بهار,تابستان,پاییز,زمستان... بهار 1389 مبارک

اگر چه دغدغه ها و گرفتاری های نظام اجتماعی باعث می شود فراموش کنیم که  تنها دلیل زندگی "عشق" است. اما نوروز کم و بیش یک نجوا و آیدینی را در ما بیدار می کند. به همین خاطر نوروز بر تمامی نسل بشر مبارک باد. 

سالی که گذشت- سومین نوروزی بود که ارتباط من از کشور هلند با ایرانیان داخل کشور را پشت سر گذاشت. من هم از این سنت خوب و عاشقانه وام می گیرم و از تمامی بازدیدکننده گان تشکر و قدردانی می کنم. چه آن هایی که از به روز شدن وبلاگشان- ما را باخبر کردند و چه آن هایی که روزانه این صفحه و پنجره نظرات را مورد خوانش و مطالعه قرار می دادند. و چه آن هایی که مطالب وبلاگ را دنبال می کنند و بنابه منطق و صلاح خودشان و شاید به نفع من و ما از درج نظر پرهیز می کردند. مخاطب معنی وسیعی دارد! فقط یادمان باشد که زیبایی های کوچک را در زشتی های بزرگ انسان ها بتوانیم ببینیم و عصاره و زیبایی را استخراج کنیم! سعی کنیم به این عصاره زیبایی ها روز به روز افزون کنیم.

بهار گواهی بزرگ برای زندگی و نونوار شدن است. نوروز گواهی بزرگ برای اعتبار تغییر و دگرگونی است. ارزش و شیرینی نوروز به خاطر محبت و شفقتی است که اهدا می کند. به خاطر دعوت این ایام برای دوستی و مهرورزی است. نوروز و بهار با زبان ساده می گوید که هیچ زمستانی ماندنی نیست. و هیچ بهاری رفتنی نیست. همه زمستان ها و پاییز ها و تابستان ها و به اصطلاح پوسیدگان از زیر خاک و باد و طوفان از آسمان همه و همه چیز خندان و با نشاط "یک" و تبدیل به بهار می شوند و این تازگی! بسیار با شکوه و با عظمت را برای تک تک شما عزیزان بارها و بارها تبریک می گویم. جشن باد, آب, خاک و آتش بر شما مبارک باد...

بهار و نوروز گواه بزرگی برای نسخ کهنه می باشد. این تازگی بر شما گوارا باد...

                                                                              

 

منکرین حقیقت در لباس منتقدین پیام آوران حقیقت

اعدام منصور حلاج عارف بزرگ ایرانیهمیشه چنین بوده است. نفس تازگی بر نمی تابد و از شگردهای قدیمی خود استفاده می کند. با حقیقت که نمی تواند مخالفت بکند! پس پیام آوران حقیقت را زیر سوال می برد و قصد از بین بردن آنان را می کند. اگر زورش نرسد- با انتقاد و جدل و تبلیغات و محدود کردن قلم و صدا را پیشه می گیرد. روزی با مولانا مخالفت می کردند و روزی با مسیح و روزی با منصور حلاج و روزی با کریشنا و اوشو... اینان از ارتباطات و اختلاط زن و مرد وحشت دارند.

در جوامعی که آزادی تجربه نشده است, یک ترس و خوف و نگرانی از تغییر وضعیت موجود, در بعضی انسان ها وجود دارد. ترس از این که عده ای فرصت طلب در اوایل ممکن است, از آزادی سواستفاده کنند و امنیت زنان و فرزندان زیر سوال می رود و این حق طبیعی و تاج عشق و نیاز نسل بشر, بانی رشد انسان باز به تعویق می افتد. آزادی برعکس آن توهمی که خرافه گستران و ضد آزادی ها تبلیغ می کنند, امنیت واقعی را به وجود می آورد. ترس بعضی از این اشخاص و منکرین تغییر و تکامل, ترس از دست دادن جایگاه اجتماعی,معنوی,سیاسی,قدرت کاذب و دروغ بودن آن چه که تا به حال بوده اند, می باشد.

این اشخاص و منکرین تغییر و تکامل, هر چیز جدیدی را که با استانداردهای اینان منافات داشته باشد, آن را ساختارشکن می نامند و با آن مقابله می کنند. و در شرایطی که بسیار ضعیف شده اند, به بحث های جدلی می پردازند, صغرا و کبرا می چینند و آن را به نقد! می کشند. چون احساس خطر می کنند. آگاهی بساط توهمات اینان را جمع می کند. به همین خاطر تا جایی که ممکن است, مقابله می کنند. اینان می گویند که عرفان و معنویت جدید, وارداتی است! در جایی دیگر از تبادل فرهنگی دم می زنند! وارداتی است و با عرف و عرفان سنتی جامعه ما منافات دارد. در حالی که اینان با عرفان و معنویت اسلامی هم مقابله می کنند. اینان با هر نوع آکاهی مخالفت می ورزند. و تنها چیزی که اینان را به وحشت انداخته است, جوانب آگاهی و حقیقت جویی نسل جدید است که می تواند تغییراتی را به همراه داشته باشد. این جوانب می تواند, فرهنگی, اقتصادی عاطفی و حتی سیاسی نیز باشد.

به همین خاطر هست که جباران تنها و تنها از آگاهی می ترسند. یگانه دشمن اینان آگاهی است. و باورهای منجمد شده چنین اشخاصی با تجدد آشتی ناپذیر است. اینان بعضا خود را محقق نیز می نامند. محقق واقعی خصوصیات و ویژگی هایی دارد که این محققان جعلی و افراطی ندارند. محقق باید ذهنی بی طرف داشته باشد. اینان نه تنها بی طرف نیستند, بلکه جاسوسانی هستند که می خواهند از چگونگی شکل گیری آگاهی در افراد باخبر شوند, تا بهتر بتوانند با آن مقابله کنند. اینان به جای هم ذات پنداری و احترام به اساتید و دیدگاه های جدید دیگران, آنان را به روشنی و راحتی جاهل و گمراه و گول خورده می نامند.

مسلم است, عادت و باور متداولی که افسردگی و غم و غصه را روز به روز شدیدتر بکند, نسل جدید باید دنبال راه چاره ای باشد که آگاهی و عرفان به آن پاسخ بسیار خوبی می دهد. من و شما نمی توانیم با همسر دیوانه ای که جنگ و جدال و غم و غصه به ارمغان می آورد, به پای هم پیر بشویم! فرصت خیلی زیاد نیست و من باید زندگی بکنم. این زندگی مال من است و نه مال اجداد من!!

دیکتاتور و جبار و انسان نفسانی با هر نوع عرفانی سر جنگ دارد و با آن مقابله می کند. مگر با تصوف اسلامی مقابله نمی کنند!؟ نفس خستگی ناپذیر است و هزاران بهانه می جوید تا از بین نرود. شرکت در کلاس های عرفان جدید خرج دارد! بر چسب معنویت کالایی می زنند! چطور برای گرفتن یک کاغذ پاره از دانشگاه این همه از بیت المال خرج می شود!؟ انگار شرکت در کلاس های کنکور مجانی است! اما برای کسب آگاهی و معرفت نباید پولی خرج شود! زندگی فقط مبل و ماشین و آبگوشت و پیاز که نیست. زندگی بدون آگاهی و عشق جهنم است. هرچقدر هم در رفاه باشی, باز بدون دل و آگاهی در تعادل نخواهی بود. چیزی کم خواهی داشت. دانشمند و کارمند و دکتر و وزیری که دل و آگاهی نداشته باشد, راهزنانی هستند که تیغ در دست دارند. همین راهزنان وبلاگ های مردم را هک می کنند و ...  عرفان و خودشناسی برای تو دل و آگاهی می بخشد. هیچ لزومی ندارد که از این قضیه ترسی داشته باشیم. 

شادزی مهر افزون

قاسم سلطانی                                                                                                            

ملاک و الگوی سلامتی و بهداشت روان

هروقت احساس کامل بودن، اعتماد و توکل را از دست بدهیم و بخواهیم که روزگار بر طبق میل ما رفتار کند، دچار اختلال روان و شخصیت خواهیم شد و رفتارهایی از خود بروز خواهیم داد که موجب آزار و اذیت خود و دیگران خواهد شد.

ذهنی که تهی از بار باشد، ذهنی سالم است. مواردی مانند توکل، اعتماد به زندگی، خودباوری، رضایت خاطر درونی و ماندگار، شادی و استقلال فکری، نشانه های یک روح و روان سالم هستند. ذهن شرطی و ذهنی که باید و نبایدهای زیادی برای ناشناخته و تجارب تازه دارد، با تناقض و تضادهای زیادی روبرو می شود که در ذهن، "بار" ایجاد می کند. و این "بار" ، مانع دمیدن طبیعت و زندگی در ما می گردد. یک ذهن جزم اندیش باورمند، ذهنی مرده نیست، بلکه ذهنی سخت و غیرقابل تحمل است. ذهن انعطاف ناپذیر، یک نوع نگرانی و استرس مزمن درونی همیشه به او وصل است. جزم اندیشی بر خلاف نظام آزادی و تحول، همیشه زندانی باورهای خود است، زیرا غرور، تکبر و منیت(نفس) به او اجازهء اعتراف نمی دهد، اعتراف را برابر با باخت  می داند. این نگرش که اعتراف و تسلیم را "باخت" تلقی می کند، تنها از یک ذهن نفسانی برمی آید. نگرانی و تشویش و بالاخره بدن و مغز واکنش نشان می دهد!

خودجوش بودن محصول آزادی و جزم اندیشی محصول دربند بودن ذهن است و ذهنی که دربند نغس باشد، هرگز نمی تواند سالم باشد. اما شاید بتواند وانمود کند که سالم است!

دنیای غریبی است، انسان سالم را بیمار می پندارند و دیوانگان را برگ سلامتی صادر کرده و صاحب مقام و منزلت می کنند. فیلم دیوانه از قفس پرید به خوبی توانست به این موضوع بپردازد.

آنچه با ذهن محسوس و قابل درک باشد, می توان تعریفی ذهن پسند برای آن در نظر گرفت. مثلا سگ، گربه و انسان هر کدام مصداق خارجی داشته و قابل تصور و تجسم هستند. پس برای این که گربه را تصور کرد, می بایستی تصویری از گربه در حافظه موجود باشد.

آیا ما تصویری از انسان سالم در حافظهء خود داریم!؟ فعلا این را داشته باشیم.

انسانی که محصول جامعه و محیط است, چگونه می تواند از سلامتی کامل روانی برخوردار باشد؟! زیرا که در هیچ کجای کره زمین, جامعهء صد در صد سالم و پاکی وجود ندارد. پس با الگو و ملاکی با کمک حافظه و ذهن, نمی توان به سراغ تعریفی جامع و تمام و کمال و البته صحیح, از سلامتی روانی انسان رفت.

در خانواده ای که ارزش انسانها بر اساس و مبنای پول و مقام اندازه گرفته می شود، در خانواده ای که سخن دل سانسور می شود، در خانواده ای که شخصیت بر عشق حکومت می کند، چگونه می توان برگ سلامتی روانی به اعضای آن خانواده صادر کرد!؟ چگونه می توان انسان وابسته به نفس(ego)، گذشتهء منجمد و مقلد را سالم تعریف کرد!؟

نفس، هرگز خود را کامل احساس نکرده و نخواهد کرد. نفس همیشه بهانه ای (فکر مزاحم) برای از دست دادن زندگی و سلامتی خود باید داشته باشد. اگر ثروتمند باشد عقدهء دانش دارد، اگر دانش دارد عقدهء ثروت دارد، اگر هردو را دارد، عقده قد و قواره اش را دارد، عقدهء جوانی دارد، عقدهء صمیمیت با دختر یک کارگر ساده را دارد، عقدهء دست نیافتنی ها را دارد و ... !!

اگر بپذیریم که توقعات نفس و جامعه, بیماری در ما تولید می کنند, و برای سلامتی روان ما مضر می باشند, می توانیم الگویی خارج و جدا از الگوهای اجتماع بیابیم.

خوشبختانه نسل بشر تنها محصول جامعه و محیط نیست. نسل بشر، بیشتر و بزرگ تر از آن چه ذهن، من فکری و جامعه تلقی می کند هست. جامعه بر حسب نیازهای بازاری خود از مردم توقعاتی دارد که هرکس نمی تواند این توقعات جامعه را برآورده کند و در نتیجه اگر فردی از استقلال فکری برخوردار نبوده و وابسته به شخصیت و جامعه باشد، سلامتی او در خطر خواهد افتاد. زیرا اگر نتواند توجه اطرافیان و جامعه را به خود جلب کند احساس منزوی و تنهایی خواهد کرد، احساس بی توجهی و تحقیر شدن خواهد کرد و در نتیجه خود را ناکامل احساس کرده و به دنبال آن، خشم، نفرت و دیگر بیماری های روانی و بدخلقی ها به سراغش خواهند آمد. پس نقش جامعه و حرف مردم در سلامتی افرادی که شخصیت شکننده دارند بسیار زیاد است.

جامعه از مردم انتظار معقول و آنچه که از انسان اصیل انتظار می رود را ندارد، بلکه "توقع" دارد. توقع همیشه زیاده خواهی است. خود واحد اندازه گیری ارزش های جامعه از مردم "اشتباهی" است. از همان آغاز دوران آموزش در مدارس، بچه ها یاد می گیرند که برای شاد بودن، خوشبخت بودن و مهم بودن باید دانشمند و یا ثروتمند شد. اما غافل از اینکه "فقط" دانشمند و ثروتمند بودن همه زندگی نیست و به ویژه همهء سلامتی نیست!

و آنهایی که نتوانستد دانشمند شوند و فقط خشم و عقده دانشمند نبودن را به زندگی اصیل خود و دیگران تعمیم دادند!؟

در جامعهء غیرمدنی سلامتی روان انسانها بیشتر در خطر است تا از یک جامعهء تقریبا مدنی. زیرا در جامعه غیرمدنی، نگرانی، استرس، عدم امنیت اقتصادی، امنیت سلامت و ترس از حوادث، آشفتگی و نگرانی در روان مردم ایجاد می کند و همهء این نگرانی ها عامل بزرگ سلامتی روان ما هستند. (آیا من در بازنشستگی درآمد کافی برای زندگی خواهم داشت، اگر من پیر شوم پول آسایشگاه را خواهم داشت، آیا فرزندان من از من مراقبت خواهند کرد، اگر مریض شوم و هزینه درمان را نداشته باشم چه، اگر فرزند من دکتر نشد چه، اگر کارم را از دست بدهم چه می شود، اگر ثروتم را از دست بدهم چه خواهد شد، اگر همسرم مرا ترک کند و ...) و با این اوصاف مگر به خود و خداوند متکی باشیم که سلامتی را از او و خودمان تامین کنیم.

سلامتی و بهداشت روحی و روان انسان, وابسته به طبیعت و رعایت قاعده و اصول غریزی نیز می باشد. نمی توان انسان را در آغوشِ بی رحم اجتماع انداخت و تعریفی کاذب و موهوم از آن نوشت. اجتماع, شناختی از انسان ندارد که تعریفی از آن نیز داشته باشد. اجتماع تنها از چیزی که محسوس و قابل تصور هست را می تواند تعریف و تصور کند. الگوی انسان سالم در نزد دیوانگان زنجیری، سیاستکاران و شکم پرستان, الگوی دیوانه و شیطان پرستی بیش نیست. الگوی انسان سالم از دیدگاه یک مذهبی افراطی, خانمان سوز است. الگوی انسان سالم از دیدگاه طالبان، یک متعصب ناموسی و یک ناسیونالیست, خانمان سوز است. فردی که درکی از روح و نیازهای روحی ندارد، نمی تواند تعریفی هولیستیک از سلامتی داشته باشد.

انسان سالم کسی هست که چیستی و کیستی خود را زیر سوال ببرد، هویت خود را نه از کارش، نه از هیچ چیز دیگری، بلکه هویت خود را از اصل خود (عشق و آگاهی) بگیرد. انسان سالم کسی هست که به صورت مراقبه گون "متوجه" رفتارهایش با خود و دیگران باشد. انسان سالم رفتارهای مزمن از خود بروز نمی دهد که موجب آزار و رنجش دیگران شود. انسان سالم نمی تواند حسود باشد. نمی تواند وابسته به تکبر و شخصیت باشد. انسان سالم از "من" گفتن پرهیز می کند. انسان سالم خودش را منزوی و بیگانه و در "انزوا" تعریف نمی کند. انسان سالم باید و نبایدهای نسل های منجمد شده را بر دوش نمی کشد. انسان سالم کسی هست که بتواند خودش باشد. حداقل اگر هم نتوانست خودش باشد, بداند که آن "خود اصلی" کیست. حساب "خود" را با شکمش خلط نکرده و جدا بکند. اگر ما نتوانیم حساب خودمان را با خودمان صاف کنیم, تضادهای درونی, خشم و رفتارهای متفاوت از هم ذهن ما را سردرگم خواهند کرد و یک ذهن شلوغ و پر سر و صدا با سلامتی و بهداشت روان منافات دارد. 

ذهن و من فکری تصویری از انسان سالم در حافظه خود ندارد. اما آگاهی نه تنها قادر به مشاهده انسان سالم بوده، بلکه آن را تجربه و لمس هم می کند.

الگو و تعریف بهداشت روانی در شکوفایی آگاهی و هشیاری و البته آزادی میسر می باشد.

قاسم سلطانی                                                                                                       

 

تو هم مرد هستی و هم زن!

از دیدگاه زیست شناسی هیچ مردی ۱۰۰٪ مرد نیست و هیچ زنی ۱۰۰٪ زن نیست.در واقع هر مردی ۵۱٪ مرد و ۴۹٪ زن می باشد و هر زنی ۵۱٪ زن و ۴۹٪ مرد می باشد.

بالاخره تو از هورمون ها و انرژی پدر و مادر متولد شده ای و کیفیت هورمون های هم پدر و هم مادر در تو حضور دارند و تو چگونه می توانی فقط مرد و یا فقط زن باشی!؟برای کامل بودن ما می بایستی وجود و حضور مردانه و زنانگی مان را در خود بپذیریم.

اما این اتفاق نمی افتد و ما از روز اول تولد زیر فشار جامعه، یا باید مرد باشیم و یا زن! و خواهی نخواهی این برچسب و اتیکت را به ما خواهند زد، که البته بعد از تائید جامعه ما هم باید رفتارمان را بر اساس همان تائیدیه تنظیم کرده باشیم. و دقیقا رشد نیمی از ما به فراموشی سپرده و یا سرکوب می شود.

البته تا سن ۷ سالگی بچه ها به جنسیت خود خیلی توجه ندارند و به همین خاطر بچه ها تا ۷ سالگی حس کامل و تکمیل بودن را داشته و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند.

اما زمانی می رسد که همان بچه شروع به سرکوب نیمی از خود می کند. باورها و تصویر های موهومی از زن و مرد، توسط جامعه، بچه را در دوران بسیار سختی قرار می دهد.تو ناگهان می بایستی نصفی از خود را ببرّی و با نیمی از خود آغازی دوباره کنی. و می توان گفت که نصفی از وجود تو را غبار باورهای دست و پاگیر و خرافات می پوشانند.

از ۷ تا ۱۴ سالگی بچه ها بالاترین توجه و آموزش و تربیت را از جانب پدر و مادر دریافت می کنند و باورها و توهم های خود را در بارهء زن و مرد ایده آل، جایگزین رفتارهای وجودی و فردی بچه ها قرار می دهند و به همین جهت اولین قهرمان هر پسری، مادرش و اولین قهرمان هر دختری پدرش می باشد.

اگر بچه ای در این دوران در خانواده ای باز و دمکرات محور بتواند وجود خود را تجربه بکند، او در آینده و حال خواهد توانست در فردیت وجودی خود، با اعتماد به نفس زندگی کرده و خود را کامل و تکمیل حس کند.

احساس ناکامل بودن زمانی سرعت خواهد گرفت که پدر و مادر از هم جدا شده و یا یکی از آن ها در غیبت باشد.اکثریت بچه هایی که در دوران ۷ تا ۱۴ سالگی در غیبت یکی از والدین بزرگ شده اند، در بزرگسالی خودشان را ناکامل حس می کنند و غیبت یکی از والدین, می تواند دختر و پسری باشد که جامعه و باورها آن ها را از هم جدا کرده است!

در ۱۴ سالگی بچه ها از نظر جسمانی بالغ می شوند و قوانین و عادت های اجتماع اجازهء رفتارهای قبل از ۱۴ سالگی را نه به پدر و مادر و نه به فرزندان می دهد و بدین طریق بچه ها دوباره از پدر و مادر جدا می شوند و جدایی و تنهایی را این بار نیز باید تجربه کنند!

آغاز و کنکاشی دوباره و ناامن در بیرون از خانه، خانواده و دید جامعه شروع می شود و بچه ها به جمع آوری تصاویر، عقیده ها و نظرها در بیرون از خود واقعی می پردازند که رسانه های گروهی نقش بزرگی در این دوران در بچه ها بازی می کنند.

و در غرب، تبلیغات، مستقیم روی نوجوانان تمرکز می شود و پسر و دختر جذابی که کنار محصول و کالایی در قیمت محصول نقش بازی می کند. و همین شرکت های بزرگ، اولین سوء استفاده و بهره برداری را که ناشی از سرکوب نیمهء پنهان بچه های معصوم است، را به عمل می آورند.

چنین می شود که عشق و محبت واقعی محو و قدرت دیوانگان و از خدا بی خبران زیاد شده و برای ما با بمب های کروز، دمکراسی آوردن را شعار می دهند. مقصر خود ما هستیم که دختران و پسرانمان را از هم جدا و دور نگاه می داریم و بعد برای دیدن آنان هزینه های زیادی می پردازیم!

این دوران هم تقریبا ۷ سال به طول می انجامد، اما در این هفت سال هویت نوجوان با ایده و تصاویر رسانه های گروهی، جامعه و شرکت های چند ملیتی ریشه می دواند، و از ۲۰ و ۲۱ سالگی آغازی دوباره برای پاسخ به انتظارات محیط، جامعه و خود می باشد.

در این دوران هست که خوش بینی ها و رویاها و درون با واقعیات تلخ جامعه برخورد می کنند و کسی که تا ساعتی پیش دلت را می برد، الان دشمنش می شوی و این روال باز ۷ سال به طول می انجامد، واقعا که دوران راحتی نخواهد بود که به راحتی بتوان، ایده آل ها و درون را به واقعیت ترجمه کرد، زیرا ایده آل یک تصویر است، یک درون است و تو آن را هنوز از قوه به فعل تبدیل نکرده ای و با واقعیت کنار آمدن، هشیاری بالایی می طلبد، به همین جهت دوستی ها و عشق ها در این دوران همیشه توام با اندوه و غم می باشد.

اولین واکنش ها این است که تقصیر را گردن دیگری انداخت. اما این منصفانه و صحیح نیست. مقصر همیشه خود ما هستیم و اگر این واقعیت را نپذیریم که هر روز با آن مواجه هستیم، نمی توانیم با واقعیات کنار بیاییم.

اما ما زحمت نمی کشیم تا این را مشاهده کنیم. ما رفتار و کنار آمدن با واقعیت را دوست نداریم. ما میل به آموختن یکدیگر نداریم. اگر داشتیم که از همان روز اول تولد از هم جدا نمی شدیم! ما به جای پژوهش نسبت به یکدیگر، سعی می کنیم دیگری را تغییر دهیم و این نابود کننده ترین چیزی است که در هر گونه ارتباطی می توانیم انجام بدهیم.

ما به جای دریافت و ارسال عشق در دایره و میدان انرژی، خودمان را با جدایی نیمی از خود، نیمی دیگر را ناشناخته و نامحرم به ثبت ذهن می رسانیم و بدینگونه انرژی ما تا به ماده تنزل می کند. ما به جای شناخت یکدیگر، سعی می کنیم دیگری را در تسلط خود داشته باشیم و انتظار داریم دیگری به ما اعتماد کرده و  احترام بگذارد!

این دایره و میدان زن و مرد بودن ذهن ما را شرطی کرده و سودش به جیب شرکت های چند ملیتی می رود. دختران و پسران را از هم جدا کردن به معنی نیمی از آن ها را قیچی کردن است. دختر و پسر در کنار هم کامل هستند و به تنهایی نیمی در ما مفقود است.


قاسم سلطانی