مربای گل
تازه داشتم دنبال شقایق می گشتم, همان گل همیشه عاشق!؟ شنیده بودم که گل عاشق می نامندش. حالا چرا حسودی می کنی؟ تو هم شقایقی و هم قبله گاه!؟
مسیح گفت: خداوند عشق است!
هنوز پس از دو هزار سال, توده’ مسیحیان و غیر مسیحیان, حرف او را متوجه نشدند. در زمان خود, که او را به صلیب بستند و حالا نیز به نحوی او را به صلیب بسته اند. او هنوز در صلیب باقی مانده است.
هوار, که عشق را به صلیب کشیده اند!! این رسم معنی و تفسیر و تعبیر است. عاقبت تعبیر و تفسیر, به دار کشیدن و خفه گیر کردن عشق و خداوند بوده و خواهد بود.
دوزخیان نماز و دعا می خوانند, اما تحریف می کنند. دوزخیان روزه می گیرند, اما دروغ می گویند! دوزخیان به مسجد و کلیسا و صومعه می روند و اما زشت و بداخلاق اند!
بزرگترین و بارزترین رفتار دوزخیان, خیانت بر امانت است. آنان به چشمان خود نیز خیانت می کنند. آنان به کار اصلی قلب خیانت می کنند. دوزخیان بیشتر از آن چه برقصند, کار می کنند و بهشتیان, در حین کار می رقصند و وقتی می رقصند, کار می کنند! بهشتیان همیشه خندانند و دوزخیان, همیشه گریان!
خنده’ بهشتیان از قلب دستور می گیرد و خنده’ دوزخیان, از نفس و شیطان. خنده’ دوزخیان برای فریب است. خنده’ بهشتیان برای خود خنده! و چه کسی پیدا می شود که خود من را دوست داشته باشد و نه سایه’ من را ؟ من عاشق خود خداوند هستم و نه عاشق قدرت و توانایی و لطف های او به من!
او هر کاری بکند, من عاشق او هستم, من معشوقم را زیر سوال نمی برم. دوزخیان اصالت را زیر سوال می برند, تا کاذب و سراب بودن خودشان را مخفی کنند!
نماز می خواند, به مسجد می رود, مداحی می کند, در هیئت عاشورا فعال است. او پنجاه یورو را که در نزدش به امانت گذاشته بودند, تا به مادر پیری بدهد, به امانت خیانت کرد و حالا بازی روانی در می آورد که فلانی به خاطر پنجاه یورو ... شلوغ می کند. او این کار را می کند که توجه مردم و خودش را از اصل قانون " خیانت بر امانت" بدزدد.
بورجعلی همیشه خرش را نیز سوار اتوبوس می کرد!
بوسه شیرین است, خیلی شیرین...بوسه, یار است و یار, بوس
تو چرا چیزی را که احساس می کنی, از بروز کردنش هراس داری؟
چه سیاه خوشگلی! به گوسفند سفید عادت کردم... یعنی به جبر عادت کردم! خال هم سیاه است و چه سیاه خوشگلی! از بروزش می ترسم!
نترس!
به اندازه ای که لازم داریم باید تمنا کنیم, نه به اندازه ای که دوست داریم!؟
ازدواج یعنی همبستگی و نه کندن یکی, از بقیه!
تنوع طلبی همسران ما, باعث تغییر در ما می شود. در قبال علاقهء همسرانمان کمی تامل کنیم, شاید همان "علاقه" باعث رشد و زیبایی ما شود!
مردی که خشنودی دیگران, برایش اهمیت ندارد, خشنودی همسر و فرزندانش نیز, برایش اهمیت نخواهد داشت.
من برای همبستگی و حل در معشوقم, باید یاد بگیرم که تغییر را بپذیرم و بدون تغییر امکان داخل شدن به درون معشوق غیر ممکن است! با پول نمی توان وارد معشوق و حقیقت شد. یا پول و یا معشوق, کدامش؟
از وورقون (پسر هفت ساله ام) پرسیدم: برادرت را پنج میلیون یورو می فروشی! جواب معلوم است
همان را از فرد بزرگسالی پرسیدم, که برای خودش مرد و زنی شده بود, نه تنها برادر, بلکه حقیقت و خدا را با پول عوض کرد. او از دو خانه ای که دارد, حتی درب یکی از آن دو خانه را صرف آشنایی با کسی که آن دو خانه را برایش ایجاد کرده است, نمی کند.
هوار, که عشق را به صلیب کشیده اند!
پیکر آدم نباید بر سخنش غالب شود و سخنش بر گوشش نیز! آدم نباید بر لباسش, و لباسش نباید بر تنش غالب شود. حاجی, اگر دروغ بگوید و حسادت بورزد, باورش بر قلبش غلبه می کند و این قانون شکنی است. از قانون شکنی کاریکاتور بسیار تلخ تولید می شود. آن کاریکاتور تلخ, ذهن است. آن کاریکاتور تلخ, نفس و درد است.
بیماری را دیدم که در وسط عمل جراحی, به جراح گفت: کافی است!
این جراح است که باید تشخیص دهد, کی و کجا و چگونه.
استاد خودش می داند که کدام تمرین و چه چیزی برای تو خوب و چه چیزی خوب نیست. استاد واقعی, سکوت و نگاهش نیز, درس و تمرین است, دریاب!
مزهء عسل نمی دهد, عسل سنبل شیرینی است اما شیرینی یار, افسون تر است. من را افسون کرد, عسل با یار!
مربای گل را فراموش کردم؟ نه فراموش نکردم, مربای گل, در آب و آتش و باد و خاک حل شد!
مربای گل, در معشوق حل شد!
"نگاهی کوتاه به مقالهء مربای گل"
عده ای این مقاله را پراکنده گویی و عده ای دیگر تماشاگر مفعول و عده ای نیز ...
موضوع چیست؟
نویسنده در این مقاله می خواهد بسیاری از چیزها را برای خواننده مطرح کند و مهمترین آن, این است که "نام" و عنوان مهم نیست, مهم محتوا و ماهیت و تجربهء یک چیز است. نام, یک اشاره و آدرس است و می تواند شما را فریب دهد! به خاطر اینکه با مقصد و محبوب ممکن است در تناقض باشد.
نام و عنوان, در گذر زمان وارد انسان شده است و اصالت در محتوا و عمق ما قرار دارد. قصد نوبسنده, مانند سایر نوشته هایش, آشنا کردن پارهء دیگر خود, با اصالت "خود" است. او در تورنمنت و سلسله نوشته های خود همیشه نشان داده است که وابسته به حقیقت و اصالت است و دیگران را جدا از این حقیقت نمی داند. نام و نشانی ها را اگر باشند, یک فریب و در حداکثر مثبت اندیشی, سایهء حقیقت و نه خود شیء تلقی می کند. ذهن و نفس, بسیار و بسیار میل به دانستن و علت و ارتباط در جهت حفظ "خود" دارد. ما باید بدانیم که همه چیز با هم در ربط است و حافظ ما, قانون یگانگی است, گزارش خواستن, و دانستن همه چیز و همهء دانش ها برای ما فایده ای ندارند. لطفا این حکایت را بخوانید:
حضرت موسی ( ع ) رو به آن جوان کرده- گفت : این کار به صلاح تو نیست، زیرا که خطراتی برایت دارد.
جوان گفت : ای موسی در شأن تو نیست که مرا محروم از آرزویم نمایی. از خداوند بخواه که به من زبان خروس و سگ را بیاموزد . که اگر همین دو زبان را بیاموزم راضی می شوم.
حضرت موسی ( ع ) رو به خدا کرده گفت: ای خداوند بزرگ، اگر من زبان حیوانات را به او بیاموزم بسی زیان دارد و اگر نیاموزم سخت دلگیر و ناراحت می شود.
خداوند به موسی ( ع ) گفت: زبان حیوانات را به این مرد بیاموز، چون ما از هر که پیش ما دعایی کند و آرزویی نماید، رو نمی گردانیم.
حضرت موسی ( ع ) به آن مرد گفت: برو که خواهشت برآورده شد. مرد شاد و خوشحال به خانه رفت، صبح زود بیدار شد و به انتظار ایستاد تا هر چه زودتر زبان مرغ و سگ را بشنود.
وقتی خدمتکار صبحانه آورد، یک تکه نان از دستش افتاد و خروس جست و آن را برداشت تا بخورد، سگ غرولند کرد و گفت: عجب خروس بدی هستی، تو می توانی گندم، جو، ارزن بخوری و من نمیتوانم، آن وقت یک تکه نان را هم نمی گذاری من بخورم ؟
خروس گفت: غصه نخور، عوضش فردا روز خوشحالی است؛ برای تو گوشت از همه چیز لذیذتر است، فردا اسب صاحبخانه خواهد مرد و تو می توانی هر چه دلت خواست گوشت اسب بخوری. صاحب خانه تا این را شنید اسب را به بازار برد و فروخت و خوشحال بود از این که ضرری به مالش نخورده است.
روز دیگر ، وقت صبحانه صاحبخانه یک تکه نان پیش سگ انداخت و خروس پیش دستی کرده آن را برداشت . سگ گفت : دیروز گفتی اسب می میرد ولی نشد و ارباب اسب را فروخت . خروس گفت : من دروغ نگفتم ، قرار بود بمیرد ولی صاحب خانه آن را فروخت و اسب در خانه خریدارش مرد. در عوض امروز خرش می میرد و تو گوشت فراوان می خوری.
مرد جوان چون این سخن را شنید، خر را به بازار برد و فروخت .
روز سوم، وقت صبحانه سگ به خروس گفت: تو هر روز حرفی می زنی و مرا به وعده ای دلخوش می کنی؛ دیروز گفتی خر می میرد ولی نشد و ارباب خر را برد و فروخت.
خروس به سگ گفت: ولی فردا غلام ارباب خواهد مرد و نانهای زیادی در جلوی سگ خواهند ریخت.
ارباب این سخن را شنید و غلام را نیز فروخت و بسیار خوشحال بود از اینکه زبان مرغ و سگ را می داند و توانسته است از سه واقعه جلوگیری کند .
روز دیگر سگ به خروس گفت: این دروغهایی که می گویی چیزی جز مکر و فریب نیست. دیروز گفتی غلام ارباب خواهد مرد، ولی نشد و ارباب غلام را برد و فروخت .
خروس گفت: برحذر باش از این که بگویی من دروغ می گویم؛ زیرا ما خروسان اذان گو راستگو هستیم، طلوع آفتاب صادق و وقت بیداری را می گوییم. آن غلامی را که ارباب فروخت نزد خریدار مرد.
او جلوی ضرر به مالش را می گیرد و بی خبر از آن است که جانش را بر سر این کار خواهد گذاشت.
خیلی به زرنگی ارباب امیدوار مباش، زرنگی زیاد عاقبت ندارد. در عوض امروز ارباب خواهد مرد و بستگان او گوسفندان زیادی را می کشند و تو به حق خودت می رسی.
مرد جوان به مجرد اینکه این سخن را از زبان خروس شنید به طرف خانه حضرت موسی ( ع ) راه افتاد و گفت : ای موسی به دادم برس، روزگارم سیاه شد. من یقین دارم که بلایی به سرم خواهد آمد. حال چه کنم من نمیخواهم بمیرم.
حضرت موسی ( ع ) گفت: من به تو گفتم زبان حیوانات برایت ضرر دارد ولی تو به حرف من گوش نکردی.
آن ضرری که می خواست به مالت بخورد ، سپر بلای تو بود و چون تو جلوی آن را گرفتی، خودت سپر بلا شدی. در این موقع حال آن مرد بد شد و لحظه ای بعد بمرد.
حضرت موسی ( ع ) رو به خداوند کرده گفت: ای خدای بزرگ به دانایی و بزرگی خودت او را ببخش .
خداوند به حضرت موسی ( ع ) گفت: ما به خاطر تو او را بخشیده و زنده اش می کنیم.
داستان فوق که از مثنوی دفتر سوم نقل گردید حاوی نکات اخلاقی ارزشمندی در این زمینه است :
عدم پذیرش نصایح از جانب کسانی که صلاح و خیر انسان را می خواهند نتیجه ای جز ضرر به همراه نخواهد داشت. حرص و طمع زیاد در انسان گاه زیانهای جبران ناپذیری را به همراه می آورد!
قاسم سلطانی
مرد جوانی نزد حضرت موسی(ع) آمد و گفت: ای موسی من می خواهم زبان حیوانات را بیاموزم و از گفت و شنود حیوانات عبرت بگیرم .
این اختلال در لیست بیماری های روانی به رسمیت شناخته نشده است, اما جامعه و مخصوصا پلیس با این بیماران خطرناک سروکار مداوم دارد. آمار رسمی نشان می دهد که از یک تا پنج درصد مردم دنیا مبتلا به بیماری پسیکوپاتی(Psychopathy) می باشند. میزان درصد این بیماری از بیماری اسکیزوفرنی نیز بالاتر می باشد. در کشور هلند از ۱۶۰۰۰۰ تا ۸۰۰۰۰۰ بیمار پسیکوپات (Psychopathy) وجود دارد.
این ناخوشان روزگار, بدون توجه و دقت به تاثیر خطرناک رفتارهای شان در دیگران, آنان را تحریف و تهدید می کنند. فوت و فن تقلب و اخلال گری و قانون شکنی و حق کشی را حق خود دانسته تا با توسل بر آن بتوانند شبی را راحت سر بر بالین نهند. در رفتار اینان چیزی به نام احساس و محبت و گرمی و مهرورزی غایب است. در مرام و عقیدهء اینان, احترام به حقوق و احساس و سلامتی دیگران معنی ندارد. در فرهنگ درونی این افراد, دوستان تازه, قربانیان احتمالی و آلت و ابزاری برای اهداف فرومایه هستند. اینان,عقیده و باور به این دارند که شخصی مهمتر به جز خودشان وجود ندارد. همهء مردم را به چشم احمق و قربانی می بینند.
هیچ احساس تعهدی در برابر همسر و فرزندان و دوستان و اطرافیان ندارند و همه را احمقانی می پندارند که باید از آنان سواری بگیرند. و در خیالات و توهمات خود, روانشناسان و ماشین های دروغ سنج را شکست می دهند! 
بعضی ها معتقدند که دو نوع ترس وجود دارد. نوع اول: مکانیسم دفاعی جسم است و نوع دوم: شبح و توهمات است. ترس از کجا وارد انسان شده است و کاربرد ترس چیست؟ ترس چه کمکی به احوالات و رفع مشکلات ما می کند؟ آیا وقتی می ترسیم, از چه چیزی می ترسیم و عواقب ترس چه خواهد بود؟ ترس در دامن ترس و از خود ترس بزرگ می شود, فعلا این را داشته باشیم...سیزده درصد مردم هلند از احساس ترس و فوبی های گوناگون مشکل دارند.
ترس و بزدلی باعث حالت نگرانی چشم ها و جسم می گردد و این حالت, اعتماد دیگران را سلب و جذابیت را از بین می برد. ترس موجب ذلت و عدم آزادی و خلاقیت می شود. ریشهء ترس را در تربیت و آموزش باید جستجو کرد. زمانی که مادری در موقع زمین خوردن بچه اش, هل شده و با صدای بلند می گوید: چه شد-چه شد!! زمانی که جامعه و والدین به خاطر از دست رفتن عزیزان خود, عزادار می شوند و یا زمانی که از نتیجه های منفی کارشان و از رفتارهای دوستانشان صحبت می کنند, هزاران پیام منفی را در کودکی, بر ما تحمیل می کنند و در این مسیر نه تنها ترس, بلکه ملامت و نکوهش و انتقام و حسد و ...نیز با ما بزرگ می شوند.
relatie tussen zelfkennis en gezondheid