خواجگان و اخلاق

تلخ و شیرین

امیدوارم جسارت و تلخی این مطلب را به صداقت آن ببخشید.

تست خودشناسی و روانشناسی:

اگر چندین مورد از موارد زیر در شخصیت شما پیدا می شود شما دچار استرس و اخلاق خواجگی هستید و از زندگی خوب عقیم می مانید!

  

و بهتر است به یک روانشناس قابل و خلاق مراجعه فرمایید. و منظور از روانشناس خلاق و قابل-نه تنها کسی که علم روانشناسی را آموخته است, بلکه یعنی کسی که تعالی یافته و یا حداقل در راه است. کسی که با نور و حرارت خودش زندگی می کند! و این می تواند کمک تو باشد می تواند راه را باز کند اما در نهایت یعنی مراجعه به خود! یعنی خودسازی- خودشکافی- خودشناسی

۱ـ شما با یکی دوستی و یا زندگی می کنید و اگر این دوستی یا ازدواج به هر دلیل جاری و خودجوش نمی تواند باشد و مصلحت در دوری است- شما این را تغییر به دشمنی می دهید. یعنی "شما با یکی دوست می شوید و یا دشمن".

این خیلی زشت است شما می توانید به راحتی و با احترام متقابل این رابطه را به یک آشنا تغییر بدهید.دوری و جدایی به معنای از دست دادن نیست- بلکه می تواند به دست آوردن هم باشد.فقط انسان های دست دوم و سوم بحران و هیجان و دشمنی را بر می گزینند.

و احتمالا شما دچار بیماری خودشیفتگی ( نارسیسم)  (Narcisme) می باشید و یا دچار شکاف شخصیتی. در هر حال شما به کمک احتیاج دارید. لازم نیست کسانی که دوست من نیستند دشمن من باشند..

۲ـ شما بطور مرتب دیگران را توجیه و ملامت می کنید." اوباشان هم چنین عاداتی دارند" بزرگترین مانع خودشناسی"

۳ـ شما وابستگی شدیدی به بعضی باورها - عقیده ها - عادت و سنتها ی دست و پاگیر دارید. " شما بسیار آدم سخت و خشک و خودکامه ای می توانید باشید و تحمل شما بسیار سخت است" 

۴ـ شما در عدالت و حقانیت خودتان سماجت می کنید."به مرور قیافه میرغضبان و گورکنان را به خود می گیرند"

۵ـ شما عناد و روح انتقام دارید. " اینان زخمی بوده و دچار مسمومیت روانی هستند" از اینان دوری کنید.

۶ـ شما دوست دارید همیشه بالاتر از دیگران باشید. " میل به انتقام در شما زیاد بوده و این به سبب جراحت های دوران کودکی و نوجوانی می باشد"

۷ـ شما قابلیت ها و داشت های خودتان را به طور مرتب به رخ دیگران می کشید." این رفتار تا آغاز دوران بلوغ جنسی اشکالی ندارد"

۸ـ شما به ندرت سپاسگزاری می کنید.بدون تردید این دسته افراد از عشق محرومند و کسی که در زندگی آن عشق مفقود باشد تمام عمر او در سراب خواهد بود" و علت دیگر ترس از جایگاه کاذب خود می باشد"

۹ـ شما از گذشته خودتان خیلی حرف می زنید. " احساس خودکم بینی" و ندانستن و عدم ادراک حال و خود.

۱۰ـ شما قابلیت و داشت های فامیلتان را برای مصرف پز استفاده می کنید." احساس عدم قابلیت "

۱۱ـ شما دوست دارید در مرکز توجه باشید تا در حاشیه. " اینان برای گرفتن توجه دست به کارهای خطرناکی ممکن است بزنند"

۱۲ـ "حوصله شما زود سر می رود" برای اینکه در سطح زندگی می کنند سطح همیشه سست و خواب آلود است. شوق و ذوق و واقعی در عمق است.

اینان خلاق نیستند و همیشه دوست دارند سرگرم باشند و ارتباطات و دوستی های اینان مانند خودشان سطحی و آبگوشتی و اغلب برای سرگرم شدن خودشان می باشد. 

۱۳ـ شما با هر کسی فقط و یا اغلب از خودتان می گویید. بیماری خودشیفتگی "نارسیسم"

۱۴ـ شما آدم خیلی جدی هستید. آدولف هیتلر هم جدی بود. بزرگترین خودکامه ها - شکنجه گرها و جنایت کاران قهار هم آدم های جدی هستند.

۱۵ـ شما با مقایسه کسانی که به نظر شما کمتر از شما دارند احساس خوبی پیدا می کنید - یعنی شما از دیدن و یا مطرح کردن بدبختی های دیگران خوشبخت می شوید." احساس عدم امنیت "و دچار عادت قیاس که بسیار نابود کننده است.

۱۶ـ شما در رساندن منظورتان شفافیت ندارید." صادق نیستید و یا دچار بی علمی هستید"

۱۷ـ شما بدون شمردن دلایل علمی و خیلی شفاف دیگران را مورد انتقاد و سرزنش قرار می دهید. " در این حال شما بسیار آدم حسود و خود دار و شکاک و گمان زنی می باشید لازم می بینم برای حفظ و سلامت روانی خود و دیگران به یک روانشناس قابل و خلاق مراجعه فرمایید" شاید هم دچار بیماری "اسکیزو افکتیو

۱۸ـ شما تظاهر به احترام می کنید.(چاپلوسی)-احترام شما از ترس بی احترامی دیگران به شما می باشد.شما انتقاد پذیر نمی باشید و این خیلی زشت است و زشت تر از این زمانی است که شما در ظاهر انتقاد را بپذیرید و در باطن آن انتقاد را تبدیل به نفرت بکنید. " همنوع گرامی شما قبل از هر چیز بزدل بوده و تعادل روانی شما به هم ریخته است برای حفظ سلامت روانی اطرافیان و خود لطفا به یک روانشناس خوب مراجعه فرمایید" 

۱۹ـ "شما گاهی و یا مرتب دشنام می دهید." چون قادر به حل مسائل از طریق منطقی نیستید متوسل به دشنام می شوید و به مرور این دشنام ها به چهره و حرکات شما اسباب کشی می کنند. 

۲۰ـ شما مرتب احساس پشیمانی می کنید."برای اینکه به بلوغ فکری نرسیده اید"

۲۱ـ شما تظاهر به مهربانی می کنید." چهره اینان به مرور شبیه جادوگران می شود"

۲۲ـ در رفتار شما تضاد و دوگانگی وجود دارد. کسی از و با اینان خیلی خوشبخت نمی شود " اگر معالجه نشود به آرامش واقعی نمی رسید"

۲۳ـ شما نمی توانید خشمتان را کنترل کنید. " معطل نکنید و به یک روانشناس معمولی هم می توانید مراجعه فرمایید"

۲۴ـ شما می توانید گاه به گاهی برای دیگران بد باشید اما اسرار دارید که در حق خویشاوندان این بدی را انجام نمی دهید.شما همین الان هم در حال بدی کردن به خویشاوندان هستید. فقط آگاه به آن نیستید.هر کس به غریبه بتواند بدی بکند شکّ نکنید که به خویشاوندان خود هم می تواند بدی بکند.بستگی به زمان و مکان دارد-منطق اینان هر کجا و هر جا ارضاء شود دست به هر کاری می زنند. 

۲۵ـ شما هیچ وقت و یا به ندرت سراغ اقوام و دوستان و آشنایان را نسبت به آنها می گیرید "اگر چنین است شما بسیار زشت هستید" 

۲۶ـ شما هیچ وقت و یا به ندرت از داشته ها و قابلیت های کسی خوشحال می شوید و یا تعریف و تمجید می کنید...و یا اصلا به روی خودتان و خودشان هم نمی آورید.دچار بیماری حسادت ورزی " چیزی به مانند درخت خشکیده" دمیدن و خواندن- پوشاندن از شرّ آنـــی که حســــادت می ورزد- برای حفظ از چشـــم بــد- برای دفع چشم زخم به خدا پناه بردن( قطعاً یعنی آگاه بودن) راه بستن بر چشم شــوم- شـور و حســود.دور بودن از اینان. برای حسـودان دعا خواهیم کرد تا آنان نیز زیبا شوند! 

پـــــر طاووس نبیــــن و پای ببیـــن- برای حفـظ طاووس از چشـم زخم پای نامتنــاسب برایـش خلق می کند!

برای کسانی که به نیت کارشناسی و تحقیقاتی و پژوهشی می خواهند در مورد چشم زخم بدانند توصیه می کنم اشارات و تنبیهات ابن سینا را بخوانند...  ۲۷ـ شما به طور مرتب عیب جویی می کنید تا عیب خودتان را بپوشانید و یا قابلیت دیگران را توجیح کنید. " درون شما آلوده و این در چهره شما نمایان است" شما هفته ای یک بار به حمام روانی احتیاج دارید به یک روانشناس قابل و خلاق مراجعه فرمایید. این وبلاگ که مجانی در اختیار شما قرار گرفته شده است. سعی کنید مرتب از این نعمت استفاده کنید. این وبلاگ در حدّ مقدور پاسخ گوی سئوالات شما نیز می باشد.  ۲۸ـ شما اغلب نقش منتقد را بازی می کنید تا هنرمند." اینان به ارواحان خشک می مانند" 

۲۹ـ شما لجباز هستید. " هوای اطراف اینان متعفـن است"

۳۰ـ شما میل به مسخره کردن دیگران را دارید و آن را در کاغذ کادوی شوخی تقدیم می کنید.مسخره کردن یعنی خشونت واخورده" آیا می دانستید از دیدگاه فلسفی آنها فقط خودشان را مسخره می کنند !؟

وقتی با انگشت کسی را اشاره کرده و مسخره میکنی اگر توجه کرده باشی یک انگشت سمت آن طرف می باشد.اما سه تا انگشت سمت خودتان قرار دارد...

عبث بودن را ببین!

 ۳۱ـ شما همسر و فرزندانتان را دوست دارید تحت کنترل داشته باشید. "احساس ناباوری عدم اعتماد به نفس و کم آگاهی "

۳۲ـ شما از همسر و فرزندانتان میل به گزارش خواستن دارید. " همان کاری که فاشیست ها انجام می دهند"

۳۳ـ زیبایی و قابلیت های همسرتان - دوستانتان و فرزندانتان را دیگران زودتر از شما می بینند. اینکه دیگران این زیبایی را می بینند شما باید و باید از این خوشبخت باشید.شما فکر می کنید هرکس با شماست مثل شماست و یا چون با دیگران نمی تواند باشد با من است. از این خطای بزرگ دست بکشید. معمولا زیبایی یک تابلو نقاشی را خیلی از نزدیک نمی توان دید باید کمی فاصله گرفت.

۳۴ـ شما احساس مالکیت می کنید.این هم یکی از دلایل ندیدن زیبایی ها و قابلیت های همسر و فرزندان و اطرافیان است.این زشت ترین و خطرناک ترین احساس موجود بشر تا به امروز بوده و می باشد. فقط باید ادراک کنید که هیچ چیز و هیچ کس مال شما نیست."در عین حال همه چیز متعلق به شماست" این بار سنگین را به زمین واگذار کنید تا کمی استراحت کنید. احساس مالکیت< خشم - ترس و حسادت در شما ایجاد می کند.>

۳۵ـ شما میل به انتخاب و نظر و قضاوت کردن دارید. "شما از درون تکه تکه اید و روح تجزیه طلب دارید - شما احساس تنهایی می کنید.چاره شما در خودشناسی و یگانگی می باشد" .

۳۶ـ شما هیچ وقت و یا به ندرت سراغ مسایل باطنی و معنوی انسانی را می گیرید. " شما ترس و نگرانی پیوسته از خود دارید-معنویت یعنی عشق. معنویت یعنی نیمه راست مغز شما.خداوند این نیمه را بی جهت نیافریده. این کودک درون را بیدار کنید و دوستش داشته باشید- او را جدی بگیرید و با او بازی کنید. چاره شما رو در رویی با خود است"

۳۷ـ شما میل به داشتن و تظاهر را دارید تا استفاده آن. "شما حیله گر - دروغ گو و حقه باز هستید"

۳۸ـ شما چیزی را که ناشناخته هست انکار می کنید. " شما بد گوهر هستید - چاره شما رسیدن به معصومیت است"بدگوهر را علم و فن آموختن دادن تیــــغ دست راهزن است.اهل انکار در صدد صدمه زدن هستند...

۳۹ـ شما چه زن چه مرد دوست دارید دیگران برای شما بیشتر از شما خرج کنند و دلتان برای پول دیگران نمی سوزد... "بسیار رفتار ناپسندیده و غیر قابل پوشش است" عدم احساس مسئولیت و عدم تربیت"

۴۰ـ شما غیبت می کنیدو دروغ می گویید=ماهیت دروغ و غیبت یکی است و تفاوت آن فقط در ظاهر می باشد.هردو برای تخریب خود و دیگران است.ناجوانمردان و بزدلان و عاجزانی که قادر نیستند توانا باشند- لب به غیبت کردن کسانی می شوند که توانمندند.آری هیچ جنگاوری و هیچ زبر مردی لب به غیبت و دروغ نمی زند.غیبت و دروغ یکی از خصوصیات عاجزان است.کسی که توانمند است نیازی به غیبت و دروغ ندارد.

طبیعت را ببین چه تواناست! و طبیعت دروغ نیست!

۴۱ـ شما از عدالت خودتان زیاد می گویید. " حال شما زیاد خوب نیست "

در هر صورت همت شما خودتان برای بهبودی لازم و ضروری می باشد.

این مقاله بخش هایی از کتاب خواجگان و اخلاق هنوز به چاپ نرسیده نویسنده می باشد.

قاسم سلطانی

هدف چیست؟

آیا انسان هدف تکامل نیست؟

تکامل هدفی ندارد. خود مفهوم هدف میان حال است، از بازار می آید. هستی بازیگوش است، ولی ما از جنبه های اقتصادی و تجارت می پنداریم، ما بازاری می اندیشیم.

هدف عشق چیست؟ آیا عشق وسیله ای است برای چیز دیگر؟ و یا عشق نهایتی برای خودش است؟ هدف این درختان سبز چیست و هدف این پرندگان از خواندن چیست؟ و هدف طلوع خورشید چیست و هدف شبی پر ستاره چیست؟

و آن وقت این پرسش پا برجا می ماند. اگر بگویی "الف" هدف است، پرسشی بر می خیزد "هدف الف چیست؟" و آنگاه این را پایانی نیست.


هدف یعنی تقسیم: تقسیم بین وسیله و هدف نهایی.

شخصی از پابلو پیکاسو پرسید "هدف نقاشی های شما چیست؟"

و او پاسخ داد: چرا به باغ نمی روید و از گل سرخ نمی پرسید؟ چرا نزد یک پرنده نمی روی و نمی پرسی؟ اگر گل سرخ بتواند بدون هیچ هدفی شکوفا شود، چرا من نتوانم یک تابلو بکشم؟ من از نقاشی کردن لذت می برم همین.

ولی ما ذهن هایی میان حال داریم. ما همیشه به هدف فکر می کنیم. هدف یعنی "تجارت". هدف یعنی این که "من این را برای آن می کنم" و به سبب این وسواس هدف گرایی، تو هرگز هیچ کاری را با تمامیت انجام نمی دهی، تو نمی توانی، زیرا تو علاقه نداری کاری را به خاطر خود آن انجام دهی. هدف باید باشد!

تو نقاشی می کنی تا در بازار بفروشی و پول بسازی. آن وقت نقاشی تو نمی تواند بزرگ باشد، نمی تواند باشد، زیرا وقتی که تو نقاشی می کنی، خودت گم نشده ای. تو پیوسته می اندیشی"چقدر گیرم خواهد آمد، آیا فروشش ممکن است؟ و خریداران بالقوه کیستند؟ به کی مراجعه کنم؟ چگونه تبلیغات کنم؟" و تو در حال نقاشی کردن هستی! نقاشی تو شاید از نظر فنی بسیار خوب باشد، ولی هنر نخواهد بود. تو هنرمند نیستی، تو خالق نیستی.

هنرمند واقعی در هنرش ناپدید می شود. وقتی که او نقاشی می کند او وجود ندارد. او در حالت فنا است، او غایب است. نقاشی خودش اتفاق می افتد. او آن را انجام نمی دهد، او یک عمل کننده نیست. آن وقت شاهکارهایی بر می آیند: چه در بازار فروش بروند و چه نروند. تفاوت یک فن آور و هنرمند را به خاطر بسپار!!

و تو چرا این را پرسیده ای "آیا انسان هدف نیست؟"

برو از طوطی ها بپرس. شاید آن ها فکر کنند که هدف تکامل آن ها هستند! ببین چه پرهای سبز و نوک های سرخی دارند، تو در مقایسه با آن ها چه داری؟ و بال های زیبایشان و طوری که پرواز می کنند، زیاگزاگ و بازیگوشانه و طوری که آواز می خوانند.

یا از شیر و یا از فیل بپرس. آنان باید فکر کنند که هدف هستی هستند. آیا فکر می کنی که شیر فکر می کند انسان هدف تکامل است؟ در انجیل شیرها نوشته شده "خدا شیر را به صورت خویش آفرید" در واقع این انسان بیچاره بسیار ناتوان است. تو انرژی یک شیر را نداری، تو ظرفیت دورپروازی عقاب را نداری، تو وقار یک زرافه و فیل را نداری، تو زیبایی یک گل نیلوفر آبی را نداری. تو چه داری که می پنداری که هدف تکامل هستی، که خداوند تو را مخصوص آفریده؟

این راه نفس پرستان است. این راه نفس است. نفس می گوید: "من هدف همه تکامل هستم" تو پرسیده ای: آیا انسان هدف تکامل نیست؟ و حالا فکر کن که از انسان، مرد هدف تکامل بوده یا زن؟

اگر مرد باشی، می پنداری که مرد هدف تکامل است و اگر زن باشی البته فکر می کنی که زن هدف تکامل است. آن وقت فکر کن، اگر مرد باشی و مرد هدف تکامل است و نه زن، آن وقت سیاه یا سفید پوست؟ اگر سیاه پوست باشی فکر می کنی که سیاه پوست و اگر سفید پوست باشی، فکر می کنی که سفید هدف تکامل است.

اگر عمیقاً این را بجویی، عاقبت به نقطه ای می رسی که "هدف تکامل من هستم" عبث بودن را ببین.

و تو بدون هدف یک آواز هم نمی خوانی، تو بی هدف نمی رقصی، بدون هدف تو عاشق نمی شوی، تو بدون هدف نمی نویسی، و تو بدون هدف نقاشی نمی کنی و آواز نمی خوانی. هدف از این کارت چیست؟؟!

تا پول نگیری کاری نمی کنی! پس پول پایان همه چیز به نظر می رسد. و هدف از پول چیست؟ تو خواهی رفت و پول خواهد ماند و اسکناس های تو خواهند گفت: "پس هدف از زندگی او ما بوده ایم". حالا ما هستیم و او رفتـه. او یقیناً آمده بود تا ما را جمع کند. پس چه؟

تو خواهی رفت و خانه ات خواهد ماند.

و خـانه خواهد گفت: "ببین! پس هدف از زندگی این مرد ما بوده ایم!"

انسانی که برای هدفی زندگی می کند مادی گرا است. و انسانی که به سادگی بدون هیچ هدفی و خودجوش زندگی می کند، آن انسان روحانی است و زندگیش مقدس. ایـن تقدس است.

گردآوری و تدوین از نوشته های اشو

===========

من در ادامه و در عرض مقالهء بالا که از نوشته های اشو گردآوری و تدوین کرده ام، لازم می دانم اضافه کنم که برای یک زندگی اصیل واقعی و روحانی اول می بایستی انسان خود را از نفس و وابستگی به باورهای شخصیت محور رها سازد تا تقوا و بی نیازی طلوع کند. و منظور اشو از بی هدفی، به گمانم در این موضوع همان بی نیازی شخصیتی و دنیوی باشد. هر گونه هدفی که نفس در آن دخالت دارد، واقعی و مقدس نمی دانم. حتّی اگر آن هدف در پی تعالی باشد.

و می گویم:

"هرجا هدف، نفسانی باشد، در آن جا تردید باشد و هر جا تردید باشد در آن جا اعتماد نباشد."

داشتن "هدف" فرار از بودن در لحظه و اکنون است. داشتن هدف، آرزو و امید، نشانهء نارضایتی از بودن در اکنون و عدم شناخت فطرت و اصالت خود بوده و توجیه عدم درک "بودن" و به سوی "شدن" است.

هدف، هرگز وسیله را نباید توجیه کند. از اکنون و حال و بودن، استفادهء ابزاری برای رسیدن به "هدف" توهین به اکنون و زندگیست.

هدف، همین اکنون است، آن را دریاب!

قاسم سلطانی

خواندن هرگز کافی نیست!

چنین نقل شده که مریدی نزد مرشد باقی بالله از دهلی رفت و گفت:

"من این بیت معروف مرشد حافظ که می گوید" <به سجاده رنگین کن- گرت پیر مغان گوید> را خوانده ام ولی مشکلی دارم.

خواندن هرگز برای شناخت حقیقت به تو کمک نخواهد کرد- زیرا با خواندن تو نمی توانی درک کنی که چه خوانده ای. معنی در واژه ها نیست. هرگز. تو واژه ها را می خوانی- ولی معنی را خودت تامین می کنی. معنی همیشه مال تو است. واژه ها به تو وارد می شوند- خالی- و سپس تو معنای خودت را درون آن ها می ریزی.

کلام را به کسانی می گویند که نمی توانند به سکوت گوش کنند!

عاشق تعليم می دهد اما معشوق تبديل به رحم می شود.عاشق آغاز می کند و معشوق آنرا کامل می کند بعد کودک متولد می شود.اين بچه به تنهايی نه متعلق به پدر است و نه مادر.به هردو آنها تعلق دارد,

 

برای درک حافظ- تو باید یک حافظ باشی- برای درک مسیح (ع) تو باید یک مسیح باشی. برای درک امام حسین- باید حسین را ادراک کرد و نه فقط ماجرای حسین را. جملاتی که از روشن بینان بیرون می آید باید مانند آن ها شد تا درک کرد. واقعی- واقعی را ملاقات می کند وغیر واقعی- غیر واقعی را. راه دیگری وجود ندارد.

حالا این مرد می گوید من این بیت حافظ را خوانده ام: می توانی آن را بخوانی ولی آن را درک نخواهی کرد- در واقع تو آن را سو‌‌ء تفاهم خواهی کرد.

آشکار است- طبیعی است- زیرا می توان کفر آمیزترین جمله ممکن باشد- آلودن سجاده به شراب. حافظ باید دیوانه باشد! چه می گوید! او نمی تواند مسلمان باشد. او چه گفته؟رنگین کردن محل نماز با شراب؟

طبیعتا او در درک آن مشکلی بزرگ دارد- او شروع کرده به تردید. او حافط را مرشد می خواند- ولی اینک تردید عظیمی برخواسته است.

نود و نه درصد از زندگی های ما در تردیدها تشکیل شده- زیرا نود و نه درصد از زندگی ما از رفتن به بیرون و برون گرایی (Extroversion) تشکیل شده. ما در تردید زندگی می کنیم- تردید تقریبا طبیعت ما شده است. نخستین رویکرد نگرش و تمایل ما تردید است. ما نخست تردید می کنیم تا جایی که عکس آن ثابت شود.

ما برای اعتماد نیاز به دلیل داریم. برای تردید- ما نیاز به دلیل نداریم. عشق حتّی به //نه// نیز اعتماد می کند- نفرت حتی به //آری// نیز اعتماد نمی کند! //نه// یعنی نیستی و مرگ و //آری// یعنی هستی و زندگی! نود و نه درصد //نه// گفتن انسان ها را می توان حذف کرد! اینگونه //نه// گفتن ها از غرور و نفس است.

تردید کردن عادت ما شده است. تحول مورد نیاز این است که تو دیگر تردید نکنی تا زمانی که عکسش ثابت شود.

تو بیگانه ای را می بینی- نخستین چیزی که به ذهنت می رسد تردید است- شاید او دزد باشد- شاید قاتل باشد- کسی چه می داند؟ و تا زمانی که عکس آن ثابت نشود تو آن را بدون دلیل حمل می کنی.

مرید باید این نگرش را تغییر دهد- دست کم با مرشد و سپس با سایر مریدان مرشد. اینگونه است که با انداختن این عادت زشت او بخشی از خانواده مرشد می شود.

این عادت شاید در بازار آلوده به درد بخورد- ولی تمام زندگی تو نباید بازار باشد. اگر سرشار از تردید باشی آنگاه سرشار از بیماری خواهی بود و اگر تو نیز-  به جمله حافط بر بخوری تو نیز مظنون می شوی و شک می کنی و اگر نتوانی اعتماد کنی نخواهی توانست آسوده باشی و اگر نتوانی آسوده باشی طعم زندگی را نخواهی چشید.

با قیاس و تردید نمی توان به حقیقت رسید نمی توان به عالم نور رسید. اما با قیاس و تردید می توان دانشمند شد می توان سیاستکار بزرگ شد!!

تردید شما را به انزوا می کشاند شما نمی توانید "علم و دانش" (نیمه چپ مغز) را با "خرد و حقیقت" (نیمه راست مغز) مقایسه کنی و اگر این کار را بکنی از دریافت حقیقت محروم می مانی. تردید و کنترل در محاسبه خوب است اما واقعی را با آن یکی واقعی نمی توان مقایسه کرد.

مولانا و سعدی هر دو حقیقت را می گویند- حافظ همچنین اما روش فرق می کند نمی توان گفت روش یکی بر دیگری بهتر و برتر است

حتی تردیدها می توانند در خدمت اعتماد باشند. مسئله دور انداختن تردیدها هم نیست- مسئله یافتن اعتماد بیش تر و بیش تر است. برای همین است که عشق این همه شادی بخش است- زیرا تو می توانی به کسی اعتماد کنی. آن وقت تردیدها را  می توان دگرگون کرد و از آن ها استفاده برد.

باقی بالله گفت: مدتی از پیش من برو... و من موضوع را برایت روشن خواهم کرد. چرا مرشد گفت مدتی از پیش من برو...؟ زیرا اگر نزدیک مرشد باشی بارها دچار توهّم اعتماد خواهی شد- زیرا خود حضور مرشد ساختار شیمیایی درونت را تغییر خواهد داد.

خود حضور او کیمیاگری است. تو شروع به اعتماد می کنی- نه به این سبب که اعتماد در تو طلوع کرده- بلکه فقط به این دلیل که مرشد حضور دارد و بارش پیوسته ارتشاعات او- به تو این توهم را می دهد که تو به او اعتماد داری.

حضور استاد نوردیده می تواند در شما انرژی تولید کند شما را تسخیر کند- بگرداند- زیر و رو کند. این حوضه انرژی می تواند در تو رقصی بیافریند و آوازی برایت بیاورد و طبیعتا تو می پنداری که این آواز تو است و شاید چنین نباشد و شاید این تنها اثر این حوضـه باشد.

باقی بالله گفت: مدتی از پیش من برو... زیرا اگر مرشد همان وقت می گفت هرگونه امکانی وجود داشت که مرشد هرچه بگوید بپذیرد. او نمی توانست گفته حافظ را بپذیرد- زیرا حافظ مرشد او نبود و حافظ در گذشته بود قرن ها او را از حافظ جدا می کرد. او هیچ چیز از حافظ نمی دانست- او شراب حافظ را نچشیده بود برای او حافظ فقط یک متن مقدس بود.

ولی وقتی مرشد خودش- باقی بالله چیزی به او بگوید شاید انجامش دهد- زیرا باور کرده که به او اعتماد دارد- شاید او تردید نمی کرد- با وجودی که تردید در اعماق ناخدآگاهش وجود داشت.

مرشد او را دور می کند تا او بیشتر عادی شود- بیشتر واقعی شود- بیشتر مانند خودش شود- تا تماس با مرشد سست شود و اثر مرشد کم رنگ شود و از بین برود. و روش استاد واقعی چنین است: آنان همیشه نشان می دهند- آنان علاقه چندانی به پاسخ های روشنفکرانه ندارند- تمام تلاش آنان این است که موقعیتی خلق کنند تا آن موقعیت ها بتوانند چیزها را به تو نشان بدهند.

من تمام انتظارات و توقعات شما را به مسخره می گیرم و تنها آن وقت اگر مرا باور کردی آن وقت اعتماد واقعی است.

پس از مدت زمانی مرید نامه ای از پیر دریافت کرد که می گفت: "تمام پولی را که داری بردار و به دربان هر فاحشه خانه ای که می دانی بده"

این چه نوع توصیه ای است؟ فقط در مورد خودت فکر کن: اگر من چنین چیزی از تو خواسته بودم...  مرید گیج شده بود...

و طبیعی است. تو نمی توانی از مرید خشمگین باشی- انسان ها چنین هستند. آنان همیشه از گوشه چشم مراقب هستند- آنان همیشه مظنون هستند. حتی اگر باور کنند و اعتماد کنند- تنها در سطح است- بیش از این نیست. آنان تا حدی بیش تر نمی توانند با تو بروند و سپس ذهنشان شروع به رد کردن می کند.

مرید گیج شده بود... و وقتی تو ضربه ای گیج کننده بخوری- طبیعی است که فکر کنی مرشد در خطا است- این ناهوشمندی کامل است- زیرا شاید مرشد عمداُ به تو ضربه زده باشد و تو را گیج کرده باشد. شاید این ضربه از نوع درمانی آن باشد گاهی یک ضربه واقعی برای انسان بسیار خوب است- این ضربه تو را بیدار می کند به تو کمک می کند تا سر عقل بیایی- به تو سرزندگی می دهد و بار دیگر تو را هشیار می سازد.

مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد. و تو باید مرید را درک کنی- زیرا او خود تو است! این مرید نماینده تمام "مریدان"دنیا است. تردید برخاسته: این مرشد هم که قلابی است! او باید رابطه ای پنهانی با فاحشه خانه ها داشته باشد و من باید پول آن را پرداخت کنم! این خیلی مزوّرانه است! این چه نوع دستوری است؟ و هیچ توضیحی هم پیوست ندارد!

مرشد هیچ گاه توضیح نمی دهد- مرشد فقط به تو دستور می دهد و باید انجام شود. اگر درخواست توضیحات داشته باشی فرصت را از دست داده ای- زیرا می توان توضیحات را داد ولی آن ها فقط منطق تو را ارضا می کنند و اگر با منطق ارضا شده کاری را انجام دهی آن وقت این اعتماد نخواهد بود- این به رشد اعتماد تو کمک نخواهد کرد.

اگر تو در آزمایشگاه علمی باشی- تردید هوشمندانه است- ولی اگر در طلب معرفت در درونت باشی- آن وقت اعتماد هوشمندانه خواهد بود. هوشمندی خودش می داند که کدام روش مورد نیار است و در کجا. هوشمندی هرگز روش های مختلفی را که برای هدف های مختلف مصرف می شوند- با هم مخلوط نمی کند.

مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد. پس از این که چند روز با خود کشتی گرفت- به نزدیک ترین فاحشه خانه رفت و تمام پولی را که داشت به دربان آن جا...

آری- تردیدها زیاد بودند ولی در عمق وجود هنوز اعتمادی وجود داشت. برای همین مرشد او را دور کرده بود- تا خودش برای خودش مبارزه کند. زیرا اگر او می توانست قدری اعتماد ضمنی را جایی در وجودش بیابد- می توانست سنگی را پیدا کند که بر آن معبد زندگی را بنا کند. اگر او در جضور مرشد بود- بلافاصله می گفت: "بله قربان" او می رفت و پول را می داد ولی این کار کمک زیادی نمی کرد.کاری سطحی بود و تردیدها باقی می ماند و در وقتی دیگر و به نوعی دیگر خود را نشان می داد- و با شدت بیش تر.

همیشه چنین روی می دهد. اگر از تو بخواهند کاری انجام دهی و انجامش دهی- چون به اعتماد نیاز است- تردید در تو خواهد بود- ولی آن را سرکوب کرده ای. دیر یا زود از راه های دیگر خود را نشان خواهد داد. راه های تازه ای برای بیان پیدا خواهد کرد و این تو را مسموم می کند.

اعتماد خوب است اگر بدون سرکوب کردن تردیدها بیاید- اگر به تردیدها قدرت اظهار کامل داده شود و سپس به سطح بیایند. اگر به تردید های تو تمام فرصت ها داده شود و سپس پیروز شود. سبب دور کردن مرید برای چند مدت همین بود.

... مرید گیج شده بود... و پس از این که چند روز با خودش کشتی گرفت...

آن کشتی گرفتن با اهمیت است- اینک او تقسیم شده بود. بخشی از او می گفت"مرشد چگونه می تواند قلابی باشد؟" او را می شناخت- با مرشد همنشینی نزدیک داشته- او را با چشمان خودش دیده بود- زندگیش را احساس کرده بود- نور او را دیده بود و او را درک می کرد. بخشی از قلب او می گفت"اعتماد کن" ولی تمام ذهن- ذهن برون گرا- هزار و یک تردید می آفریند.

نزاع بین قلب و ذهن است: انرژی برون فکن و انرژش درون فکن.نزاع بین دم و بازدم است. و عبور از میان این اغتشاش خوب است.

در اینجا تنها روان شناختی نیست. آری هست- ولی بیش از آن است: روحانی است. هدف روان شناختی امری فرعی است. هدف روحانی این است که تمام این آشفتگی و اغتشاش به سطح بیایند. تمام تردید هایت- تمام شک های ممکن که در تمام گذشته حمل می کرده ای باید به سطح بیایند- زیرا تنها از سطح است که می توانند بخار و ناپدید شوند.

آن ها باید از زیر زمین بیرون بیایند- از آگاهی تو- از ناخدآگاه تو- از ناخودآگاه جمعی تو. تردیدها از تمام سطوح وجود تو باید به سطح بیایند تا بتوانی با آن ها رو به رو شوی. و مسئله قدری بالغ تر شدن نیست- قدری پذیراتر شدن نیست- قدری کمتر عصبی بودن نیست. نه. هدف این است که به تو کمک شود تا در اعتماد رشد کنی. و آیا می دانی در اعتماد رشد کردن یعنی چه! 

پس از چند روز کشتی با خود به فاحشه خانه رفت و تمام پولی را که داشت به دربان آن جا داد. عاقبت اعتماد پیروز شد و زمانی که اعتماد بدون سرکوب کردن تردید ها پیروز شود حقیقتی در خود دارد.

دربان گفت: برای چنین پولی من باید قشنگترین جواهر مجموعه ی خودم را به تو تقدیم کنم. وقتی مرد وارد اتاق شد: زنی که در آن جا بود گفت: من دوشیزه ام مرا با فریب به این خانه آورده اند و مرا با زور و تهدید در این جا نگه داشته اند.

اگر حس عدالت خواهی تو از دلیلی که برایش به این جا آمده ای- قوی تر است به من کمک کن تا فرار کنم. آن وقت مرید معنای معنای شعر حافظ را درک کرد:

<به می سجاده رنگین کن - گرت پیر مغان گوید>

اعتماد می داند که چگونه اطاعت کند. اعتماد تنها اطاعت را می شناسد و توسط اطاعت نفس رفته رفته ناپدید می شود. مسئله بین نفسانی و بی نفسانی زیستن است. تمام عملکرد مرشد این است که به تو کمک کند که چگونه همچون نفس بمیری و برای این از انواع و روش ها استفاده می کند.

یادت باشد: خیلی زود فرار نکن- به این آزمایشگاه کیمیاگری فرصتی بده. اگر می خوانید که زیاد بدانید و یا به درستی و نادرستی آن پی ببرید- برای نفس می خوانید- شما باید برای مردن بخوانید.

اگر مرا دوست دارید من شما را خواهم کشت و فقط وقتی که مردید- روزی فرصت این را خواهید داشت که مرا بکشید. و آن روز روزی بزرگ است. وقتی هر دو از بین رفتیم- تنها خداوند باقی می ماند و این هدف تمام مذاهب است و نه خرافات آن!

گردآوری ویرایش و  اقتباس از  راجنیش