بهاری و نوروزی

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

سالی که گذشت سال آشنایی من با هموطنان صبور داخل کشور به واسطه همین وبلاگ می باشد.می دانم که برخی از مطالب من احساسات بخشی از شما هموطنان و حتی جهانیان را زیر سوال برده است و حس بعضی ها را هم خرسند کرده است.

مهم این است که تمامی تردیدها و حرف ها از زیر زمین بیرون آمده و تبدیل به اعتماد شوند.من دعا خواهم کرد بهار و سالی که در پیش رو داریم خیلی از تردیدها را حل کرده و غریبه در آشنا و آشنا در غریبه حل شود و من دعای یگانگی سر خواهم داد...

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم 

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد    مـن و سـاقـی بدو تـازیم و بنیـادش در انـدازیم

حافط

پیوند بهار به تمام بشریت مبارک باد

              

      

تقدیر از هنرمند کاذب حرام و اتلاف محبت است!

مهمترین ویژگی یک هنرمند واقعی در تواضع اوست. هنرمندی که قادر به قدردانی و یک تشکر خشک از مخاطب خود نیست، چگونه می تواند هنری خالص بیافریند؟ بعضی از این هنرمندهای تازه به دوران رسیده، تنها راضی به تقدیر از آکادمی جایزهء نوبل هستند و اگر غیر از آن، هرکسی از آنان تقدیر کند، انگار که گدایان کنار خیابان باشند! هنری که منیت در او دخالت دارد جعلی و کاذب است و برای حیثیت به پا کردن است. برای تکبر و فخر و فضل فروشی است. از ترس تنهایی و پوشالی بودن است.

برای یک هنرمند واقعی فرقی نمی کند که آکادمی جایزهء نوبل از او تقدیر می کند و یا یک مخاطب ساده! چه بسا آن مخاطب ساده که تو آن را ساده می پنداری، خود، هنرمند واقعی است و تو از آن غافلی!

نوشتن و بازگو و تکرار غم و اندوه برای رفع بیماری ها و مشکلات روحی شما خوب است و می تواند کمک برای درمان جراحات روحی شما که در دوران کودکی دیده اید باشد. دیگران چه گناهی کرده اند که استفراغ خاطرات و رنج های هضم نشده ی شما را باید مشاهده کنند؟ خواندن استفراغ غم و داستان هایی که از آرزوهای به انجام نرسیده و عقده های روشنفکری و سیاسی برخاسته است یکی از بزرگترین عوامل شیوع بیماری های روانی می باشد.

بنویس اما برای خودت بنویس. و بعد از نوشتن آتش بزن و این خوب است. این از دیدگاه علم روانشناسی می تواند کمکی برای شناسایی ترس های شما باشد. می تواند کمکی برای بهبودی افسردگی شما باشد. اما نمایش آن برای دیگران، انتقال رنج و اندوه شما به اطرافیان است.

اگر می نویسی تا مورد تحسین دیگران قرار بگیری. اگر برای اظهار وجود و برای رقابت کردن می نویسی و یا اگر برای شدن می نویسی، مهربان باش از این کار صرف نظر کن. زیرا آن موقع نوشته ات به یک زهر خواهد ماند و موجب بیماری دیگران خواهد شد. در آن صورت نظر دیگران و تعداد آن برای ارضای نفس خواهد بود و شما را وابسته کرده و بیشتر از قبل احساس بدبختی خواهی کرد.

اما اگر می نویسی و هیچ هدفی از نوشتن نداری و نوشتن تو خود زا و خودجوش می باشد، البته که آن هنگام نمایش آن به دیگران اشکالی ندارد، دیگر نمی توان گفت نمایش به دیگران است، بلکه تقسیم با دیگران است. آن وقت ذهن تو هدفمند نیست. ذهن تو پاداش جو نیست. بر خاسته از نفس نیست و چیزی که برای نفس نباشد، استفراغ غم و اندوه هم نخواهد بود، بلکه شادی و زیستن و بودن را انعکاس خواهد داد نه شدن را.

اهل شعر و ادب سعی و تلاش نمی کند تا مخاطبی فراوان داشته باشد. قلم اینان به نی می ماند و نفس مسیحایی که درون آن می دمد و آن چیزی جز طبیعت و فطرت انسان نیست، آیا واقعا تا چه اندازه این هنرمندان تازه به دوران رسیده، ارگانیک و طبیعی هستند؟!

عشق و عقل و آگاهی را باید تقسیم کرد، درد، رنج و عذاب را نمی توان و نباید تقسیم کرد. قلم هایی که عشق را تقسیم می کنند، خلاق هستند و کیفیت دارند.

چند ویژگی از هنر و هنرمند و هنرکار

یک هنرمند واقعی آفریننده و آورنده است. او هرچه دارد تقسیم می کند و تقسیم کردن او برای ارضای نفس نیست بلکه برای کشتن نفس است.

هنرمند کاذب میل به انجام کارهای بزرگ دارد. دوست دارد یوهانس ورمیر (نقاش هلندی) شود. اما هنرمند واقعی معطل نمی کند. او حتی هنگام سخن گفتن با دوستش نیز خلق می کند. هنگام کلفتی و نظافت کردن خلق می کند و همه از کار او راضی هستند و همه می خواهند کلفتی مثل او داشته باشند! همه در خلوت خود به او حسودی می کنند.

کلفتی که انرژی می بخشد و رقصان رقصان نظافت می کند، هنرمند واقعی است، کیفیت دارد و خود هنر است. اما پزشک یا شاعری که گره ابروهایش را نمی تواند باز کند، وابسته به منیت است و کیفیت ندارد. یک هنرمند واقعی تولید رقص در دیگران می کند و باعث اعتماد در دیگران می شود.

هنرمند کاذب وابسته به نظر دیگران است. برای هنرمند واقعی دیگرانی وجود ندارند که به آنان وابسته باشد، او با همه کس و همه چیز یکی می شود. او در همه کس و همه چیز حل می شود. او از جنس بیگانگی نیست. هنرمند واقعی، محرم مخاطب خود است!

هنرمند واقعی نمی تواند از راهی که دیگران رفته اند برود. راه دیگران، راهی است که قبلاً کشف شده است. خلق کردن احتیاج به یک ذهن تازه و خالی دارد. با ذهن پر و شلوغ نمی توان خلق کرد، چون جایی برای تازه وجود ندارد.

خداوند زمانی جهان را خلق کرد، که کائنات "خالی"بود.

هنرکار تولید می کند اما هنرمند می آفریند. هنر و هنرمند میانه خوبی با شخصیت ندارد. هنرمند کاذب وابسته به شخصیت است.

هنر در آزادی و استقلال فکری طلوع می کند. هنرمند واقعی آزاد است و باید هم چنین باشد. هنرمندی که وابسته به شخصیت است، طبیعی است که نمی تواند با تازه و تازگی ملاقات کند و با آن رو به رو شود. وابستگی مانع و سد هنر واقعی و خلاقیت است.

تو اگر نگران شهرت و تعریف و تمجید دیگران باشی، این نشان عدم عشق و علاقه تو به کارت می باشد و تو شهرت و تحسین را می خواهی جایگزین عشق و دوست داشتن کنی. تو برای تحسین و شهرت دست به این کار زده ای.

هنرمند واقعی از خود جانشین گذر می کند، او به یک نی لبک تبدیل می شود و نوبت خداوند و هستی است که در او بدمد و می دمد.

اگر هنگام قدم زدن در پارک، نتوانی نفس را فراموش کنی، صدای آواز پرندگان را نمی توانی بشنوی، بنابراین تو به دوستت وانمود می کنی که به حرف هایش گوش می دهی. ذهن شلوغ و رنجیده نمی تواند گوش کند. در حال نقاشی کردن باید از خود جانشین و کاذب رها شوی تا بتوانی در هنر حل شوی.

هنرمند کاذب دست به کارهای بزرگ می زند. زیرا با کارهای بزرگ نفس تو ارضاء می شود. خلاقیت با اندازه، میانه خوبی ندارد، اندازه گرفتن کار ذهن و نفس است. هنرمند واقعی، عمل می کند.

هنر واقعی از هنرمندی بر می تابد که ذهن او از بایدها و نبایدها و تمام اجبارها خالی باشد.

نقش "نفس"

تو می توانی رهبر باشی و بی نفس و تو می توانی کلفت باشی و خود نفس. یک اوباشی که شخصیت و هویت و دلخوشیش را در فحاشی تعریف می کند با یک پزشک و هنرمندی که شخصیت و هویت و دلخوشیش را در تکبر و غرور می بیند، تفاوتشان در شکل و صورت است، در باطن هر دو عین هم هستند، هردو آرامش جامعه را به هم می زنند، هر دو تربیت نشده اند و هر دو غیر متعهد هستند. هر دو فکر وابسته دارند. اوباش به فحاشی وابسته است و پزشک و هنرمند تربیت نشده، به افاده و تکبر . اگر دلخوشی و شخصیت کاذب اینان زیر سوال برود عصبانی می شوند.

وقتی شما به شخصیت وابسته باشید و دیگری شخصیت شما را زیر سوال ببرد، شما عصبی می شوید، شما برای حفظ و دوام بخشیدن به آن شخصیت مقاومت نشان می دهید، شخصیتی که ساخته ذهن دیگران یا خودتان بوده است.

اگر تو به خاطر جایزه نوبل مورد احترام دیگران بوده ای و به یک باره این احترام زیر سوال برود و از طرف فردی، کاذب تعریف شود، شما عصبی می شوید، مردم و اطرافیان هم در شکل گیری این شخصیت جعلی نقش بسیار مهمی داشته اند و دارند!

هرکس به شما می رسد شخصیت شما را با کار و یا با مدرک و یا با پول و یا با قدرت می سنجد. از بچگی همه می خواهند قاضی و پزشک شوند. پدر و مادر ها دوست دارند بچه هایشان آدم مهمی شود و آدم مهم هم یعنی قاضی، یعنی پزشک، یعنی نویسنده مشهور، یعنی شاعر مشهور!

کمتر کسی دوست دارد فرزندش کشاورز عاشق و آگاه باشد، زیرا همه می پندارند آگاهی یعنی دانش. عبث و کاذب بودن را می بینی؟

وقتی جامعه و اطرافیان پیوسته به هرکسی که از دانشگاه یک کاغذپاره می گیرد و یا یک کتاب به چاپ می دهد روشنفکر می گویند، بیچاره خودش هم باورش می شود و بعد از مدتی هویت خودش را با روشنفکری تعریف می کند. حالا اگر کسی این عادت را بشکند او عصبانی می شود.

نفس خیلی ظریف عمل می کند، اگر شما عمری مورد احترام دیگران بوده اید و این احترام یک باره زیر سوال برود، شما عصبی می شوید. و نمی توانی قبول کنی که آن شخصیت کاذب بوده است.

هویت و امنیت روانی ای که از بیرون تامین می شود جعلی و کاذب و شکستنی است، زود احساس حقارت می کند، زود احساس می کند به او توهین شده است، زود احساس خطر می کند و وقتی احساس خطر کرد مقابله می کند و اگر قدرت داشته باشد دستور مرگ دیگران را صادر می کند، به همین خاطر است که در دنیا سیاست کاران کاذب و تربیت نشده و غیر متعهد بزرگترین جنایت کاران هستند.

دادن قدرت و بزرگ کردن کسانی که تربیت نشده اند و وابسته به غرور و نفس هستند، عین دادن تیغ دست راهزن است. اگر یک سیاستکار و نویسندهء اوباش تربیت نشده، طغیان کند فاجعه ای که می تواند بیافریند از ضررهای یک اربده کش خیابانی به مراتب بالاتر خواهد بود.

هویت و امنیت روانی، یک امر درونی است و با کشتن نفس طلوع می کند، یک جریان ملکوتی است نه فلسفی...  

قاسم سلطانی

شناخت و درمان غیبت

اولین ریشه غیبت حسادت است.حسادت ورزی نخستین ریشه تولید غیبت است.

اگر شما تحمل دیدن زیبایی و موفقیت کسی را نداشته باشید, سعی خواهید کرد برای مشوّه کردن چهره آنان در بین اطرافیان و جامعه به غیبت متشبث شوید. به معنی دیگر, اگر شما خودتان قادر به رفتن نباشید, از رفتن دیگری هم جلوگیری می کنید.

عمیق ترین ریشه غیبت حسادت ورزی است. پس اگر حسود باشی, جستجو خواهی کرد تا مطلبی و موردی بیابی و سپس بازگو کنی و عمق هدف, تخریب دیگری است و وقتی دیگری تخریب شد, آنان مورد تحسین قرار نمی گیرند و شما تحسین می شوید.

شما به به و چه چه می شنوید.با تقلب می خواهی تحسین جعلی به دست آوری. با ترفند و حقه می خواهی تحسین دیگران را برانگیزی.حسادت عامل اصلی دست زدن به اعمال خطرناک است.

دومین عامل عجز و ضعف است. ناجوانمردان و بزدلان و عاجزانی که قادر نیستند توانا باشند, لب به غیبت کردن کسانی می گشایند که توانمندند. آری هیچ جنگاوری و هیچ زبر مردی لب به غیبت نمی زند. غیبت یکی از خصوصیات عاجزان است. کسی که توانمند است نیازی به غیبت ندارد.

سومین عامل, داشتن احساس برتری طلبی و جاه طلبی می باشد. اینان برای رسیدن به اهدافشان متوسل به غیبت می شوند تا به خاستگاه خود برسند. معلوم است برای "شدن" لب به غیبت زدن, یکی از معمول ترین راه کارها می باشد و فراموش نکنیم انسان برای "شدن" دست به چه کارهایی که نزده است!

چهارمین عامل, توهم است. آنانی که می پندارند متدین تر و متخصص تر هستند. اینان برای خودشان دلایل جعلی و موهومی درست کرده و لب به غیبت می گشایند و به نزاع با آن شبه می پردازند.

اینان وانمود به اظهار ترحم می کنند و غیبت اینان برای خیر خواهی دیگران است! غیبت آنان حالت نصیحت دارد!حالت دلسوزی دارد!

بنده خدا که این کاره نیست و بهتر است از این کار دست بکشد!

برای حفظ کردن و تداوم بخشیدن به جایگاه خود و به بهانه مهرورزی غیبت می کنند.

پشت این نقاب نصیحت, پشت این تواضع, پشت این دینداری, در عمق این تخصص و خیر خواهی و ترحم, اهریمنی وجود دارد به نام "نفس".

این نفس حامل تمام عوامل پیشین است. صحبت در بی نفسی زندگی کردن است.

فرق کسانی که غیبت می کنند و کسانی که غیبت را می شنوند و تحمل می کنند در ظاهر است. در باطن هردو عین هم هستند, هردو تروریست هستند.

درمان و علاج "غیبت" خودشناسی است. اگر شما کیستی خودتان را زیر سوال ببرید, دیگر فرصتی برای غیبت و جلوه سازی و میلیونها رنگ دیگر به زندگی اصیل و خلاق خود زدن باقی نمی ماند.

می دانم که غیبت, ریشه های دیگری هم دارد که من از آنها آگاه هستم و نیستم, لذا به من پیشنهاد شده است مطالبم را کوتاه تر بنویسم و چاره ای نیست, بعضی وقت ها اطاعت امری که از اعتماد بر می خیزد واجب است.

چه چیزی غیبت است و چه چیزی غیبت نیست موضوعی دیگر است, اما باز به یک اشاره خیلی کوتاه بسنده می کنم.

غیبت اجامره و اوباش و غیبت ظالم, غیبت در امری سازنده, مانند شراکت, ازدواج و نجات جان بی گناه, غیبت برای افشای متخلفان, متقلبان, شروران و انتقام جویان, غیبت کسانی که افکار پلیدی در سر دارند و در صدد صدمه زدن هستند, خوب است.

و همه این ها باید مستند بوده و قابل اثبات باشند, در غیر این صورت برای تخریب است.حیله و حقه است و برای مردم آزاریست.

قاسم سطانی

بخشش و بخشیدن

مرتضی فوق تخصص جراحی داخلی را از هلند گرفته و مدتی است در یکی از بیمارستان های این کشور مشغول کار است. او حرف هایش را تا جایی که منطقش را ارضاء بکند به من می زند. حرف هایی که او به من می زند بر خواسته از اعتماد او نسبت به من نیست- این را چشمانش می گویند.

اگر او به من اعتماد داشت- به من نمی گفت من دانستنیهایم را با همکارانم تقسیم نمی کنم. و به من نمی گفت که حتی به بیماران مراجعه کننده هم توضیحات قانونی و لازم- قبل از عمل را هم نمی دهد.

او پیوسته فکر می کند که مردم از علم او استفاده می کنند و روزی اگر علم او پایان یافت دیگر دستگیره ای برای گرفتن نخواهد داشت.

او پیوسته در حال جمع آوری دانش است- اما از بخشیدن آن می هراسد. فقط تا جایی که کارش را تا به ظاهر تنزل دهد از  ذخیره دانشش استفاده می کند! به گونه ای که او- دانش آلوده شده است.

اگر تو از درس خواندن انگیزه ات جاه طلبی- سلطه جویی-انتقام از این و آن- عناد-شرارت-ثروت زیاد-داشتن مقام بالا-داشتن ارتباط با مقامات به اصطلاح بالا-ثابت کردن خود-عقب نماندن از بقیه-مقایسه-بی حوصلگی- بدست آوردن امنیت درونی-تعریف و ارضاء هویت فردی و یا بالاخره یک چیزی شدن باشد- قربانی بعدی شما بوده و پاهای شما آدرس روانشناسان و روانپزشکان را از حفظ خواهند دانست! البته اگر کمی- خیلی کم "اعتماد" هنوز در شما نمرده باشد.

علم آموختن برای کسی که بدگوهر است- دادن تیغ دست راهزن است.

مرتضی می گوید من مشکلی با کمک کردن به ضعیفان ندارم ولی چیزی را با قدرتمندان نمی خواهم تقسیم کنم.

انگار من باید در مطالبم یادی از اشو کرده باشم.هیچ اشکالی ندارد-بعضی وقت ها بیان او شفاف تر است- بعضی وقت ها بیان من و بعضی وقت ها بیان شما.واژه ها وسیله هستند برای طلوع یا صید حقیقت.

و اما اشو می گوید:

کودک ناتوان است و تو از کمک به او لذت می بری- زیرا وقتی تو به موجودی ناتوان یاری می دهی احساس خوبی خواهی داشت. و شخص ناتوان نیز به نوبه ی خود به تو این مفهوم را می دهد که تو قوی هستی. 

برای همین هم هست که عشق مردم دلسوزانه است.اگر تو مشکل داشته باشی مردم بسیار دوست دارند که با تو همدلی یا همدردی کنند.زیرا آن وقت آنان بالاتر هستند و تو پایین تری. آن گاه آنان خوشبخت هستند و تو بدبخت هستی.

اگر تو خانه ای زیبا بنا کنی هیچ کس برای سهیم شدن با شادی و خوشی تو نمی آید که جشن بگیرد.ولی اگر خانه ات آتش گرفته باشد- آشنا و نا آشنا برای تسلیت گفتن به تو خواهند آمد.

آنان در عمق وجودشان از این واقعه شادمان هستند.(نه همه کس) حالا تو در مشکلی و آن ها در مشکل نیستند. پس خدا با آنان خوب است که برایشان این مشکل را پیش نیاورده است! آنان در عمق وجودشان می پندارند که می دانند چرا تو عذاب می کشی:زیرا تو گناه کاری!

رنج تو- به خاطر خطاهایی است که مرتکب شده ای! و دقیقا هم باید خانه ات آتش می گرفت. تو مستحق آن بودی! ولی در سطح آنان با تو همدردی می کنند.و شاید اگر مرتضی آن جا باشد کمک هم بکند!

اگر تو خوش حالی- مردم حسودی می کنند و اگر مردم در شادی های تو حسود باشند- چگونه در ناخوشی می توانند همدردی و همدلی بکنند؟!

ولی او همدردی نشان می دهد. در ژرفای زیرین- او بسیار احساس خوشحالی می کند که تو ادب شده ای- که مجبور شده ای "سر جای خودت بنشینی" و حالا می دانی که کیستی. ولی در سطح آنان و مرتضی همدردی و حتی شاید کمک هم  بکنند.

مردم از بودن با کودکان بسیار لذت می برند- زیرا کودکان ناتوان هستند و به تو این ایده را می دهند که تو قوی و نیرومندی. و تو انواع قدرت آزمایی ها را با آنان انجام می دهی. تو می کوشی آنان را مقلد خود بار آوری. تو سعی می کنی آرمان هایت را به آنان تحمیل کنی. و تو خوب می دانی که کاملا بدبختی و رنجور. و هنوز هم به ساختن امثال خودت ادامه می دهی! برای همین است که او در رنج و عذاب باقی می ماند.

تحصیل  و کمک تو علت احساس پاداش جویی تو می باشد. برای همین است که تو خلاق نمی توانی باشی و همیشه گدا باقی می مانی. برای همین است که تو از انتقام و ملامت وسرزنش بیشتر لذت می بری. و از لذت بخشش و بخشیدن عقیم می مانی.  

ذهن معنای بخشش- همدلی و همدردی را بر نمی تابد. هشیاری همراه با بخشش است پا بپای عشق پیش میرود. همه از هم زخمی هستند- فقط عامل نزدیکی آنها ترس است یعنی ترس جایگزین عشق شده است- ترس به جای همدردی و بخشش نشسته است.

بخشیدن از ذهنی می تراود که از کینه و نفرت خالی باشد از جاه طلبی و خواستن خالی باشد. نمی توان از بخشیدن و همدلی سخن گفت و حکم اعدام دیگری را به لحاظ امر موهومی صادر نمود...همدردی و بخشش معلول عشق است- چیزی که ما آن را گم کرده ایم که همین جاست.

شیوه زندگی ذهن ما بر ستیز هر چه بیشتر استوار است. هر چه بیشتر بتوانیم دیگران را آزار بدهیم شب راحت تر می خوابیم. همیشه اضطراب فردا را داریم. این فرداها موجودات اضطراب انگیزی هستند. در این فرداها تحقق آرزوهای ما نهفته است- اگر به اندکی قناعت کنیم می توانیم با احساس حقارت ( آفرینش ذهنی ) و کوچکی عمر را تمام کنیم ولی اگر بیشتر بخواهیم باید تاوانش را هم بدهیم. تاوان خواستن بیشتر- همان اضطراب و نگرانی دائمی و مستمر است.

حالا این ذهن مشوش و مغموم و محاجم می تواند با دیگران همدلی و همدردی کند...انسانی که محاسبه در زندگی او پیدا کرده است چطور می تواند همدلی و بخشش کند...!

اگر به مستمندی کمک می کند برای این است که برتری خود را به نمایش بگذارد برای این است که سروری خود را نشان دهد برای این است که قدرتمندی خود را باور کند و به باور دیگران بکشاند. بلــــه - همدردی و بخشش در قامـــــــوس ما این است.

ما حتی گوسپندی را به مناسبتی نذر میکنیم گوشت خوبش را اول برای کسانی کنار می گذاریم که با آنان داد و ستد داریم. اگر راست می گوییم چرا سوغاتی هایمان فقط برای فامیل و خانواده و برای کسانی منظور می باشد که یا با آنها داد و ستد مادی و یا داد و ستد ذهنی و نفسی داریم...؟

چرا به برادر و مادر خود این همه توجه داری ولی لطف های فلانی را حتی به روی خودت هم نمی آوری..؟ چرا عمل نیک و زیبا یی یک دوستت را به آن یکی دوستت منتقل نمی کنی...؟

روزی نیست که پرنده ای برایت آواز نخواند... اصلا تو به روی خودت هم نمی آوری " سنگ پای قزوین " که یک بار جواب آواز آنان را با آواز بدهی... همدردی و همدلی ما از این مقولات است. 

ای برادر اگر با کمی توجه به حقیقت این نوع بخشش پی ببری. خواهی دانست که این بخشش نیست بلکه تبئیض است...همان چیزی که خود تو هم از آن رنج می بری !

نیچـــه می گوید من از این ضعیفان خنده ام می گیرد - اینان چون پنجه های مفلوج دارند و شرارت نتوانند کرد خود را نیک و صالح می پندارند.

بدون شناخت نمی توان همدل و همدرد بود.نمی توان بخشید. شناخت یعنی همه چیز را به عینه دیدن و درک کردن- ذهنی که در همه جا حاظر و ناظر است به گذشته و آینده نمی رود.ذهنی که از پرسه زنی بی حاصل معاف است.با آرزوهای خود لاس نمی زند.

ما همه اش با آرزوهای معطل مانده سرگرم هستیم. بخشیدن سوغاتی و نذر فقط به آشنا یعنی پس انداز. آشنا گذشته تو است و فعلاْ شاید مدتی هم باشد... یعنی با گذشته و آینده زندگی کردن...اگر مقاومت می کنی مهربان باش و این کار را نکن... این یک واقعیت است...

همدلی و همدردی و عشق را نمی توانیم از این دکّه یا آن دکّه خریداری کنیم. باید روند تعبیر و تفسیر را از کارهای خود جدا کنیم.

سخن از بخشش و همدلی است- چگونه می توانیم با عادت به مقایسه و رقابت با دیگران همدلی و بخشش کنیم - با عینکی که امروز بر چشم داریم دنبال همدرد نمی گردیم دنبال همرزم می گردیم.همدردی و بخشش از محاسبه جداست...

بخشش و بخشیدن و خوب بودن در فطرت و بن انسان است اما نفس مانع- و آن را تحریف می کند...

البته که این مطلب سپید و سیاه و خشک و تر را در بر نمی گیرد و منظور این مطلب هرکس و همه کس نیست- اما نفس نماد و حالت خارجی دارد و پنهان کردن آن نزد خود و اهل معرفت بعید به نظر می رسد... 

 

بخشی از این مطلب از پیمان آزاد اقتباس شده است.

 

تقلید

اگر تقلید کنی به وجود اصیل خویش خیانت کرده ای. اگر تقلید کنی دیگر وجود خودت نیستی، دیگر روح خودت نیستی، دیگر خودت نیستی. آن چه تقلید می کنی مهم نیست، مهم این است که تقلید کردن یعنی کشتن روح و روان خودت.

اگر از غربی ها تقلید می کنی و اسمش را مدرن و به روز بودن می گذاری، یعنی این که تو بر اساس خودانگیختگی خودت زندگی نمی کنی.

تقلید یعنی آتش زدن بر مخلوق خدا. خداوند تو را آفریده که خودت باشی، اگر قرار بود دیگری باشی چه لزومی برای آفرینش تو بود!؟

تقلید یعنی شبیه سازی، یعنی نمایش دادن کسی دیگر، یعنی تنها یک بازیگر بودن. یعنی یک چهره نقاشی شده، یک نقاب، تقلید یعنی تکرار زندگی خود و دیگران، و این تکرار چه خواب آلود است!

جامعه جهانی آدم هایی نیاز دارد که مسیح باشند و نه مسیحی. خود حسین باشند و نه حسین شناس. مولانا باشند و نه مولانا شناس. خود حافظ باشند و نه حافط شناس. خود شعر باشند و نه شعر شناس. خود خوب باشند و نه خوب شناس. خود کار باشند و نه کارشناس، خود زیبا باشند و نه زیبا شناس!

آری خودکار و خودرو و خودزا و خود شعر و خود خود بودن عشق است، نه وصف آن.

کمتر کسی به شما می گوید خودتان باشید، همه به شما نمونه می دهند: "مانند آن باش" گویی که تمام هدف خداوند از خلق شما تکرار زندگی دیگران است و نه زندگی خود. گویی که خداوند به شما زندگی دست اولی نداده و زندگی دست دوم دارید.

 این بی احترامی به خود و بی احترامی به خداوند نیز هست.

خداوند به هر کدام از ما یک زندگی داده و زندگی من مال این و آن نیست و من باید خودم زندگیم را خلق بکنم نه دیگری. برده و مقلد نباش.با تقلید از دیگری، حتی اگر پیروز شوی، در درون خالی خواهی ماند و پوشالی، افسوس!

یک گاوچران برای کلانتر تعریف می کرده که بهترین اسب دنیا را دارد:

روزی در کوهستان از زین پایین افتادم و پایم شکست!

کلانتر گفت: نگو که اسب پایت را جا انداخت!

گاوچران گفت: نه. ولی کمربندم را با دندان گرفت و به خانه برد و پنج کیلومتر چهار نعل رفت تا دکتر بیاورد.

کلانتر گفت: خوشحالم که چنین اسبی داری و همه چیز خوب پیش رفت.

گاوچران گفت: واقعا این طور نشد آن اسب لعنتی دامپزشک آورده بود!

ولی از یک اسب چه انتطاری می توان داشت؟حتی همین هم زیاد است!با تقلید از دیگری هر کاری که انجام دهی در جایی و به نوعی نکته را از دست می دهی.تو در یک مرحله دچار خطا خواهی شد.

هیچ اشکالی ندارد از یک آموزگار- از یک روحانی کمک طلبید. روحانی در آن جا می تواند راه را برای تو باز کند و تو را از خطرات راه آشنا سازد.

تو آنقدر اصالت داری که زندگی خودت را زندگی کنی. و نه زندگی دیگری را.این هدیه عظیم الهی است.آوازت را بخوان و رقصت را برقص و عشقت را ابراز کن.

و گذشته گان را تقلید نکن. هر وقت خودت را شناحتی تقلید محو می شود.

خلاقیت پس از خودشناسی رخ می دهد.

کسانی که دارای خصوصیات زیر هستند، تقلید می کنند:

چاپلوسان، خسیسان، خبیثان، خودداران، خودمداران، سرسریان، سطحیان، دروغ گویان، دورویان، شروران، بردگان، جاه طلبان، ستمکاران، کینه ورزان، حسادت ورزان، نفرت ورزان، خرافه ورزان، اوبـاشان، لـجبازان، انـتقام جـویان !

برای مثال اگر کسی حسادت می ورزد، این شخص هم حسود است و هم از حسودان، حسادت را تقلید می کند و اگر کسی لجباز است... 

 

بیشتر از نصف این مطلب از کتاب خلاقیت اشو،  تدوین، گردآوری و ویرایش شده است