زندگی دم است و بخشش بازدم

انسان وقتی شخصیت و آبرو دارد و برای خودش و در خیالات خود و اطرافیان و یک جامعه ای حیثیت و اعتباری ساختگی درست کرده است, آن شخص چیزی نفسانی برای از دست دادن دارد و همان چیز مانع بخشش و تقسیم کردن می شود! یعنی یک طرفه نفس کشیدن! نفس کشیدن دم است و با بازدم تکمیل می شود. زندگی بدون آگاهی یعنی از دست دادن بازدم! آگاهی= بخشیدن و تقسیم کردن

انسان ناآگاه و نفسانی همیشه دیواری بین خود و دیگران می کشد و حتی قادر به نگاه کردن به چشمان کودکی را ندارد! تا با نگاه و لبخندی تمیز, لبخندش را با کودکی تقسیم بکند. او حتی جواب لبخند دیگری را هم نمی دهد! زیرا می ترسد! ترس دارد! او نه تنها خودش نمی تواند لبخند و آواز و رقصش را تقسیم بکند, بلکه همسر و فرزند و اگر قدرت داشته باشد, دنیا را ممنوع از هر بخشش و تقسیمی می کند! انسان ناآگاه فقط برای چاق کردن نفس خود بلد است تحقیر کند, ممنوع کند! و اگر گوسپندی را قربانی کرد, گوشت خوبش را برای کسی که وضع مالی بهتری دارد و بقیه را به آشنایان و دوستان می دهد! انسان نفسانی تا بی نفسانی نشود, خودش قربانی و گدا باقی خواهد ماند. کسی که نمی تواند ببخشد و تقسیم کند, و مخصوصاً کسی که دارد و نمی بخشد از گدایان, گداتر است!

بخشیدن و تقسیم کردن در سرشت طبیعت و نیز انسان است. هر کس و همه کس قادر به بخشیدن نیست و قصد آن را هم ندارد! بخشش و تقسیم کردن در چهارچوب و باید و نبایدهای ذهن نمی گنجد. ذهن و من جعلی گدا می باشد و همیشه اگر پادشاه هم باشد, چشمش در دست میهمانی است که به دیدارش می رود!! بخشش و تقسیم کردن را باید از شقایق و بید مجنون یاد گرفت. تقسیم کردن را باید از آفتاب تابان یاد گرفت! 


تغییرات باید در جهت آگاهی باشد.تغییر می تواند- تغییر جعلی باشد و در جهت فریب خود و دیگران باشد!! شما می توانید محل زندگی خود را تغییر دهید! شما می توانید همسرتان را تغییر دهید! می توان مذهب را تغییر داد! می توان دوستان را تغییر داد! می توانید خانه و ماشینتان را تغییر بدهید. می توانید خدایتان را تغییر بدهید! آن چیزی که ذهن تغییر می دهد و می آفریند, نسبی و صرفا فقط یک تغییر است و آگاهی و مطلق نیست.

حتی خدای ذهن ها هم نسبی و مطلق نیست. زیرا آن خدا را ذهن آفریده است و حقیقت ندارد! خدایی که ما را آفریده است, مطلق و حقیقی است و آن آگاهی و عشق است. بنابر این تغییرات مهم و مقدس نیستند, زیرا هر اتفاقی موجب تغییر در انسان می شود. مرگ همسر- مرگ فرزند- جدایی از همسر- جدایی از یک دوست- هجرت و بسیاری از تغییرات فیزیکی و مادی- تغییراتی نیز به همراه دارد و عدم تغییر اجتناب ناپذیر است و چنین تغییراتی لطف و امتیاز نیست! تغییرات اصلی و واقعی یعنی رسیدن به آگاهی و عشق. که عشق و آگاهی ویژگی هایی دارد که نمی توان آن را ادعا کرد. عشق و آگاهی تنها تجربه کردنی است و انسان آگاه و عاشق- مستقل و بی نیاز است و چشم و امیدش در دریافت کردن نیست که در بخشش و بخشیدن است.

بخشش و بخشیدن, تغذیه آگاهی و عشق و زندگی می باشد. و در انسان بی نیاز به عادت تبدیل می شود. بخشش بازدم است و زندگی دم.

 

قاسم سلطانی                                                                                                                       

تجاوز و متجاوز

متجاوز اگر به بیماری خود تن ندهد و اعتراف نکند- فرجام آن در جهت ضرر و سلامتی خودش نیز تمام خواهد شد!

متجاوز دگرآزاری می باشد که تا آزار ندهد, ارضاء نمی شود. متجاوز مرز نمی شناسد و از حدود و اندازه خود گذر می کند. یک روز به دختر و زن تجاوز جنسی می کند و روزی دیگر منتظر خطای همکار و همسایه و دوست وهمسرش می شود تا با ایرادگیری موجبات آزار او را فراهم سازد.

متجاوز به حرف های شما گوش می دهد تا تنها و فقط بتواند از آن سواری و یا ایرادی بگیرد. نیت متجاوز, تجاوز است و بس.

متجاوز تنها به غریبه ها تجاوز نمی کند, تجاوز, متجاوز مرز نمی شناسد و اگر روزی غریبه ای به تعمه اش نخورد, همان روز به حقوق همسر و فرزند خود و اطرافیان و دوستان خود تجاوز خواهد کرد. متجاوز آرام و قرار ندارد و تنها با تجاوز و کوچک کردن دیگران و خوردن حق دیگران هم هویت می شود. متجاوز از روش و طریق, تعریف و تمجید نکردن حق و حقیقت نیز ارضاء می شود! متجاوز با بی اعتنایی به موفقیت و زیبایی و دارایی های دوست خود نیز به تجاوز ادامه می دهد و به چراغ قرمز ها ارزشی قائل نیست!

متجاوز یک ویژگی دیگری نیز دارد که اغلب وقت ها عاشق آقایی کردن است و اگر لازم بود خود را به مظلومیت می زند. متجاوز هیچ وقت نخواسته است بداند که متجاوز است! او با القا و تذریق و تحمیل باورهای خود به فرزندان و نسل بعدی به تجاوز خود رسمیت و عادت و سنت می بخشد و به تجاوز خود ریشه می دواند! البته که طغیان تجاوز در اقتدار و خودمحوری خطرناک تر و نمایان تر است. کسی که مردم و اطرافیان برایش مشروعیت علمی و مقام و دانش  و آبرو را داده اند, به همان اندازه هم شانس متجاوز بودن را دارد!

کسی که اقتصادمحور و دانش محور است, به همان اندازه هم تجاوز محور خواهد بود! این یک حقیقت انکارناپذیر است و انکار آن تجاوز است! زیرا محور و مرکز سیکل, حقیقت و آگاهی و هشیاری و عشق می باشد و هم هویت شدن با غیر از این, بیگانه محوری را ترویج می دهد, در حالی که یگانه محوری و یگانگی و یکتایی تنها هویت من نیست, بلکه هویت تمام نسل بشر است.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                

خودفروش!

سوال: چه شد که شما طبیعی  شدید!؟

پاسخ: برای اینکه فطرتم طبیعی هست و لذا انتخابم را همسو با فطرتم کردم, یعنی بر خلاف فطرتم انتخاب نکردم و طبیعت خودش می داند با کسی که در دامن اوست چه کند! تا جایی که به یادم هست, نگاهم تنها به طرف طبیعت بود و نگاهم را به هیچ چیزی دگر نفروختم. طبیعت گواه من است.

سوال: دیگران چگونه می توانند ماشین نباشند و طبیعت باشند؟

جواب: دیگرانی وجود ندارد! اگر شما طبیعی باشید, دیگران تبدیل به خود می شوند و من هم تمرکزم تنها به سوی طبیعت بود و اگر توجه و نگاه ما به طبیعت متمرکز شود, کافی است. نیاز به هیچ درد و زجر و فعالیتی نیست. بهترین عشق بازی ها و لذت ها در دل طبیعت رخ می دهد. طبیعت هیچ اعتراضی به آن نمی کند. اما ذهن معترض و همیشه مخالف شرط و شروط می بندد. و به واسطه همین شرط و شروط ها, شرطی می شود. طبیعت هر لحظه می میرد و زنده می شود. طبیعت پیوسته تقسیم می کند و می بخشد. تو و تو دیروز چه بخشیده ای!؟ پریروز چه بخشیده ای و یک هفته و یک ماه پیش چه را تقسیم کرده ای!؟

اگر میل به طبیعی شدن را داری, باید همانند طبیعت هر لحظه ات را تقسیم و بخشش و تازه بکنی.

طبیعتمان را به هیچ چیزی نفروشیم. خودفروش نباشیم!

                                                                                                                                                                                                                                                                                     

الله اکبر

الله و اکبر                                            الله و اکبر                                              

انسان کوچک و بدبخت و بی نصیب کسی است که با سنت و یقین و باورهای کوچک گرفته شده خود وانمود می کند که راضی و خرسند و حق است. انسان غریب و بی حوصله کسی است که خود را متعلق و متصل به یک جامعه و فرهنگ با دین و خوهای خاص بداند و تعریف کند. انسان تکه تکه شده کسی است که خود را محدود به یک عمل و رفتار در گوشه ای از این دنیا و هستی کرده باشد. خود را یک طرز و مدل و یا مربوط به یک قوم و سلسله تلقی بکند. البته که چنین انسانی ربطی به کل و یگانگی و یکتایی ندارد و خود را با قوم به حج رفته از کل جدا کرده است.

و او احساس تنهایی خواهد کرد. او دائم خود و خدا را توهم خواهد کرد و برای خود خدایان و یقین های کوچک خواهد آفرید. ذهن های کوچک, خدایان و باورهای کوچکی هم دارند و خدای هرکسی دقیقاً به اندازه شعور و آگاهی آن کس می باشد. خداوند بزرگ است. "الله و اکبر" و در مغز و قلب های کوچک قرار نمی گیرد.

روزی دوستی تهرانی از من پرسید که در تبریز به دهاتی بودن خیلی اهمیت می دهند و تعریف شما از دهاتی بودن چیست؟ برایش گفتم که تلقی من از دهاتی بودن کسی است که دنیا و کیهان را به اندازه یک ده ببیند. 

یک جامعه  ای که تنها مصرف کننده باشد, بازنده خواهد بود و یک ذهنی که از اول اعمال و کردار و رفتارش را از مخزن تغذیه کرده باشد و خودش چیزی تولید نمی کند او مصرف گرا بوده و شادمانی و لذت و شکوه و عظمت در تولید و آفریدن است! چیزی که در مخزن و گذشته است هیچ تعلقی به خود اصلی ما ندارد و برداشت های ما از مخزن هرچه که باشد, یک تعبیر و معنی و در نهایت تحریف و کژ خواهد شد. چیزی که در مخزن است, توهماتی از گذشتگان است, نه در باره اصل و عصاره گذشتگان اطلاعاتی به ما می دهند و نه در باره عصاره و اصل خود ما.

تجربه ما از خودمان باید نو و بکر و تازه باشد و خود هم از جنس تازگی و زندگی بوده و تنها انسان خودش می تواند آن را استخراج بکند و نه هیچ کس دیگر.

اگر دیگران برای ما خود ما را تعریف و تفسیر کنند, در واقع خودشان را تعبیر و تفسیر کرده اند. انسان به دنبال خودش نمی رود, زیرا ناشناخته و نامعلوم است و انسان از ناشناخته ها می ترسد. یادمان باشد که شناخته ها هم هیچ امیدی به ما نمی دهند و فقط زندگی را بی حس و کرخت و بی حوصله می کنند.شناخته ها به جهت تعلق نداشتن آنان به ما, تکراری و مرده هستند و زندگی را یکنواخت می کنند و این یکنواختی و روزمرگی خودش را تبدیل می کند به خشم- اضطراب- حرص- تهاجم- تنفر- خودخواهی و ناامیدی. زیرا انسان موجودی زنده بوده و در سرشت و فطرت انسان نیست که خودش را تنزل بدهد به رفتن سر کار و خوردن و خوابیدن و مورد احترام واقع شدن!

ارزش های جامعه جهانی موجود, موجب تولید و آفرینش دشمنی, بی رحمی, تقابلات, حسادت و قربانی شدن شده است. انسان و جامعه ای که انگیزه آن از زندگی, کسب قدرت- مقام- شهرت و ثروت باشد, طبیعی است که حاصل و دست آوردهای چنین ارزش هایی هم به اندازه نیت آن خواهد بود. یعنی هنوز جنگ و بی عدالتی. هنوز فقر و استبداد و تبعیض. دست آورد چنین ارزش های نفسانی بیشتر از این ها نمی تواند باشد. و خواهش هایی که تفرقه بین انسان ها می اندازد, از هرکدام از ما, یک جنگجو و قاتل می سازد!

در جامعه عادت پذیری که دکتر و قاضی و وزیران را مهم تر از کارمند و معلم و خیاط می داند, آیا بر حقوق معنوی و مادی دگران تجاوز نمی شود!!؟؟ آیا بر حقوق خود و فرزندان این طبقه تجاوز نمی شود!!؟؟ در مخزن ها چنین ارزش هایی هم موجود است!

حقیقت را نمی توان در باورها و مخزن ها جستجو کرد. زیرا حقیقت مرده نیست و زنده و بکر و تازه است و محل و جایگاهی هم ندارد. حقیقت را نمی توان با عینک ایدئولوژی و یک باور خاص مشاهده کرد. داشتن احساس قدرت- مقام پرستی- شهرت پرستی و ثروت پرستی عینک های کثیفی هستند که مانع دید اصلی فرزندان و انسان ها از دیدن حقیقت می شود و ریشه تمام حقوق بشر هم در شناخت حقیقت می باشد. برای مشاهده حقیقت, ما انسان ها محکوم هستیم که ذهن خود را از تمامی قدرت ها و حاکمان باطنی(باور-عادت) خالی کنیم و وقتی ذهن خالی شد, انرژی که مصرف حمل آن ها می شد, آزاد می شود و انسان سبک می شود.

بخش بسیار بزرگی از انرژی انسان از طریق نگرانی و ترس و دفاع از باورها تلف می شود و در نتیجه نیروی کافی باقی نمی ماند تا انسان بتواند حقیقت را ببیند. البته این بدین معنی نیست که حقیقت هم انرژی می سوزاند. بلکه به خاطر زنده بودن حقیقت, باید انرژی و ذهن آزاد و رها باشد و ذهن مرده و ایستاده, زنده و زندگی را قادر به دیدن نیست. ذهنی که اسیر و در حبص نگرانی و ترس است, اول باید کاملا آزاد گردد و زمانی که ذهن کاملا آزاد شد, همین آزادی حالا شروع می کند به تماشا کردن. حالا می تواند دنیا را بدون عینک ببیند. همه چیز تازه می شود. و البته که ترسی هم در میان نیست و اگر باشد, این گویای آن است که ذهن هنوز آزاد نشده است.

در آزادی چیزی به نام خوب و بد و درست و غلط وجود ندارد. در آزادی همه چیز خوب و مقدس است. در آزادی شما ترس و نگرانی هم ندارید و یا کاری که می کنید خوب است و یا بد. گناه است یا و یا ثواب! در آزادی همه چیز جاری و خودجوش است. به قول درویشخان که گفت: در عمل مطلق گناه مفقود است, یعنی همین. آزادی یعنی عمل مطلق. عملی که در آن نفس و خرافات مفقود است. آزادی و عشق از جنس خداوند هستند و خداوند به دلیل اهمیت آزادی, اولین چیزی که آفرید, عشق بود و تاج آن آزادی.

انسان فکر می کند که پیروی و تغذیه از عادت ها و باورها و مخزن ها, آنان را از تنهایی نجات می دهد. انسان پیوسته از تنهایی ترسیده است. و به همین خاطر با نفس همگون شده است. همین نفس سبب انزوای بیشتر نسل بشر و کشیدن دیوارهای جدایی بین افراد شده است. ما هرچقدر نفس داشته باشیم, به همان اندازه هم ترس و ترس از تنهایی خواهیم داشت.

ما انسان ها از نظر فیزیکی کاملا با هستی یگانه هستیم. فقط از نظر روانی بیگانه هستیم. احساس تنهایی فقط یک اندیشه و خیال است و واقعیت بیرونی ندارد. کسی که از تنهایی می ترسد و حوصله اش زود سر می رود, این بدان معنی است که از خودش می ترسد. از اضطرابش- از نادانی- پوچی و کاواکی, از برخورد با حسادتش می ترسد. از تکبر و غرورش می ترسد! انسانی که از تنهایی بترسد, انسانی نفسانی است که حتی خودش هم از خودش فرار می کند و می ترسد! و بدینگونه نفس مانع می شود تا ما با خودمان ملاقات نکنیم و ما تا زمانی که با زشتی های خودمان روبرو نشویم و آن ها را نشناسیم, محال است که زیبایی و حقیقت را بشناسیم. و شما فکر نکنید که تنها هستید!

هیچ چیزی نمی تواند در این عالم به تنهایی وجود داشته باشد. زمانی که شما فکر می کنید که تنها هستید, ارتباط روانی تان را با هستی می برید. اندیشیدن هم, در باره حقیقت, ما را با حقیقت و خودمان آشنا نخواهد کرد. زیرا اندیشیدن هم از مخزن و گذشته تغذیه می شود و خودشناسی و حقیقت شناسی, شیمی و زبان و فیزیک نیست که از کتاب ها و گذشته و تجربه استخراج کرد.

حقیقت تنها و فقط در حال و اکنون زنده است و با ابزار گذشتگان قابل مشاهده نیست. از آنجایی که اغلب ما در گذشته زندگی می کنیم و زندگی مان هم از اطلاعات گذشتگان و کتاب ها تغذیه شده و اطلاعاتی هم که در باره خودمان داریم از گذشته جمع آوری و سرچشمه می گیرد. به همین خاطر کسانی که اطلاعات و دانش کسب می کنند و هرچه بیشتر اطلاعات و سواد داشته باشند, قربانی احترامات و ستایش های کاذب قرار می گیرند. همین معیار و ارزش های کاذب و نفسانی هم یکی از موانع بزرگ و غول پیکر برای شناخت خود و حقیقت شده است.

انسان ها هرکسی که از گذشته و گذشتگان زیاد بدانند, مورد احترام و ستایش خود قرار می دهند و ما عملا در دنیا می بینیم که چقدر زیاد دکتر داریم. چقدر زیاد مولانا و مثنوی شناس داریم. اما مولانا نداریم! مسیح شناس خیلی داریم, اما مسیح نداریم! حسین شناس خیلی داریم, اما حسین داریم!؟ و درد ما نسل بشر هم همین است که محتوا را فدای ظاهر می کنیم. حقیقت را فدای نفس می کنیم!

انسان نباید به واسطه اطلاعات کسب کرده, خود را بررسی و پژوهش کند. گفتیم که حقیقت زنده و در حال است و گذشته ما, نباید حال ما را تحت و الشعاع خود قرار بدهد. انسان و یک ذهن زرنگ و باهوش و باسرعت حامل گذشته نیست.

خداوند بزرگ است و در ذهن جا نمی گیرد, ولی در قلب عاشق چرا. الله و اکبر

قاسم سلطانی