تو هم مرد هستی و هم زن !

از دیدگاه زیست شناسی هیچ مردی ۱۰۰٪ مرد نیست و هیچ زنی ۱۰۰٪ زن نیست.در واقع هر مردی ۵۱٪ مرد و ۴۹٪ زن می باشد و هر زنی ۵۱٪ زن و ۴۹٪ مرد می باشد.

بالاخره تو از هورمون ها و انرژی پدر و مادر متولد شده ای و کیفیت هورمون های هردوی آنها در تو حضور دارند و تو چگونه می توانی فقط مرد و یا فقط زن باشی!؟برای کامل بودن, ما می بایستی وجود و حضور مردانه و زنانگی مان را در خود بپذیریم.

اما این اتفاق نمی افتد و تو از روز اول تولد, زیر فشار جامعه, یا باید مرد باشی و یا زن! و خواهی نخواهی این برچسب و اتیکت را به تو خواهند زد,که البته بعد از تائید جامعه تو هم باید رفتارت را بر اساس همان تائیدیه تنظیم کرده باشی. و تحقیقا و دقیقا رشد نیمی از تو به فراموشی سپرده می شود و یا سرکوب می شود.

البته تا سن ۷ سالگی بچه ها به جنسیت خود خیلی توجهی ندارند و به همین خاطر بچه ها تا ۷ سالگی حس کامل و تکمیل بودن را داشته و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند.

اما زمانی می رسد که همان بچه شروع به سرکوب نیمی از خود می کند. باورها و تصویر های موهومی از زن و مرد, توسط جامعه, بچه را در دوران بسیار دشواری قرار می دهد. تو ناگهان می بایستی, خود را نصف کرده و با نیمی از خود, آغازی دوباره کنی. و می توان گفت که نصفی از وجود تو را غبار باورهای دست و پاگیر و خرافات می پوشانند.

بچه ها از ۷ تا ۱۴ سالگی, بالاترین توجه و آموزش و تربیت را از پدر و مادر دریافت می کنند و همین پدر و مادر, باورها و توهم های خود را در باره ی زن و مرد ایده آل, جایگزین رفتارهای وجودی و فردی بچه ها قرار می دهند و به همین جهت اولین قهرمان هر پسری, مادرش و اولین قهرمان هر دختری پدرش می باشد.

اگر بچه ای در این دوران, در خانواده ای شفاف و دمکرات بتواند, وجود خود را تجربه کند, او در آینده و حال خواهد توانست در فردیت وجودی خود, با اعتماد به نفس زندگی کرده و خود را کامل و تکمیل حس کند.

احساس ناکامل بودن زمانی سرعت خواهد گرفت که پدر و مادر از هم جدا شده و یا یکی از آن ها در غیبت باشد. اکثریت بچه هایی که در دوران ۷ تا ۱۴ سالگی در غیبت یکی از والدین بزرگ شده اند, در بزرگسالی خودشان را ناکامل حس می کنند.و این غیبت یکی از والدین می تواند دختر و پسری باشد که جامعه و باورها, آن ها را از هم جدا کرده است.

در ۱۴ سالگی بچه ها از نظر جسمانی بالغ می شوند و قوانین و عادت های اجتماع, اجازهء رفتارهای قبل از ۱۴ سالگی را نه به والدین, و نه به فرزندان می دهد و بدین طریق بچه ها دوباره از پدر و مادر جدا می شوند و جدایی و تنهایی را این بار نیز, باید تجربه کنند.

آغاز و کنکاشی دوباره و ناامن, در بیرون از خانه و خانواده و دید جامعه شروع می شود و بچه به جمع آوری تصاویر و عقیده ها و نظرها در بیرون از خودِ واقعی می پردازد, که رسانه های گروهی نقش بزرگی در این دوران در بچه ها بازی می کنند.

در غرب, تبلیغات, مستقیماٌ روی نوجوانان متمرکز می شود و پسر و دخترِ جذابی که در کنار محصول و کالا, در قیمت آن نقش بازی می کنند, خود, نمونه ای از اولین سوء استفاده و بهره برداری همین شرکت های بزرگ است که سبب سرکوب نیمه ی پنهان بچه های معصوم می باشند و چنین می شود که عشق و محبت واقعی محو, و قدرت دیوانگان و از خدا بی خبران زیاد شده و برای ما با بمب های کروز, آوردن دموکراسی را شعار می دهند. مقصر خود ما هستیم که دختران و پسرانمان را از هم جدا می کنیم و از هم دور می کنیم و بعد برای استرداد نیمه بریده شده آنان,  هزینه های زیادی می پردازیم!

این دوران هم, تقریبا ۷ سال طول می کشد. اما در این هفت سال, ایده های رسانه های گروهی و جامعه و شرکت های چند ملیتی, در هویت نوجوانان ریشه می دواند. و از ۲۰ و ۲۱ سالگی آغازی دوباره برای پاسخ به انتظارات محیط و جامعه و خود صورت می گیرد. در این دوران هست که خوش بینی ها و رویاها و درون, با واقعیات جامعه برخورد می کنند و کسی که تا ساعتی پیش دلت را می برد, الان دشمنش می شوی و این روال باز ۷ سال به طول می انجامد.

واقعا که دوران راحتی نخواهد بود که تو به راحتی بتوانی, ایده آل ها و درون را, به واقعیت ترجمه کنی! زیرا ایده آل یک تصویر است,یک درون است و تو آن را هنوز از قوه به فعل تبدیل نکرده ای و با واقعیت کنار آمدن, هشیاری بالایی می طلبد. و به همین جهت دوستی ها و عشق ها در این دوران همیشه توام با اندوه و غم می باشد.

و اولین واکنش ها این است که تقصیر را گردن دیگری انداخت. اما این منصفانه و صحیح نیست. مقصر همیشه خود تو هستی, برای اینکه تو انتظاراتی داری, و دیگری را تصویر آن انتظارات تلقی می کنی و این یک توهم است و اگر این واقعیت را نپذیری که تو هر روز با آن مواجه هستی, نمی توانی با واقعیت ها کنار بیایی. اما ما زحمت نمی کشیم تا این را مشاهده کنیم. ما رفتار و کنار آمدن با واقعیت را دوست نداریم. ما میل به آموختن یکدیگر نداریم. اگر داشتیم که از همان روز نخست تولد از هم جدا نمی شدیم! ما به جای پژوهش نسبت به یکدیگر, سعی می کنیم دیگری را تغییر دهیم و این نابود کننده ترین چیزی است که در هر گونه ارتباطی می توانیم انجام بدهیم.

ما به جای دریافت و ارسال عشق در دایره و میدان انرژی, خودمان را با جدایی نیمی از خود, از آن میدان به بیرون آن میرانیم. و بدینگونه انرژی ما تا به ماده تنزل می کند. ما به جای شناخت یکدیگر سعی می کنیم دیگری را در اشغال خود داشته باشیم. و تو انتظار داری دیگری به تو اعتماد کند و به تو احترام بگذارد!؟

این دایره و میدان زن و مرد بودن ذهن ما را شرطی کرده و سودش به جیب شرکت های چند ملیتی می رود. دختران و پسران را از هم جدا کردن به معنی نیمی از آن ها را بریدن است.دختر و پسر در کنار هم کامل هستند و به تنهایی نیمهء تو مفقود است.

این یک مقاله تمثیلی می باشد و معنی مستقیم آن می توا ند خوا ننده را دچار اشتباه بکند.

قاسم سلطانی

حالا ببینیم گیتی احمدی چه می گوید: نیمه پنهان من

تنگ در آغوش عشقم

می آیی و نمی بینمت

سایه در سایه در من تکرار می شوی

من و تو در ازل     تو بوده ایم           یک جسم

همراه سال های کودکی ام        همزاد لحظه های نموّ

در کـوچه بـاغ های بـلوغ

هـشیار بـودی      خـفته بـودم    بـیدار بـودم و خـفته بـودی

مـی خـــواندم امّـا بـا گـلوی تــو    مـی گـــفتی امّـا بـا زبـان مـن

گـریز تـو بـود و پـاهـای مـن    نـگاه تـو بـود و چـشم هـای مـن

حدیث عشق می گفتم   و چشمانت خفته بود

با تو دست در دست    در میانه باغ    در شکار یک پروانه

بوئیدن یک سیب و چیدن شاخه ای نیلوفر

همراه من   همزاد من   همراز من

در گـذار از خـزان پـیچا پـیچ بـلوغ     سـال ها آمـدند و تـو نـیامدی

انـبوه بـرگ ها گـواه مـن اسـت     بـر عـبور زودهـنگامت و تـنهایی زود پـائیز مـن

 و اما تو در من همچنان تکرار می شوی و من همچنان دلتنگ سال های کودکی ام

بـازا و مـرا دوبـاره زبـان کـودکی ام بـیاموز

مدادهای رنگی و قرارگاه عشق

عشق بزرگ است و تو می خواهی با مقیاس کوچکی که داری- او را اندازه بگیری! طبیعی است که نتوان این کار را کرد.علاقه ی شدید تو به این واحد کوچک اندازه گیری- میل تو را از پژوهش نسبت به من و خود و عشق از بیخ و بن می سوزاند.

ذوق و وابستگی تو به این سازمان و به این واحد کوچک- تو را پیر و فرسوده کرده و تئوری توهم و باور تو را توانگر می کند.

سکوت و سفیدی من- مرا به تازه جویی رهنمون می کند و من با تازه- ملاقات می کنم.من هر آن بوی تازگی خواهم داد و این از سفیدی بوم من سرچشمه می گیرد.سفیدی من درخشنده است و درخشندگی من از بی زبانی من نشئت می گیرد.درخشنده بودن من از آگاهی بخش نامرئی هر زره اتم در وجود من است.

مدادهای رنگی من آن قدر رنگی نیستند که خصلت درخشندگی بوم مرا-دچار مختل کنند.من مدادهای رنگی ام را تیز نخواهم کرد-تا مبادا بوم کسی را با رنگ دلخواه و سلیقه و باور بیمار خود رنگارنگ بکند.

مدادهای رنگی من اجازه نامه ی پارچه پارچه کردن بوم کسی را ندارند.مدادهای رنگی من در تمام وقار بی رنگی و سکوت زنده به بودن هستند.مدادهای رنگی من از خودنمایی بیزارند.حواس مدادهای رنگی من در و با بی رنگی همبستر شده و در بی رنگی آبستن می شود و رشد کرده و در بی رنگی هم می زاید.

او سعی دارد یکی از مدادهای رنگی مرا دزدیده و تیز کرده و به جای من بوم مرا نقاشی کند-تا بوم سفید و درخشنده ی من از یک پارچگی و یگانگی تبدیل به یک نواختی و یک دستگی شود.

او سعی دارد با مدادهای من قانون و اخلاق نقاشی کند و آن را به باور خود و دیگران بکشاند و چشم و گوش و وجود من را در داخل زندان همان قانون و اخلاق و باور ترسیم کند.لیکن آگاهی من به زیر و روی او دیدی عمیق می اندازد و سپس تبسمی از جنس سکوت و ناخودآگاه من بر می خیزد و او را از من می راند.

تبسمی از پستوی ناخودآگاه و سکوت و سفیدی من او را از من دور می کند.او به مانند دزدان از من دور می شود.او و همان انگلی که می خواهد عشق را اندازه بگیرد-به مقیاس کوچکش پی می برد و متوجه می شود که نامحدود را با محدود نتوان اندازه گرفت- اما با محبوب چرا...! حواس بی رنگی من- ورای حواس پنج گانه ی من سفر می کند.

به راستی این مدادهای رنگی آنتیک- در دالان های ذهن آنتیک - یک روز پیروزی را- و روز دیگر شکست را ترسیم می کنند و این مدادهای رنگی پیوسته ساز مخالف را کشیده و دائم در حال جنگ و نزاع هستند.

و تو برای این که بجنگی باید دشمنی در برابر داشته باشی و آنگاه مداد تراش مدادهایش را تیز و دشمن می تراشد و این مدادها را همچون سربازانی آنتیک در دالان های ذهن آنتیک خود به جنگ با دشمن واهی آنتیک خود می فرستد.

جنگاور واقعی به فنر می ماند تا مداد خشک!

ای پاک نمای من! تو چرا بدینگونه در خود می پیچی!؟ آیا انگلی از بیرون موجب خودپیچی تو شده است!؟ انسان سالم فقط در بیرون از خود می تواند دشمنی داشته باشد-لیکن بلندپروازی ها و جاه طلبی های تو دشمنان زیادی را درون تو ساخته است که گاهی می پنداری پیروزی و گاهی...!

ای زاهدنما- دوری از بوسه ی تازه- ناشی از تخیلات شیطانی و ناپاک تو- موجب دل درد و خودپیجی تو- و آلوده کردن فضای روحانی ملکوتی شده است.ای زاهد ظاهرپرست- مدادهای رنگی تو در زدوخورد و کشمکش پایدار می مانند!

تو با اشک های کاذب آبیاری می شوی و هرچه بیشتر بیخ و بن تو با چنین توجه و اشک های ساختگی آبیاری می شوند- تو از بوسه ی تازه بد خواهی گفت.این اشک های بدون عشق تو را آبیاری می کنند و چون شاه رمز در آن اشک ها مفقود است-چشم های تو همه چیز را جز آنچه هست جلوه می دهد.

تو زمانی گمراه شدی که سیر طبیعی را زشت ترسیم کردی.مدادهای رنگی تو خوب را بد و زیبا را زشت و زشت را زیبا و بد را خوب ترسیم کردند و کم کم تو باور کردی و بدحس شدی.تو به طبیعت و غریزه ی خود بدحس و بدگمان شده ای و به راستی من آرزوی زیبایی برای تو دارم.

وقتی تو نسبت به طبیعت خود بدحس شدی- زرنگی و چابکی نفس از راه رسید.

امّا من - امّا من- دوست خواهم داشت-عشق خواهم ورزید-مهر خواهم ورزید و بر زیر و روی بوسه چنان بوسه ای خواهم زد که هیچ مداد رنگی نتواند آن را ترسیم کند- و آن را زشت ترسیم کند.

نفس را در قرارگاه عشق پناه گاهی نیست.

قاسم سلطانی

و حافظ می گوید:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

                                                     کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن

                                                   وین سر شوریــــده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

                                                    دایما یکســان نباشـــد حــال دوران غــم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

                                             چتر گل در سرکشی ای مرغ خوش خوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

                                            چون تو را نوح اسـت کشـتیبـان زتوفــان غــم مخـور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

                                                         باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

                                                   سـرزنـش هـا گـر کنـــد خـار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

                                                            هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 

راز جوانی و زنده ماندن!

در اروپا و آمریکا در سن ۶۵ سالگی بازنشستهء اجباری می شوند. روز تولد ۶۵ سالگی, روز بازنشستگی نیز هست. باورهای جامعه تا دیروز او را ارزشمند تلقی می کرد و از ۶۵ سالگی سربار تلقی می کند.

طبیعی است که در همان سال های اول بازنشستگی حملات قلبی و انواع بیماری ها به سراغش بیایند. تفکر و ذهن انسان ها بیماری تولید می کند,سرطان تولید می کند,حمله های قلبی بوجود می آورد.

تفکر و ذهن کاذب یک جوان می گوید: تو بازنشسته می شوی و جذابیتت از بین می رود و یا کم می شود و همین تفکر و ترس و نگرانی, در او بیماری روانی تولید می کند و بیماری روانی باعث کاهش سطح هورمون ها و مختل شدن سلول های پوستی می شود و تو, زود پیر می شوی!

اگر گمان می کنی که ۶۵ ساله و یا ۸۰ ساله ها مثل ۲۰ و ۳۰ ساله ها جذاب نیستند. این برداشت مصیبت بار و کاذب تو است که باعث پیری زودرس می شود و به خاطر باورهایی که داری, نمی توانی کارهایی را که دوست داری انجام بدهی و اگر به آن باور بچسبی و  سماجت به خرج بدهی, به سوی بیماری و مرگ و پیری حرکت می کنی.

پوست بدن انسان, هر یک ماه یک بار, خود را عوض می کند و کبد هر شش هفته یک بار, معده هر پنج روز یک بار و اسکلت هر سه ماه یک بار لایه ای تازه تر می کند. اما تو تلقی میکنی که ثابت مانده اند و این تنها در تلقی تو خلاصه نمی شود, بلکه کاربرد و آن تغییراتی که در جهت منافع تو عمل می کردند را نیز مختل می کنند و سبب پیری تو می شوند.

تقریبا در مدت چندین ماه ۹۸ درصد اتم های بدن ما تبدیل به اتم های تازه می شوند و اگر ما بتوانیم درک کنیم که جسم ما توهمی بیشتر نیست. حقیقت ما مرکب و بدن ما نیست و چهرهء واقعی ما در جهانی نامرئی قرار دارد. من واقعی دست نخورده و همیشه جاوید و جوان بوده و خواهد ماند, آنگاه می توانیم متوجه نیروی خلاق و با عظمتی که در ما قرار دارد بشویم.

مولانا می گوید:

هر زمان  نو می شود دنیا و ما     بی خبر از نو شدن اندر بقا

وجود ما, کل ما را تعریف نمی کند, اما بیگانه از کل ما نیز نیست.بیگانه هست, بیگانه می شود.جدا می شود. تنها می ماند, اگر بیگانه ببینیم!

درک ما دنیا را می تواند تغییر دهد و وجود ما نیز شامل و بستگی به این درک ما دارد!

آگاهی, پیوسته در حال ترمیم بدن انسان هاست و آگاهی در بخش ناخودآگاه فطرت ما قرار دارد و زندگی نیز در ناخودآگاهی است. نفس کشیدن,تنگی و گشادی مردمک چشم,تنظیم حرارت بدن,جریان خون, شنیدن صداها و تپش قلب, در آگاهی و ناخودآگاهی بخش فطری انجام می پذیرد.

زندگی در فضای خالی هر ذرّهء اتم که به واسطهء آگاهی, می تپد, قرار دارد. دکتر "دی پاک چوپرا" نیز معتقد است: اختلال پیری, بیماری منحصر به فرد قسمت خاکستری مغز نیست. آنگاه که هوش در نظام دفاعی یا غدد مترشحهء داخلی از دست می رود, پیری و فرتوتی بدن, صورت خارجی به خود می گیرد.

اگر ما ایمان داشته باشیم که پیری معلول خرافات و توهم است، پیر نمی شویم, جوان می مانیم و آنگاه مرگی در کار نیست. این باورها, این خرافات و این توهمات, تبدیل به مواد بیوشیمیایی می شوند و ذهن ما را مختل می کنند و ما ناخوش و پیر می شویم.

زنانی که دوستی هایشان یا  ازدواجشان به جدایی می کشد, شانس سرطان پستان در آنها دو برابر دیگر زنان است. افرادی که افسرده هستند, چهار برابر بیشتر از دیگران شانس مبتلا به بیماری قلبی دارند. می بینید که نظام فکری ما و احساسات ما بالاترین نقش را در زندگی ما بازی می کنند. دو نفر مبتلا به بیماری قلب که بیماریشان شبیه هم هست, یکی ممکن است اصلا دردی نداشته باشد و دیگری چنان دردی داشته باشد که نتواند درد را تحمل کند. آگاهی و ذهن ما می تواند درد را هم در کنترل خود داشته باشد. شما تشنگی و گرسنگی در ماه رمضان را تبدیل به جشن می کنید و احساس تشنگی و گرسنگی ندارید و یا اگر داشته باشید آن را تبدیل به لذت می کنید، اما اگر همان مقدار تشنگی و گرسنگی در شرایط دیگری سراغ شما بیایند خیلی از آن استقبال نمی کنید.

احساس گرسنگی و احساس درد و غم و اندوه و پیری قابل شکست است. پیری و مرگ نتیجهء انتظار و باور قدرتمند ما به آن است, که آن را عملی می سازد و به آن تحقق می بخشد. قصد و نیت شما نسبت به پیری, می تواند پیری زودرس را در شما تحقق بخشد. ایمان و باور و قدرت قصد شما, می تواند شما را جوان و شاداب نگاه دارد. جوان ماندن در قضاوت نکردن است, جوان ماندن در تسلیم شدن است, جوان ماندن در معنی و تعبییر نکردن است. ذهن شرطی, حق انتخاب شما را از دستتان می گیرد و اگر شما باور به مرگ داشته باشید, دیگر نمی توانید باور به غیر مرگ داشته باشید.

هر باوری حق انتخاب را از ما سلب می کند!!

تو می گویی, من شبیه فلان هنرپیشهء هالیوودی نیستم و احساس کمبود می کنی. فردی می گوید، تو چقدر روشنفکر هستی و تو این را باور می کنی. دو نفر آدم زشت به تو می گویند: تو چقدر زیبا هستی و تو زیبا می شوی! یک حسود سراغ تو می آید و به تو می گوید: فلانی که تو دوستش داری, اصلا نقشه برای تو کشیده است و تو باور می کنی! تا بدانجا که تو تبدیل به باور می شوی و این باورها تو را از خود جدا و تو را به سوی پیری و افسردگی و کهنسالی می کشانند. تو پیوسته نگران فردا هستی و این نگرانی از فرداها باعث از کف دادن حال و اکنون تو می شوند. زندگی و بودن در همین اکنون است و نگرانی از فردا, زندگی نیست, یک توهم است. نگرانی از فرداها تو را پیر می کند.

نگرانی از فرداها به معنی اعتقاد و باور شما به زمان است. اگر شما در گذشته و آینده زندگی کنید,میدان زمان, شما را به خود جذب می کند و شما پیر می شوید. زمان در عدم آگاهی وجود دارد و در آگاهی محو می شود. من در زمان زندگی نمی کنم. زمان در من زندگی می کند.

مختل شدن سلول های پوستی شما,کاهش سطح هورمون های شما, رابطه ی مستقیم با نوع ذهن و نظام فکری و زندگی شما دارد.پوست شما و شادابی شما, انعکاس داشت ها و نداشت های شماست.

اگر شما باور داشته باشید که سینه های فلان هنرپیشه زیباتر از سینه های شماست و بازوهای فلان هنرپیشه بیشتر از بازوهای شما باد کرده است, زود پیر می شوید. چه کسی به شما می گوید که فلانی از فلانی زیباتر است!؟ این ها ساخته و پرداخته ی ذهن های قلابی و کاذب هستند و همین باورها و قصدها ما را پیر می کنند. چه کسی می گوید مکتب من برتر از مکتب دیگری است!؟چه کسی می گوید که شایستهء زن و دختر نیست که فلان کار را در فلان زمان و مکان انجام دهد!؟ 

همهء این باورها تو را پیر می کنند و مرگ تو حتمی است. تو می بینی که همه پیر می شوند و تو هم باور می کنی و پیر می شوی و مگر ممکن است همه بمیرند و تو زنده بمانی! و چون باور می کنی که خواهی مرد, بالاخره این اتفاق می افتد و اغلب مواقع علت مرگ از پیری نبوده بلکه در اثر بیماری ها می باشد. 

دانشجویان پزشکی در موقع امتحانات, "اینترلوکین" (ماده ای برای مبارزه با سرطان) کمتری تولید می کنند, که از استرس و اضطراب آنان ناشی می شود و این اضطراب موجب واکنش های منفی در سیر رشد در بدن آنان می شود.

قضاوت و معنی کردن, بی اعتمادی, تردید, انتقام, کینه, دروغ, ستم, بردگی, شروری, جاه طلبی, خرافه, لجبازی و توهم, ذهن ما را مختل و محدود کرده و در ما افسردگی تولید می کند و پیری تحقق می بخشد.

شادی و خالص بودن, عشق ورزیدن, مهرورزیدن, دوست داشتن, بخشش و بخشیدن, ذهن ما را تیز کرده و وجود و بودن ما را تازه و جوان و ابدی می سازد. اگر فقط و فقط سکوت را درک کنیم, آنگاه تفاوت نفسانی و غیر نفسانی بودن را درک می کنیم و تعالی می یابیم. همیشه و جاودانی و جوان و شاداب و  زنده خواهیم ماند. تغییر و تکامل وجود دارد, ولی زمان وجود ندارد.

اگر ما نگران زمان باشیم, زمان زود می گذرد و ما زود پیر می شویم. اگر به تعالی برسیم و بدانیم که زمان یک توهم است, آنگاه بودن, در جوانی را تجربه می کنیم و عشق, طلوع می کند.

من در زمان, زندگی نمی کنم. زمان در من زندگی می کند!

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد                      عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد   

 قاسم سلطانی

خودآگاهی و آگاهی

خودآگاه به کسی گفته می شود که نسبت به نیازها و اندیشه ها و واکنش های رفتاری خود آگاه است و خود در این جا به معنی خود بیگانه می باشد.خودی که مرکز آن با مرکز هستی و از عالم جدا شده است.

خود آگاهی به معنی آگاهی نبوده و نخواهد بود.تو نمی توانی هم خودآگاه باشی و هم آگاه.غیر ممکن است.خودآگاهی نشان بر جدایی تو از مرکز عالم می باشد.

وقتی می گویی من و یا خود-این یعنی که تو به مرکزی وابستگی و دلخوشی داری که در جسم تو قرار گرفته است. و آن مرکز را از مرکز جهان عالم جدا می دانی.آن مرکز محدود است.آن مرکز عمری کوتاه دارد.آن مرکز محکوم به شکست است.آن مرکز حسود است .شرور است.ستم کار است.برده و جاه طلب است.

چون که پیوسته می پندارد که من از دیگران جدا هستم.من خواهم مرد.آن بد است.این خوب است.این مرکز کوچک یک ویژگی شاخصی هم دارد که پیوسته توهم و قضاوت می کند.نمی تواند نکند.اگر توهم و قضاوت نمی کردـ خودش را تسلیم عالم هستی می کرد- و از آن خودی که توهم می کرد خلاص می شد و تبدیل به آگاهی می شد.

آگاهی از جنس عشق است.اگر آگاه بشوی عشق می شوی.نه عشق و نه آگاهی- غیر ممکن است با ذهن بتوان آن را تعریف کرد.باید ورای ذهن رفت تا عشق و آگاهی را تجربه کرد.آگاهی و عشق- تعریف کردنی نیستند.بلکه تجربه کردنی هستند.

خود تو همه ی عالم هستی- ولی وقتی در خود کوچک تعریف می شوی آن وقت خود آگاهی و نه آگاه.اگر می خواهی آگاه باشی.اگر می خواهی از خودآگاهی به آگاهی برسی-باید آن مرکز کوچک را- آن قطره را به اقیانوس بیندازی تا نخشکد. 

زمانی تو با خود ملاقات می کنی که دست هستی را بگیری-که دست خداوند را بگیری.دست تو به تنهایی صدا ندارد.دست همه باید در دست تو باشد و آنگاه می توانی زندگی کنی.آنگاه لایتناهی می شوی.نامحدود و بیکران می شوی.

تو اگر یک نفر باشی-انرژی تو یک نفر است و اگر دو نفر باشی-انرژی تو دو نفر است و اگر دست خداوند را بگیری-آنگاه خداوند می تواند در تو بدمد.هیچ چیزی دیگر نمی تواند جز خداوند که تو نی لبک آن شده ای در تو بدمد.حالا انتخاب با تو است.آگر می خواهی آگاه شوی باید از بیماری "خودآگاهی" شفا پیدا کنی.

در خودآگاهی تو همیشه با هستی سر جدال داری.در خودآگاهی تو آرامش نداری و تو بی قرار هستی.و این طبیعی است هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است-بی قرار خواهد ماند.این یک حقیقت است.هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است بیمار خواهد ماند.به همین جهت خودآگاهی بیماری است و ناخودآگاهی آگاهی است.

تو اگر سر جنگ با این و آن و باهستی داشته باشی-خودآگاه می مانی و به وادی بعدی نمی رسی.و خودآگاه بودن یعنی بی قراری-استرس-اضطراب-آشفتگی-پریشانی.پی در پی زمین خوردن.سرخوردگی.

خودآگاهی یعنی در انزوا بودن و تو محال است در برابر کیهان و خداوند مقاومت کنی.پیوستگی تو به کیهان و خداوند آگاهی را به ارمغان می آورد.یگانگی را به ارمغان می آورد و آن وقت تو دیگر در عالم نور هستی.و انرژی تو از خودت تامین میشود.تو از حرارت خود انرژی می گیری.

تو در کل و خداوند معنی داری.تو در آگاهی معنی داری.اگر بتوانی خاطره ی رواشناختی گذشته را فراموش کنی-آگاه می شوی.و شناخت خود واقعی رخ می دهد یک رخداد عظیم.یک ظهور عظیم.یک عشق عظیم.یک بودن عظیم.

تا زمانی که آن شناخت واقعی رخ نداده است-تو پیوسته خواهی پرسید من کیستم!

می گویی من می دانم کیستم و تو نمی دانی که نمی دانی کیستی!تا زمانی که در خودآگاهی به سر می بری غیر ممکن است بدانی کیستی.هسته ی تو در مرکز کائنات قرار گرفته است.قلب واقعی تو در درون خداوند و کائنات قرار دارد.و او همیشه می طپد.

اگر آن را تجربه کنی-بی نیاز می شوی-رستگار می شوی.متعالی می شوی.چشم تو به تنهایی به چه کار می آید! و گوش تو به تنهایی به چه کار می آید.گوش تو با چشم تو و روده و معده- آن ها در یگانگی معنی پیدا می کنند.

و تو در بیگانگی کاری جز نقش بازی کردن نخواهی کرد.بالاخره گوش تنها می خواهد نفسش را ارضاء کند.بالاخره باید چیزی باشد و یک چشم تنها فقط می تواند نقشی کاذب ایجاد کند.یک چشم به تنهایی که به درد نمی خورد ولی چاره ای ندارد و باید یک حیثیتی برای حضور خود ایجاد کند.

باید یک بهانه ای برای هستن و شدن داشته باشد.همه این کارها جعلی است و قانونی نیست.اشتباهی است.به دام افتادن است.تو در دام واژه ها خواهی افتاد و تو در دام توهم خواهی افتاد.

طبیعی است تو به تنهایی شکننده خواهی بود-زیرا تو به مرکزی وابسته هستی که کاذب است و همیشه در جستجوی دیگرانی خواهی بود که تو را تایید کنند.تو همان گوشی هستی که از بدن جدا شده است.و نفس و شیطان هم دنبال چیزی که جدا شده است می رود.دنبال آن تکه تکه ها می رود.و شیطان و نفس سراغ کسی که یک پارچه است و تکه تکه نیست که نمی رود.

یک تکه کوچک چه قدرتی می تواند داشته باشد و تو تا زمانی که خودآگاهی- نیرومند نخواهی شد.تو زمانی می توانی نیرومند شوی که خود را از خودآگاهی به درون آگاهی پرتاب کنی.تو باید خود را فراموش کنی تا بتوانی به حرف های همکارت گوش کنی و تو نمی توانی در خود باشی و به خداوند گوش کنی و با خداوند باشی.چاره ای نداری جز آن که بپذیری و از خود کاذب رها شوی.

تو نمی توانی اعتیاد را رها کنی .تو نمی توانی خود کاذب را رها کنی-غیر ممکن است.او قوی شده است و تو را هر لحظه می تواند به زمین بزند.تو باید کاری بکنی که او تو را رها کند که آن وقت دیگر بر نمی گردد.

فراموش نکنیم که تعریف آگاهی در حیطه ابزاری مانند فکر,مغز و اعصاب نمی باشد.آگاهی از جنس عشق است که عشق هم در حیطه فکر نیست.مغز و اعصابِ یک گوش و چشم جدا شده از بدن- چه تعریفی می تواند از آگاهی و عشق داشته باشد.

آگاهی در ناخودآگاهی می باشد.


     

قاسم سلطانی