گوش ها را پاره کردند!

در خانه ای که بزرگ شده, همه همزمان حرف می زنند. کسی گوش نمی دهد. اصلا نمی توان فهمید چه کسی, چه چیزی می گوید. عروس ها با هم پچ پچ می کنند و صحبت بزرگترها را می توان تشخیص داد که سر پول و چک است. بچه ها هم که حق حرف زدن ندارند, زیرا حرف زدن در این خانه مال آدم های بالغ و بزرگترهاست! صدای حرف زدن در خانواده اینان شبیه سر و صداهای کلانتری های قدیم شهر می ماند که هر کسی حرف خودش را می زند و گوش ها دیگر حساس نیستند. گوش ها ماهیت و عمل واقعی خود را از دست داده اند. حرف های مفت و پر سر و صدا و شلوغ جایگزین حرف های مرهم و زیبا و سالم در گوش ها گشته است. گوش ها هرزه شده اند. ورود حرف های ولگرد، بیکاره، عیاش و لمپنی آزاد است. فقدان حرف های نیکو, زیبا و سالم گوش ها را بیمار کرده است.

مردان و زنان شهر من دیگر حوصله گوش دادن ندارند. به گوش های اهالی شهر من تجاوز شده است. هر بیماری و هر دیوانه ای سراغ گوش مفت می گردد. امروز در تمام نقاط دنیا روانشناس نماها تنها به گوش دادن پول می گیرند! زیرا دیگر کسی حتی حاضر نیست به حرف کسی گوش کند.

گوش دادن بسیار گران شده است!

اما ...

روانشناس هم که باشیم، اگر گوش های مان را صیغل نداده باشیم، با گوش های مجازی گوش خواهیم داد!

ما دو تا گوش مجازی داریم و دوتا چشم مجازی، با گوش های مجازی فقط می توان حرف های مجازی را شنید و با چشمان مجازی به سختی می توان حتی صورت و ظاهر را هم دید!

برای دیدن زیبایی ها و حقایق باید چشم بصیرت، و برای شنیدن حقایق باید گوش اصیل و خالی و برای سخن گفتن باید زبان پاک داشت

!برای همین است که  هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی

قاسم سلطانی

کسی با خوردن سیر نشده است!

"یک دعا"

خداوند هیچ سگ عاشقی را محتاج فرصت طلب نکند. خداوند هیچ سگی را محتاج یک لقمه نان از متکبر و مغرور نکند. خداوند هیچ خری را با خر دیجیتالی همکار و همخانه نکند! خداوند هیچ خدایی را مقروض و وام دار بنده اش نکند! که خدایی بودنش نیز زیر سوال می رود!

خداوندا هر کاری دلت می خواهد بکن و هر کاری دلت می خواهد نکن.

الین نن گلنی, اسیر گلمه... خداوند هیچ بنده ای را محتاج خدایش نکند!

حالا بر من نخند, می دانم که تنها خدایان بی نیازند. خدا و خدایی خواهم شد. و تو فکر نکن که من در نیازم... من در نیازترینم, که تو فکر بکنی, باز از نور خودم گرم می شوم. و کسی را با ثروت ها و حساب پس اندازهایش چال نکرده اند! این همه حرص برای چی!؟

کسی با خوردن سیر نشده است! و با نخوردن نیز...!

قاسم سلطانی

در بارهء اعتیاد

وابستگی و نیاز روانی و فیزیولوژیکی مزمن فرد به موارد و مواد تخریب کننده را اعتیاد می نامم. فردی که پیوسته در جستجو و استفاده مکرر بعضی از رفتارهای ناهنجار و مواد مخدر می شود، می توان از اعتیاد سخن گفت. هر عادت و سنتی که سلامتی روانی و فیزیکی انسان را به خطر بیندازد و بقیه امور زندگانی را تحت الشعاع خود قرار دهد آن عادت و باور می تواند از خانوده موارد و مواد مخربه باشد.

اعتیاد به تکبر، حکومت و آقایی کردن، اعتیاد به قدرت، اعتیاد به دروغ گویی، اعتیاد به غیبت، اعتیاد به تحقیر کردن، اعتیاد به جدی و اخمو بودن، اعتیاد به خساست، اعتیاد به خشم، اعتیاد به خودشیفتگی، اعتیاد به توجیه و تخریب دیگران، اعتیاد به وابستگی، اعتیاد به خود تعریفی، اعتیاد به پرحرفی، اعتیاد به سرگرمی و کار زیاد، اعتیاد به مقایسه، اعتیاد به گوش ندادن، اعتیاد به نکوهش و سرزنش و عیب جویی، اعتیاد به تملق، اعتیاد به ناسزاگویی، اعتیاد به لجبازی، اعتیاد به کنترل و فضولی در دیگران، اعتیاد به تظاهر، اعتیاد به انکار، اعتیاد به نفس و اعمال نفس، از خطرناکترین اعتیادهاست.

ترک اعتیاد به مواد مخدر بسیار راحت تر از ترک اعتیاد به خودبینی و شخصیت پرستی است و خطر خودبینی هرگز از خطر مواد مخدر کمتر نیست. دیوانگان زنجیری و دیکتاتورهای زیادی هستند و بوده اند که حتی با یک نخ سیگار هم مخالفت می کرده اند، اما جنایتی که آنان در حق بشریت کرده اند، یک معتاد موادی قادر به آن جنایت نبوده و نیست. یک معتاد موادی فوقش خود و خانواده خود و اطرافیان را قربانی می کند، اما یک فرد معتاد به شخصیت، اگر "قدرت" داشته باشد، یک جامعه را می تواند قربانی کند!!

بچه های معصوم ما قربانی گونه های مختلف اعتیاد می شوند و اغلب آن اعتیادها در جامعه تشویق نیز می شوند.

مهم این است که درمانده و لاغر اندام و معتاد شیشه نباشند!؟ اما غافل از اینکه روزمرگی و تقلید و ذات نفس، نامرئی ترین و خطرناک ترین مواد مخدر در عالم است.

ما اعتیاد به مواد مخدر را بد می دانیم و می بینیم. زیرا گمان می کنیم که فرد معتاد به مواد مخدر دردسر برای ما ایجاد می کند، اما فرد معتاد به قدرت، ثروت و تکبر، سودش به ما می رسد!؟ حماقت را می بینید!؟ انسان معتاد انگیزه ای ضعیف برای زندگانی دارد و ریشه اصلی اعتیاد هم عدم ایمان قوی در وجود ماست. ریشه واقعی اعتیاد را باید در وجود "من فکری" همان شخصیت نمایشی جستجو کرد. خاصیت من فکری اعتیادآفرین است. انسان را یا رومی می کند و یا زنگی! وقتی انسان یک طرفه شد، معتاد می شود. انسان در تعادل است که از اعتیاد در امان است و ایجاد این تعادل، بدون عشق، آزادی و استقلال فکری غیرممکن است. به هرچیزی اگر زیادی بچسبیم در ما اعتیاد تولید می کند و نتیجهء اعتیاد غفلت از واقعیت های زندگی است.

درمانگران اعتیاد بهتر است در درمان اعتیاد و بیماری های روانی به جای حذف معلولیت، ریشهء علت را مورد پژوهش و تحقیق قرار دهند. می توان یک عادتی را ترک کرد، اما بدون انگیزه قوی همان عادت در جا و مکان و شکلی بدتر خود را بروز خواهد داد.

نسل بشر دچار اعتیاد و بیماری های بسیار زیادی در غیبت عشق شده، که از آن بیماری ها خبر ندارد. یعنی متوجه بیماری های خودش نیست. فقط بعضی از بیماری ها را به رسمیت می شناسد. در شناختن بیماری ها پارتی بازی می کند. تعصب و خساست و تکبر را نه تنها بیماری نمی داند، بلکه در آغوش تکبر، غرور و خساست، اورگاسم زندگی می دهد و این چنین، آب های تمیز طبیعت را آلوده به شهوات نفسانی می کند.

دنیای نفسانی همیشه اعتیاد می آفریند، بعضی از این اعتیادها را چشم نفسانی هم می بیند و بعضی های آن را فقط چشم بصیرت!

قاسم سلطانی 

کاریکاتور مبتذل

چادر به سر دارد, چه اشکالی دارد! همه که دروغ می گویند! دروغ مصلحتی نیز مد شده است و هرکسی البته با توجه به مصلحت خویش دروغ نیز طراحی می کند. او مست نمی کند- او افترا و دروغ و تهمت می بندد. حالا مستی نکوهنده است و دروغگویی متداول است! او یا جنس مرد او- یک روح در دو جسم زشت!  حسادت از چشم هایش فوران می کند, عازم مکه شد. تازه... مادرش را نیز به حج برد. اما یک عینک طبی برای مادرش نمی خرد. مادرش را به دکتر نمی برد. گرفتار است خوب. کار می کند. آپارتمان می سازد. برای آینده فرزندانش زحمت می کشد! ملک برادرش را جعل می کند و در نبود او خانه را به فروش می رساند! با کلاه بردار همکاری می کند تا مادرش را بتواند به مکه ببرد! با چشم های خودم, نگاه های هیزش را دیدم که چگونه به دختر برادرش نگاه می کرد.

سر قبر پدرش هم می رود. چون که پدرش پول می داد تا او دو سال بعد از دیپلم هم درسی را ادامه داده باشد. چه پسر نمک شناسی! چه پسر قدردانی! برای مادر پیر و کم بینایش دو جفت دندان مصنوعی نمی خرد, ولی او را به مکه می برد! حاظر نیست نامه ای از خواهر فرهیخته اش را یک بار بخواند! اصلا خواهرش را به فامیل هایش معرفی نمی کند. برای این که سخنان خواهرش او و رفتار او را رمزگشایی می کند و اینان چه ترسی از "برهنگی" دارند. اینان از برهنگی متنفر هستند. از برهنگی سخن گرفته تا برهنگی قلب و زندگی. چادر و نقاب و کر و لال بودن عادت دیرینه اینان است. اینان با دیدن بدبختی برادران خوشحال می شوند و خدا را شکر می کنند که خداوند به اینان عنایت داشته است و اینان بندگان ویژه خداوند هستند که یک ماشینی دارند! که چند تا خانه دارند و آن را کرایه می دهند!

اینان از خوشبختی برادرشان بدبخت می شوند! واحد اندازه گیری خوشبختی و بدبختی اینان, زرنگ و رند بودن و کلاه برداری و تعداد حساب بانکی و کسی بودن است. می گفت که دوست دارم پسرم یک چیزی بشود! حالا هرچی شد مهم نیست. زیرا پوچی و سوراخ های هویتش را از آن "چیز بودن" تامین می کند و نمی داند که پدرش ارث گندیده ای برای او به جا گذاشته است. "نفس" و نادانی, خسیسی و بی هویتی, در دام شیطان و جاه طلبی افتاد و خواهرش از او خجالت می کشد. اینان با برادران یوسف در ارتباط هستند. اینان برادر خود را به چاه انداختند! اینان را مثل کف دست خودم می شناسم.

مادرش همچنان برای پز دادن به چند بدبخت جاهل, از او یاد می کند. پسر من مهندس است. به به به, چه پسر با غروری دارم! پسر هم سیاست را خوب فرا گرفته است: هرچقدر خسیس باشی, به همان اندازه تحویلت می گیرند. اگر خسیس نباشی هم پولت از دست می رود و هم دیگر پولی نداری که به خاطر آن تحویلت بگیرند! اینان از بخشش و تقسیم اطلاعات درجه ۳ خود نیز هراس دارند, چرا که اگر آن چند تا اطلاعاتی که در خورجینشان هست, اگر بقیه بدانند, علم و دانش اینان نیز تمام می شود! شناختن این آدم ها خیلی دشوار نیست: اگر با تو دوست و آشنایی و رفت و آمد دارند, نزد آنان چندین بار مرتب از معنویت و خودشناسی صحبت بکنید. اگر بعد از چندین بار خمیازه ها و بی توجهی شروع شد, اینان دوست شما نیستند. اینان شما را دوست ندارند! کسی که با معنویت- دور و بیگانه هست, روزی شما را با نیش زهردار خود زخمی خواهد کرد.

معنویت عشق است.خودشناسی عشق است. مقام و ثروت و دانش, به تنهایی شهوت است.جسم خالی است. جسمی در خدمت نفس و شیطان. جسم را در خدمت عشق. و عشق خودش می داند با جسم چه کاری باید بکند. عشق خودش هوشمند است. عشق بزرگترین دقت و باشکوه ترین توجه و تمرکز را در اختیار دارد. هدایت وجودمان با عشق و در عشق, امنیتی حقیقی و چه عظمتی این عشق دارد. 

قاسم سلطانی                                                                                                        

آیا دوست داشتن می تواند تبدیل به عشق بشود؟

زیاده خواهی هایی که از احساس خلع و پوچی ناشی می شوند و یا موفقیت های مالی و اجتماعی و تحصیلی که از احساس "جبران" تشکلیل می شود و کار و تلاش های بیش از اندازه برای شمرده شدن در جمع و برای پر کردن عقده ها- و یا به دست آوردن شخصیت طراحی می شوند. و همه چیز- در عدم و غیبت عشق به همنوع و هستی- برای کلاه برداری و فریفتن و نیرنگ است. از آیین "من" و منم منم ها درست شده است.

تجاوز به هستن است. تجاوز به عزت نفس و عزیزی و کرامت است. تجاوز به اندیشه و بودن و بازی گوشی های بچه گانه و تجاوز به زیبایی است. تجاوز به خنده و شادی- تجاوز به رنگین کمان زندگی- تجاوز به برهنگی و تجاوز به حرارت و آتش کودک و نوجوان و جوان و به پیر خرد... تجاوز به خلاقیت و تجدد... تجاوز به تجربه و نگاه های آزاد و مختار بچه گانه و تجاوز به عمر... تجاوز به پرسش و پاسخ.. تجاوز به صداقت...تجاوز به مستی و آگاهی...تجاوز به سلامتی و تجاوز به شرایط و موقعیت های طبیعی و تجاوز به داده های خداوند است.

نه تنها دوست داشتن می تواند و باید تبدیل به عشق بشود- بلکه همه چیز رو به سوی عشق در جنبش و حرکت است. حتی نفرت نیز می تواند به عشق تبدیل بشود. این یک سیر تکامل است. این یک وادی و مسیر است. بر خلاف سوی و جهت طبیعت فکر و عمل کردن- کاری غیر طبیعی است و هر چیز غیر طبیعی- تنها و منزوی می ماند. در طبیعت حل نمی شود. یک پلاستیک نایلونی میلیون ها سال تنها می ماند و در طبیعت حل نمی شود. یک فکر پلید نفسانی نیز قادر به حل شدن و یکی شدن در طبیعت و خداوند نیست.

عشق بنیاد و نهاد طبیعت است. بدون عشق و غلیان دل هیچ چیزی اعتبار ندارد. اعتبار همه چیز به اندازه زلالی و صافی آن است. همه چیز از سماق پالان عشق به صافی و اعتبار می رسد. در عشق نمی توان تقلب کرد. تقلب در عشق انسان را زمین گیر می کند. از سوماق پالان نمی گذرد. ته سوماق پالان می ماند. مردود و رفوزه می شود. کلاه را نمی توان از سر عشق دزدید. همه چیز رو به سوی عشق است. پس هر کس و ناکس نباشیم. در عشق و با عشق باشیم.

قاسم سلطانی