندانم و با خود و با دوستان و اطرافیانم باشم، من زندگی را دوست دارم، من به زندگی احترام قائل هستم، من به خانواده و همسر و فرزندانم احترام قائل هستم، زندگی بدون من نیز ادامه خواهد داشت، مرگ من هیچ تاثیری در عقل کل (یگانگی)نخواهد داشت، اما عقل جزوی(بیگانگی) میل دارد که برای او اشک بریزند!

زندگی در اکنون است و حالا که به تو نیاز دارم کجایی!؟

هر ک کل شد جزو را با او چکار// وانک جان شد عضو را با او چه کار

گر تو هستی مرد کلی، کل ببین// کل طلب، کل باش، کل شو، کل گزین