تبليغاتX
رابطه خودشناسی با سلامتی

Yazdan

گذشت و بخشش

بخشش این نیست که ببخشی، اما به حسابش بنویسی!

باید مثل خدا بخشید. ارتباطی که بر اساس و مبنای پول و مادیات و منافع نفسانی باشد، باید آن ارتباط را بخشید و کنار گذاشت، وگر نه دردسر تولید می شود!

خداوند، رابطهء نفسانی با مخلوق خود ندارد!

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:17 توسط Ghasem Soltani |

عشقست


نه شاه...نه بی بی..نه سرباز...

تک " دل " بیاید...

حکم....عشق ...است..!!

(سما)

26/02/1391
 
 


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:31 توسط Ghasem Soltani |

در تکمیل تایید تعریف "صدق" از دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

 "انتقاد و آیین آن"

انتقاد کردن قواعدی دارد که بهتر است به آن توجه کرده و آن را رعایت نمود. هر کس می تواند عیب بگیرد و انتقاد کند، اما تا چه اندازه این انتقاد و عیب، به واقعیت و حقیقت نزدیک است، جای سوال و تامل است.

ممکن است عده ای نزد شما، خود را حقیر و جاهل احساس کنند، چونکه آگاهی و هشیاری شما، جاهلیت او را آشکار می کند و او خود را حقیر و "شما" را مغرور می پندارد و شمشیر خود را به طرف شما نشانه می گیرد که شما "مغرور" هستید. شاید هم اغلب افراد در جایی که شما هستید، حاضر نشوند و احساس خوبی در نزدیکی شما نداشته باشند و این همیشه به شما ربطی ندارد، بلکه به پوچی و جاهلیت خود ایشان مربوط می شود که در حضور شما، نمی توانند "خود" (نفس) را به نمایش بگذارند و در صدد القای خصلت غرور به شما برمی آیند. مراقب اینگونه انتقادات نفسانی باشیم که بسیار ظریف عمل می شود.

چگونه این نوع انتقادات و القاها را شناسایی کنیم؟

با توجه به اینکه پیشتر نیز اشاره کرده بودم، هر انتقادی یک آدرس و نشانی و قواعدی دارد که باید آن را رعایت کرد، یکی از آن قواعد این است که منتقد باید شفاف باشد و با مثال و آدرس و سند به شما انتقاد کند، وگر نه شمایی که باید این انتقاد را با آغوش گرم خود پذیرا باشید و از آن بهره بجویید، سردر گم می شوید و نمی توانید و نمی دانید که با آن انتقاد چکار باید بکنید!!

هر غرضی می تواند پشت این انتقاد قرار بگیرد، بنابر این انتقادی که آدرس و نشانی نداشته باشد، انتقاد قلابی و کاذب است و درصدد تخریب و القای افکار پلید خود است.

بعضی ها احساس می کنند که شما مغرور هستید، اما دانش آن را ندارند که به شما آدرس و نشانی بدهند!؟ این احساس می تواند قلابی باشد و یا می تواند حقیقتی را در خود داشته باشد. نیازی به نگرانی نیست. صدق، آن نیست که سخن با واقعه تطابق داشته باشد، بلکه صدق، آن است که سخن با عقیده و نیت تطابق داشته باشد. حسن انتخاب و انتخاب اولیه(حقیقت) مهم است، انتخاب ابزار همیشه در اختیار ما نیست. یعنی اینکه اگر مومنی گناهی کرد که آن گناه محصول ابزار مسیر بهشت و حقیقت باشد، گناه او عین ثواب است و اما کسی که سوء انتخاب دارد، یعنی کسی که سخنش با عقیده و دلش تطابق ندارد، ولی با واقعه تطابق دارد، ثوابش عین گناه است و تکبر شیطان در غالب تواضع اوست، مگر شیطان هم (نفس)می تواند کار ثوابی بکند!؟ 

اجازه ندهیم که اعتماد به نفس خودمان، بازیچهء این نفس و آن نفس شود. اگر خودمان می دانیم که آنچه را که می گوییم و می نویسیم، با علاقه و انتخاب "خودمان" تطابق دارد، اما هرچند که مغرور جلوه دهیم، باز جای هیچگونه نگرانی نیست، زیرا صدق، برابر است با تطابق سخن با قلب نه با واقعه...یعنی اگر حقیقت و خداوند و بهشت را انتخاب کرده ایم و در این راه، از ابزاری استفاده می کنیم که اشتباه و گناه است، این گناه توسط ثواب های شیطان، شستشو می شود، به تعبیری دیگر، ثواب جاهل و کسی که سوءانتخاب دارد، به نام کسی نوشته می شود که حسن انتخاب دارد، زیرا عدو سبب خیر می شود.

با شیطان و جاهل، نمی شود پشت میز مذاکره نشست، وقت ما را می گیرد و در پایان چیزی جز خنده های بیمارگونه برای او و وقت کشی برای اهل ادب به جای نخواهد گذاشت. مراقب انتقادهای کاذب و قلابی اینگونه بیماران شخصیتی باشیم که در کنار انتقادهای بی آدرس و بی نشان خود، تعریف و تمجیدهایی را نیز برای جلب اعتماد شما از خود نشان می دهند، که دروغ های خود را بر شما غالب کنند.

با ادعایی که استدلال در آن مفقود است، چکار می شود کرد!؟ جز آنکه بیشتر و بیشتر مراقبه گون شد، اعتماد به نفس و قابلیت های خودمان را با اینگونه انتقادها تخریب نکنیم. تواضع یعنی توازن در دیدن همه چیز، نه کم دیدن آن چیزی که واقعیت دارد، نه اینکه از آنچه که هستیم خود را کم و یا زیاد ببینیم. تواضع بیجا، از کبر و تکبر نیز خطرناک تر است، زیرا متکبر شخصی است که خود را از آنچه که هست بیشتر می داند و همه تکلیفشان را با شخص متکبر مشخص کرده اند و هیچ احدی از آدم متکبر احساس رضایت نمی کند، اما منفورترین آن دسته، منافقینی هستند که خود را متواضع نشان می دهند که در واقع از طریق تواضع، تکبر می فروشند و اینان از آن گروهی هستند که سخن و خواستشان با عقیده و نیت و قلبشان تطابق ندارد.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:42 توسط Ghasem Soltani |

منافق کسی را می گویند که خواستش با عقیده اش تطابق ندارد

فرد متکبر، متواضع بیجا، حسود، متعصب، خسیس و ... غیر ممکن است صادق باشد. جزو محالات است و فردی که صدق نداشته باشد، منافق است. منافقین، خطرناکترین دسته از نسل بشر هستند. کسی که عقیده اش با سخنش تطابق نداشته باشد، صداقت ندارد.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:41 توسط Ghasem Soltani |

افاده ای

اغلب افراد در ارتباطات، دارایی خود را به رخ دیگران می کشند. اگر قلدر باشند، آن را به رخ دیگران خواهند کشید و اگر فرد، ورزشکار باشد، ورزشکار بودن خود را و اگر عاشق باشد، عشق خود را و دانشمند، علم خود را و ...همه و همه سعی در تحمیل دارایی خود خواهند کرد!

اگر قرار است، هر کاری را که می کنیم، برای به رخ کشیدن باشد، باید بدانیم که جز رنج و حسادت چیز دیگری نصیبمان نخواهد شد، زیرا انگیزهء نفسانی، کیفیت کار و عمل را منفی می کند!

اگر باز نتوانستیم بر نفس خود غلبه کنیم، بهتر آن نیست که عشق خود را به رخ دیگران بکشیم، تا جاهلیتمان را؟!

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 16:36 توسط Ghasem Soltani |

خود بودن بهشت است و دیگری بودن جهنم!

ساختار و ماهیت "خود بودن"، خوب و با کیفیت بودن است و ساختار و ماهیت "دیگران" و دهن بین بودن، نابودی و پلیدیست و در این میان انتخاب با خود ماست. خود بودن، به معنی بی اعتنایی به دیگران نیست، بلکه کاملاً برعکس، توجه و عنایت به دیگران است. در خود بودن، "من" از بین می رود و "تو" جایگزین آن می شوی، در حالی که برای دیگران بودن، "من" را زنده می کند و این من دست به هرچیز و کاری بزند، آن را آلوده می کند.

خود بودن بهشت است و دیگری بودن جهنم!

 

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:29 توسط Ghasem Soltani |

فرزند سالم, محصول تربیت سالم است

این واقعاً هوشمندی نیست که عمر خود را با و برای ذهن دیگران به هدر بدهیم، از اینکه کسی ما را دانشمند و عالم و عارف و ثروتمند بداند، چه چیزی نصیبمان می شود؟ در زمان حیات تو، بیشتر کسانی که تو را دانشمند و عالم و عارف خطاب می کنند، پشت سر تو و حداقل در خاموشی خود، تو را احمق و روانی می دانند.

آنها تا جایی با تو خواهند آمد و تو را استاد خطاب خواهند کرد که منفعتی برای آنان داشته باشی و زمانی که احساس کنند قطره های نفع قطع می گردد، تو را ترک خواهند کرد و استادی که مشروعیت و مقبولیتش به دیگران و مخصوصاً به اینگونه اشخاص، وابسته باشد، استادی قلابی است. اگر به نفع نفس آنان سخن برانی، آنان تورا دوست خواهند داشت و اگر مخالف نفس آنان سخن بگویی، تو را دوست نخواهند داشت. دیگران ممکن است قبل از ظهر تو را دوست داشته باشند و بعد از ظهر از تو متنفر باشند، تاریخ از اینگونه لطف و عشق ها کم ندیده است!

برای دیگران زندگی کردن، تنها یک خودسوزی نیست، بلکه نابود کردن استعدادها و فضیلت های درونی فرزندان جامعه نیز می باشد که می تواند شکوفا شود. دیگران چیزی از تو انتظار دارند که خود، آن را ندارند و ممکن است تو به چیز دیگری نیاز داشته باشی. آیا دیگران می توانند به جای تو غذا بخورند؟ آیا اگر دیگران به جای تو آب بنوشند، تشنگی تو رفع می گردد؟ هرکس باید خویشتن خویش را تجربه کند و تجربهء دیگران هیچ ربطی به تجربهء من و تو ندارد.

دهن بینی و شیوهء زندگی نفسانی، توسط والدین و آموزش و پرورش به فرزندان القاء شده است و تو بیشتر از هر کس دیگری والدینت را دوست می داری، آیا این تعصب است، یا دوست داشتن؟ آیا این تبعیض است، یا عشق و عدالت؟

اگر کسی شیوهء تربیت والدین ما را زیر سوال ببرد، با او دشمن می شویم و آیا این عشق است، یا دوست داشتن و یا جاهلیت؟ گویی که دوست داشتن پدر و مادر، یک فضیلت و معنویت است. من والدینی را می پسندم که به جای وابسته کردن فرزندان خود به خودشان، آنان را وابسته به آگاهی و خرد کنند و نه وابسته به نفس خودشان. پدر و مادری که عقدهء محبت و عشق دارند، معلوم است که فرزندان خود را وابسته به خود تربیت خواهند کرد و پدر با شگردها و ترفندها خواهد کوشید که فرزندش او را بیشتر از مادر دوست داشته باشد و مادر نیز برای همان نفس، مکر و حیله و طراحی هایی در نظر دارد و هردوی اینها دشمن دیرینهء فرزندان نسل بشر بوده اند!

وقتی کودکی به مادرش می گوید که: مادر عزیزم! تو بهترین مادر دنیا هستی و مادر نیز با ریا و تزویر پاسخ می دهد که تو بهترین کودک دنیا هستی!

این کودک بزرگ شده و متوجه خواهد شد که بهترین نیست، ولی متفاوت است. پدر و مادر آگاه، به جای آموزش رقابت، به جای بیگانگی با دیگران و دنیا، یگانگی و یکتایی را برای او می آموزد. به او یاد می دهد که لحظه را دوست داشته باش، نه نفس من را ! 

اگر لحظه را دوست داشته باشیم، هستی و محتویات آن را نیز دوست خواهیم داشت، اما اگر غیر لحظه را دوست داشته باشیم، همه چیز را ساختگی و کاذب دوست خواهیم داشت. پدر و مادری که رقابت، مقایسه، خشم، حسادت، بیقراری، غرور، تبعیض، جاه طلبی، احساس تنهایی، بیگانگی و صدها نفس دیگر را به ارث گذاشته است، جای افتخار دارد!؟

انقلاب واقعی، نابودی تعصبات ذهنی و خرافی و جایگزین کردن آن با، آزادی، آگاهی، استقلال و سلامتی است. پدر و مادر، و آزادی واقعی، طبیعت ماست و آیا ما طبیعتمان را می شناسیم؟

اگر ما طبیعتمان را بشناسیم و از آن حمایت کنیم، طبیعت خود، خوب بلد است چگونه از ما حمایت کند. نگرانی ها، دلهره و آشفتگی ها، مال طبیعت نیستند. همهء آنها محصول جدایی ما از طبیعتمان است.

خودمان باشیم، همین!

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:13 توسط Ghasem Soltani |

خلوت گزینی چیست؟

 

 آب چون بیکار گردد، شد نجس       تا چنان شد، كآب را، رد كرد حس

خلوت گزینی به معنی این نیست که در کوه های تبت و یا در روستایی که در نظر داری کلبه ای بسازی و دور از مردم و شلوغی های آن، خود را منزوی کنی. مراقبه و مدیتیشن هم فقط حرکت های عجیب و غریب تن و ذهن را متمرکز کردن به شیء  خاص نیست.

ما می توانیم در کنار یکی از کوه های فلان روستا کلبه ای بسازیم و خود را منزوی و یا به قولی سرمان را توی شن کنیم، تا کسی ما و شلوغی های ذهن ما را نبیند!؟ خلوت گزینی یعنی اینکه ذهن و حافظهء خود را از تمام پیش داوری ها و تصوراتی که مربوط به ادوار و فرهنگ و باورها می شود را صیقل بدهی و بتوانی در خلوتی "ذهن و دل" به معشوق و زندگی نظاره گر باشی. زیرا فقط یک قلب و ذهن صیقل شده می تواند همه چیز را آنگونه که هست ببیند و راضی و شکرگزار باشد.

خلوت گزینی یعنی تمرین نگرش زلال و مستقل به هستی و محتوای آن. وگر نه چند صباحی می توان مثل سالکی که در فیلم سامسارا به زیبایی نشان می دهد، سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز و سه ساعت در تاریکی دل کوهی به خیال خود خلوت گزینی کرده و اما وقتی به دل و میان مردم و جامعه برمی گردد، متوجه می شود که آزادی و رهایی را نه تنها به دست نیاورده است، بلکه آن را با محدود کردن از دست داده است.

نمی توان از شلوغی ها و داوری های ذهن خود، قهر کرد و خود را در گوشه ای منزوی کرده و نام آن را خلوت گزینی گذاشت. من، پرورش و تربیت ادراکات روحانی و فرا مدرسه ای را خلوت گزینی می نامم و انتهای این راه به شناخت "خود" می انجامد و راه و روش این شناخت، با شناخت خود کاذب(نفس) میسر است.

موسي و فرعون در هستي توست /// بايد اين دو خصم را در خويش جست

در صورتی که خلوت گزینی، برای یادآوری داشته ها باشد، می تواند مفید و سالم باشد. اغلب ذهن ها، قدر نعمت هایی را که دارند نمی دانند و گروهی دیگر نیز، از ناشناخته می ترسند و گروهی دیگر نیز، انگورهایی را که دستشان به آن نمی رسد را ترش می نامند!

زندگی کردن در شلوغی شهر فرنگ نیز یک وسیله و نعمت است، شلوغی شهر، وجهه انکارناپذیر دنیا است و زیبایی دنیای به اصطلاح موقتی، زمانی کشف می شود که دنیا و شلوغی آن را در خدمت حق و حقیقت قرار داده و از آن بهشت ساخت. حق و خداوند هر کجا باشد، آنجا بهشت است!

بعضی از ایرانیان مقیم اروپا از آب و هوای بارانی و اغلب ابری آن شکایت دارند، در حالی که برای من نوعی، یک نعمت و آرامش و حالتی از بودن و رومانتیزم می باشد.می توان پول و مقام و علم نداشت و به آن هم متکبر نشد، اما مبارزه با نفس، زمانی معنی دارد که با وجود "نفس" به آن نچسبید، وگر نه هر آدم افلیجی می تواند ادعای تواضع کند!

خلوت گزینی نیز، زمانی کاربرد دارد که در کنار و در دل شلوغی ها آن را تمرین و به آن دل نبست. اگر قرار باشد دور از مردم باشیم، نه می توانیم به آنان خوبی کنیم و نه بدی کنیم، و البته که نمی توانیم اسم آن را پاکی و پرهیز از گناه بنامیم. مبارزه با نفس، از طریق اراده و هشیاری به دست می آید. هشیاری می تواند نفس را فرمانروایی کند، وقتی نفسی نباشد که او را زیر نظر داشته باشی و او را فرمانروایی کنی، تقوا و پرهیزکاری معنی ندارد و حتی خلوت گزینی برای به دست آوردن آرامش روان نیز، از طریق انزوا به دست نمی آید.

به عبارتی دیگر، روح و دل را آگاهانه باید در قفس نفس زندانی کرد و این دنیا و متعلقات آن نیز قفسی بیشتر برای روح نیست. زمانی روح از این قفس آزاد می شود که ارزش وسیله ای و موقتی بودن آن را دریافت، نه اینکه آن را ارزش غایی و تنها ارزش موجود دانست. شلوغی شهر را می توان وسیله ای برای تعالی تبدیل کرد، نه اینکه در مقابل آن ایستادگی و مقابله کرد و خود را به گوشهء انزوا کشاند و جبهه ای دیگر از ساخته های ذهن تنبل برای جنگ و ستیز آفرید.

نفس با جنگ افزارهایی مانند ثروت، مقام، موقعیت و ماده، در صدد، پیوند با ابدیت و هستی نیست و تنها امید و دلخوشی حقیرانهء او به بت های دنیوی می باشد و به همین خاطر هست که رسیدن به این بت ها برایش مهم است و نه چگونه رسیدن به آن.

این بت ها هدف غایی انسان نفسانی هست، در حالی که انسان همه جانبه گر، این بت ها را از بین نمی برد، بلکه آن را به خدمت روح و رشد معنوی و اخلاقی در می آورد. انکار نفس و مبارزهء کاذب با آن، نفسی جدید و البته بسیار ظریف ایجاد می کند که ذهن را شلوغ تر و یافتن سرنخ آرامش را دشوارتر می سازد.

اگر نفسی نباشد، گناهی هم نخواهد بود و مولانا در این باب چنین می گوید:

نااميدي را خدا گردن زده ست /// چون گنه مانند طاعت آمده ست

یک سالک و بندهء آگاه خداوند، هیچگاه از سربالایی های زندگی ناامید نمی شود و ارادهء خود را تسلیم عقبات نمی کند. خود را آلوده به گناه نکردن باید اختیاری باشد. اگر قرار باشد، نفسی نباشد تا من گناه نکنم، ترجیح می دهم نفس باشد و من گناه بکنم!

             هرک کل شد جزو را با او چه کار
وانک جان شد عضو را با او چه کار
              گر تو هستی مرد کلی، کل ببین
کل طلب، کل باش، کل شو ،کل گزین

مولانا در مثنوی، حکایت طاووسی که پرهای زیبای خود را ناشکرانه می کند تا از بلای شکار و تعریف و تمجید این و آن در امان باشد که مبادا آن زیبایی باعث غرور و تکبر او شود، چنین می فرماید:

  این چه ناشكری و، چه بی باكی است؟      تو نمیدانی كه نقاشت كی است؟

 بر مَكن این پَر، كه نپذیرد رفو                       روی مخراش از عزا، ای خوب رو

  آن چنان روئی كه چون شمس ِ ضحاست     آن چنان رُخ را خراشیدن خطاس

 زخم ِ ناخن بر چنین رُخ، كافریست               كه رُخ مَه در فراق ِ او گریست

 یا نمی بینی تو روی خویش را                     ترك كن خوی لجاج اندیش را

مشکل در دنیا و زیبایی های آن نیست، بلکه در دل بستن به آنهاست.

برمکن پر را ودل برکن از او                  زان که شرط این جهاد، آمد عدو

کسی که خلوت گزینی می کند تا آلوده به گناه نشود، با کسی که در دل گناه ها، گناه نمی کند، تفاوت بسیاری دارد. کسی که زیبا باشد، اما مغرور نباشد و کسی که ثروت و دانش داشته باشد، اما بخشنده باشد. کسی که در آشفته و مکاره بازاران، دلی را به دست آورد و کلامی از عشق بگوید ارزش دارد. گل نیلوفر در کجا می روید!

یادمان باشد که بدون خون دادن و ریاضت نیز می توان به خدا و حقیقت دست یافت.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:2 توسط Ghasem Soltani |

تفکر انکار گرا

یکی از ویژگی های ذهن بسته این است که هر حقیقتی که ورای فهمش قرار دارد یا برایش ناگوار است را منکر می شود. 

این انکار می تواند در سه حالت رخ دهد: 

حالت اول اینکه به تمامی آن حقیقت را منکر می شود. 
حالت دوم اینکه حقیقت را می پذیرد اما اهمیت آن را منکر می شود. 
حالت سوم اینکه حقیقت و اهمیت آن را می پذیرد اما مسئولیت خود را منکر می شود.

انکار حقیقت، یکی از مکانیزم های دفاعی ذهن های بسته است تا آنچه را که حقیقت می پندارند را برای خود حفظ کنند. طبیعی است که مکانیزم دفاعی با مقاومت در برابر تغییرات همراه است. چنین شخصی از تغییر در رفتار، گفتگو و یا تفکر درباره حقیقتی که برایش ناگوار است، امتناع می ورزد. این وضعیت ذهن مانند اعتیاد است. همانطور که یک معتاد، وابستگی اش به مواد مخدر را با وجود همه مشکلاتی که برایش ایجاد کرده، تشخیص نمی دهد و این اعتیاد و وابستگی، خارج از حوزه خودآگاهی اش قرار می گیرد.
ذهن انکارگرا نمی تواند به درستی به شرایط و محیط پیرامونی اش، واکنش نشان دهد. از این رو ذهن انکارگرا نمی تواند در هماهنگی با شرایط زمانی و مکانی به سر ببرد و همچنین یادگیری اش از آنچه بدان مواجه می شود، کم است.
بدترین حالت انکارگرائی، زمانی است که ذهن انکارگرا، انکارگرائی اش را منکر می شود و چنان اعتماد کاذبی به خود پیدا می کند که تغییر در رفتار، گفتار و عقاید خود را غیر ضروری و چه بسا نادرست می پندارد. در این حالت، ذهن انکارگرا گرفتار توهم شدید می شود که برای خود و جامعه اش پیامدهای منفی قابل توجهی به همراه خواهد داشت.

حمید همتی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:3 توسط Ghasem Soltani |

استاد و شاگرد قلابی

مرشدان کاذب و قلابی وجود دارند، اما تعداد مریدان کاذب و قلابی بیشتر از مرشدان قلابی می باشد. مریدان معنویت و معرفت و عرفان که فقط برای کسب دانش و شگردها، در محفل های معنوی شرکت می کنند تا از این طریق بازی های روانی را با دیگران فرا گرفته و در جایی دیگر بر علیه انسانیت و فریب انسان ها از آن دانش، سوء استفاده کنندُُُ،بسیارند. 

 خیلی هنر نیست که مرید استادی شد که نفع مالی و معنوی به شاگرد برساند، یک مرید زمانی میتواند ادعای اعتماد وشاگردی کند که توصیه های استاد ش را با وجود تحمل ضررهای مالی نیز بپذیردو آنرا اجرا کند. آنگاه می توان قلابی و واقعی بودن مرید را سنجید، وگر نه، تمام تلاش های او برای جمع آوری دانش و شگردهای  هضم نشده خواهد بود. 

شاگردی که اختیارش در دست شکم و الاغش باشد، هرگز نمی تواند در راه معنویت، شعور و خرد، هم رکاب استادش شود. مراقب شاگردهای قلابی که برای ارضای احساسات کنجکاوی و یا برای جاسوسی و تحقیق فلان سازمان و گروهی، فضاهای معنوی و اخلاقی عرفانی را آلوده می کنند، باشیم، که اینان مبلغین بر علیه معنویت و عرفان هستند. اینان نمایندهء شاگردان معنویت و عرفان نیستند. اینان آبروی معنویت نیستند. اینان چند صباحی برای گدایی و جاسوسی و منافع شکم و موفقیت های اجتماعی خود گرد افرادمعصوم می پلکند. 

شعور و خرد و آگاهی، خود به خود و بدون زحمت کسب نمی شود، حتی مذهب نیز نباید موروثی باشد و نمی تواند باشد، غیر ممکن است که نوزادی مسیحی و یا مسلمان ، زاده شود، اما جزم اندیشان و متعصبین و فریب کاران، نسل بشر را پیرو، تربیت کرده اند. انسان ها را مادرزادی، فلج مغزی کرده ،بطوری که یادش نمی آید ،چگونه مسلمان و مسیحی شده است . استثمار خرد و آگاهی و به دنبالش سلطه جویی و بهره کشی و بردگی، بهترین عاملی است که کودکان فتوکپی والدین خود شوند. بدون اینکه خودشان از طریق خودشناسی "خود" را کشف کنند.

به همین خاطر می گویم که شعور و فهم دیگران چه ربطی به خرد و فهم من دارد؟ 

نه از رومم نه از زنگم...همان بیرنگ بیرنگم

عده ای هم از روی لجبازی و پزدادن، میخواهند به خود و دیگران وانمود کنند که پیرو نیستند ودر نتیجه خداوند را انکار می کنند. عاشق و سالک واقعی، از نیستی سخن نمی راند، بلکه او در اعتقاد و ایمان به هستی، خود یک آفریینده است و به نیستی اعتقاد ندارد. همه چیز "هست"، و "نیستی" وجود ندارد. اختلاف در معنی و کشف آن "هستی" و خداوند است. معلوم است آن استاد و مریدی که ظاهر و دهن بین است و ذهنی محدود و مقید دارد، خدایش نیز قلابی است .

یک مسلمان زاده و مسیحی زادهء پیرو، هرگز دنبال حقیقت و آگاهی و خودشناسی نمی رود، هرگز در صدد جستجوی استاد خودشناسی نیست، زیرا استثمارگران دریافته اند که خودشناسی تمام سراب ها و دروغ های آنان را آشکار می کند. مذهب که فلان لباس مارکدار نیست که بخری و به تن کنی، مثل بعضی ها که روزی مسیحی می شوند و روزی بودایی و روزی دیگر...

خودشناسی و داشتن استادخودشناسی، از داشتن پزشک خانوادگی نیز ،ضروری تر است،  یک فرد، ممکن است که در طول زندگی کمتر بیمار شود، اما هر لحظه با زندگی و تضادهای آن روبه رو می باشد و برای اینکه روان و روحی سالم داشته باشد، بودن استاد واقعی لازم است. نمی توان بدون کنکاش و جستجوی روحانی، روان و روحی آرام داشت. فردی که همهء باورها و رفتارهایش کپی شده است، نمی تواند پشتوانه ای برای باورهایش داشته باشد، زیرا پشتوانه ،از طریق تحقیق و جستجو و مراجعهء به "خود" پدید می آید و هر استادی که بتواند از طرق مختلف این "خود" را برای تو معرفی کند، استاد واقعی است.

می گوید: به نام خداوند بخشندۀ مهربان...،نه تنها از بخشندگی چیزی نمیداند بلکه از خسیسی او همه به تنگ آمده اند. ادعای آزادی بیان می کند و برای آزادی، زندانی و شکنجه میشود ، اما آزادی بیان برای دیگری را در جایی که شعور ایشان را زیر سوال ببرد،روا نمیدارد.

با داشتن دو کیلو سبیل و یک انگشتر عقیق که نمی شود عارف شد و آگاهی و خرد را به انحصار خود در آورد، همچنانکه با پوشیدن لباس روحانی نمیتوان روحانی شد و با گذاشتن کتاب حافظ در سفرهء هفت سین نمی توان مزهء شراب حافظ را چشید. با رفتن به مکه هم نمی توان حاجی شد و با چهار سال ازبر کردن کتاب های روانشناسی نمی توان روان مردم را دریافت، با نوشتن صد تا کتاب هم نمی توان نویسنده شد، اما شاید بتوان نفس خود و عده ای دیگر را برای چند صباحی فریب داد...، با پول می شود تشک گران قیمت خرید، اما خواب آرام هرگز، با پول و مقام می توان نفس زنی زیبا را خرید، اما عشقش را هرگز! 

این ها همه ظاهرسازی است و معنی و زندگی در عمق قرار دارد. 

فردی که دچار بیماری نگرانی است و بیماری مزمن نارضایتی دارد،و یا فردی که نماز و عبادت می کند که کاستی های خود را به خداوند یادآوری کند، قطعاً خدا را نمی شناسد، او توهین به خدا می کند. گوئی که خداوند خود نمی داند و او مشاور خداوند است و به او گوشزد می کند!

یادمان باشد که تمامی آشفتگی ها و نگرانی و بی قراری های نسل بشر از ظاهرسازی و دهن بینی او ناشی می شود، از نداشتن پشتوانهء ریاضی و قانون طبیعت ناشی می شود. طبیعت هر فرد،منحصر به خود اوست و با زر و زور و افاده و اطفار نمیتوان منحصر به فرد شد، فردیتمان در گرو کشف طبیعتمان است، نه در گرو همرنگ بودن با جماعت و یا با قشر خاص!

 در پایان تکرار میکنم که فهم دیگران ربطی به فهم من ندارد، لذا من باید خود، فهم را کشف کنم و آن را شاهد باشم.


قاسم سلطانی

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند/// نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست///
کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن///که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم/// که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی/// وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم/// که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست/// نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا/// که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد///جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/// که لطف طبع و سخن گفتن دری داند


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 23:46 توسط Ghasem Soltani |

هر چيز که در جستن آنی، آنی

یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .

وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند وا ایستاد.

آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا کنید. هرگاه دعا کردید  باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد .

سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت: ای گربه های گورِ ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است.

 

جبران خلیل جبران

 

تا درطلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمه نانی، نانی

اين نکته رمز اگر بدانی، دانی

هر چيز که در جستن آنی، آنی

 

آموزگار خردمندی از شاگردانش پرسید:
فکر می‌کنيد ارزش يک انسان چگونه معلوم مي‌شود.
يکی پاسخ داد: ارزش يک انسان به چيزهايی است که دارد.
معلم لبخندی زد و گفت: 
روی زمين چیزی مهم‌تر از انسان نيست. 

پس نمی توان ارزشش را برمبنای چيزی کم ارزش‌تر از خودش سنجيد. 

ارزش انسان را نمی‌توان با داشته‌هايش اندازه گرفت. يکی از انتهای کلاس بلند شد و گفت:
ارزش يک انسان به بزرگی کارهايی است که انجام داده! 
 معلم گفت: آنچه والا بودن يک فرد را ثابت مي کند کرده‌های او نيست؛
چون بيخ و بن آن‌ها معلوم نيست!!! 
آدم‌ها گاهی کارهای بزرگی انجام می‌دهند اما با اهدافی حقير 
و گاهی کارهای کوچکی انجام مي‌دهند اما با نيّتی متعالی 
آنگاه معلم خود پاسخ گفت: 
ارزش يک انسان به نداشته‌های اوست. 
بچه‌ها تعجّب کردند. 
يکی گفت: پس من از همه با ارزش‌ترم چون چيزی ندارم؛ حتی کفش‌هايم هم برای خودم نيست! 
همه خنديدند. 
معلم ادامه داد: 

ارزش يک انسان به چيزهایی است که ندارد اما برای به‌دست آوردن آن‌ها تلاش مي‌کند. 

اگر شما به فکر دست يافتن به يک خانه رويايی بزرگ هستيد ارزش شما همان خانه است. 
و اگر دست يافتن به يک دوچرخه، يک موتور يا يک ماشين شيک را در سر می پرورانيد ،
  
شما به اندازۀهمان خواسته ارزشمنديد اما اگر در جستجوی شادی خانواده و محله و جامعۀ خود هستيد، ارزش شما 
بسيار بالاتر خواهد رفت و اگر در جستجوی خداوند، حقیقت، شعور و خرد باشيد شما ارزشمندترين خواهيد بود. 
يادتان نرود:

تا درطلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمه نانی، نانی

اين نکته رمز اگر بدانی، دانی

هر چيز که در جستن آنی، آنی

 


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 9:48 توسط Ghasem Soltani |

انتقال فعالیت های وبلاگ به سایت رسمی

فعالیت های وبلاگ و بسیار گسترده تر به صفحهء فیس بوک انتقال یافته است. به دلیل امکانات صوتی و تصویری و سخنرانی های مربوط به خودشناسی و امکانات فراوان دیگر که در وبلاگ مقدور به نمایش آن نیست، سایت رسمی و حرفه ای www.ghasemsoltani.com نیز در آینده ای نزدیک آغاز به کار خواهد کرد.

از طراح خوب و هموطن عزیزمان انتظار داریم که طراحی سایت را به اتمام برسانند 


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 10:40 توسط Ghasem Soltani |

نوروز 1391 خجسته باد

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز

محال است فردی که دوازده ماه در کهنگی ذهن به سر برده و تمام سال را در توهم، کینه، غرور، شکم پرستی و آزمندی زندگی کرده است، با رسیدن بهار به یک باره با طبیعت هم هویت شده و انسان اخلاقی، معنوی و طبیعی شود. یا این دوازده ماه را در غفلت زندگی می کنیم و یا این چند روز ایام عید را...!

خداوند و طبیعت، مهربان و بخشنده است. به هر بهانه ای تازگی و نونوار شدن طبیعت و فطرت ما را یادآوری می کند. انرژی ایام بهار و عید نوروز چنان قوی و باشکوه است که دوازده ماه دیگر را زیر چتر خود پاسداری می کند. به راستی وجود عید نوروز چه سهمی در رشد اخلاق و معنویت انسان ها و به ویژه ایرانی ها داشته است؟

عید نوروز چنان رسمیت و قاعده و حالت ژنانتی به آدمی می دهد، که به این راحتی ها نمی توان آن جوگرفتگی و رفتارهای سانتی مانتالی ایام نوروز را در آحاد مردم زیر سوال برد، و به راستی که نوروز و بهار برای نجات انسان از آزمندی، خرافات، تمام بدی ها و زشتی ها از راه می رسد و انرژی چند روز آن، تمامی سال را پوشش می دهد. حالا اگر هر روزمان را نونوار می کردیم و فریاد نیازهای تازه را خفه نمی کردیم، بدون تردید هر روزمان نوروز بود و تمام سال را به طور یقین با انرژی و شور و شوق چندین برابر بیشتر، زندگی و جان را تجربه می کردیم!

نوروز و بهار، نیازهای روحانی ما را یادآوری می کند. نیاز ما که فقط نیازهای روانی و فیزیکی نیست. نیاز روح من، جلوه گری و تقسیم عشق است و اما نیاز روانی ممکن است که در مخالفت با آن تامین شود، در اینجا می بینیم که نیازهای روانی، نیازهای کاذب و دروغین می توانند باشند، اما در نیازهای روحی ما، خداوند، حق، حقیقت و طبیعت جلوه گری می کنند.

عید نوروز، یک نماد تغییر و پیامی برای تازگی است، خداوند پیام خود را در تمام طول سال توسط دست های نامرئی برای مخلوق خود ارسال می کند.

رزق و روزی انسان متعالی از خداوند و دستان نامرعی می رسد، رزق و روزی، که فقط در پر کردن شکم نیست، بهار گواه سخن من و فرصتی مناسب است که نیازهای مان را به سه دسته تقسیم کنیم:

نیازهای روحی:

تازگی، استقلال، آزادی، آگاهی، سلامتی، وجدان، بخشش، عبادت، عشق ورزی، جشن، شادی، رقص، آواز و...(خودشناسی)

نیازهای روانی:

نیازهای روانی ممکن است از بیرون القاء شده باشند، مثلا شخصیت، مقام پرستی، شهرت، ثروت، قدرت و...، و ممکن است که از عدم ارضای نیازهای روحانی تولید شود و یا ممکن است که از بیماری های فیزیکی و محصول نظام های اجتماعی باشد، به همین خاطر هست که بعضی روانشناسان، نسبت به نیازهای روحی بی اعتنا هستند و این بی اعتنایی موجب شده است که مشتریان خود را دنبال نخود سیاه بفرستند. اگر نیازهای روحی ما ارضا می شدند، نیازهای روانی ما نیز به مراتب بهتر ارضا می شدند.

نیازهای فیزیکی: خوراک، پوشاک، مسکن، پذیرش و تقسیم خوشی ها، آزادی، خرد، استقلال، آگاهی و تمامی نیازهای روحی را شامل می شود، زیرا جسمی که نیازهای روحی خود را برآورده نکند، مغز و عقلی ناقص خواهد داشت که مغز و عقل ما، جدای از فیزیک ما قرار ندارد.

یگانگی یعنی، در ربط بودن همه چیز باهم.

در سال نو، برای تمام انسان ها، استقلال، آزادی، آگاهی و سلامتی آرزومندم.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 22:16 توسط Ghasem Soltani |

عقل و نور

نور یعنی عقل، و عقل، معقول را می بیند و معقول نیز لایتناهی و بی انتها است. بعضی از نورها دورها را نشان می دهند، به عبارت عرفانی، اخروی هستند. عدم تنظیم در تابش نور، باعث می شود تصاویری را که نور از فردیت ما منعکس می کند واقعی نباشد، روی چیزهایی می تابند که بهتر است آن چیزها نیز با نور و حرارت خودشان گرم شوند و موجب تحریف اصل آن چیز می شود و رنگی دیگر از رنگ اصیل آن چیز را بر ما منعکس می کنند. 

نوری که سقف و آسمان را نشانه بگیرد، از این دنیا غافل می ماند و کسی که از این دنیا غافل بماند، مشرک است. نوری که توسط دیگران تنظیم شده باشد، چه ربطی به نوری که من احتیاج دارم، دارد؟!

نورهای مصنوعی، رنگ ها را تحریف می کنند، با وجودی که مسیر را نمایان می کنند، اما آن مسیر، مسیری نیست که نور می بایست روی آن بتابد.

نوری که انرژی آن از نفس و خرافات تامین می شود، نه تنها کیفیت نداشته و همه چیز را وارونه نشان می دهد، بلکه محکوم به مرگ و خرابی است، اما نوری که از طبیعت تغذیه می شود، رنگ ها و مسیر را آنگونه که هستند نشان می دهد. 

معقول یعنی لایتناهی، و لایتناهی جزم اندیش نیست، از جنس رقص، نرمش، انعطاف و تغییر است.


قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 و ساعت 15:59 توسط Ghasem Soltani |

زن ذلیلی یعنی چه؟

 تحمل ذلت و خواری برای هیچ کس جذاب نیست. هیچ خوار و ذلیلی مورد احترام هیچ بنده و خدایی واقع نمی شود. چرا عبارت "مرد ذلیل" در فرهنگ ایرانی به کار نمی رود؟ آیا همکاری و به رسمیت شناختن توانایی ها و قابلیت های زن را اجمالاً باید زن ذلیلی نام برد؟

زن ها از قابلیت های مردان، احساس حقارت نمی کنند و اگر همسرشان در اداره و مدیریت معنوی، اجتماعی و اقتصادی خانواده شانس های قوی تری داشته و علاقه به اجرای آن ها داشته باشند، از این موضوع استقبال کرده و مانع همکاری همسرشان نمی شوند و دیگر آن که، هیچ کس زن را به این سبب که همسرش امور و مدیریت بخش ظاهر زندگی را در دست گرفته باشد، خوار و ذلیل نمی پندارد. حالا اگر زنی، توانایی و قابلیت های مشابه را داشته باشد و امور اجرایی را نیز در دست بگیرد، مردم و اطرافیان، مرد را برچسب زن ذلیلی می زنند.

همکاری و به رسمیت شناختن و احترام به قابلیت های دیگران و تشویق آن، در موفقیت و خوشبخت بودن خانواده نقش کلیدی دارد. اما به نظر می رسد که اکثریت جامعه به غیر از عده ای معدود، همکاری و انعطاف پذیری مرد را، با عبارت زن ذلیلی بررسی نمی کنند. رفتارهایی که موجب حمایت اخلاق اربابی و اخلاق فاشیستی(کنترل) و تجاوز به حقوق دیگران شود و یکی ذلیل و دیگری سلطه جو شود، از دیدگاه خودشناسی در لیست و جدول رفتارهای ناسالم،  قرار دارند.

اما آیا مردان زن ذلیل، از دامن چنین مادران سلطه جو به معراج می روند؟!

بعضی از زن هایی که هورمون های مردانه در آنان زیاد می باشد که آن خود نیز، به جز دلایل پزشکی، دلایل تربیتی و ایدئولوژی نیز می تواند داشته باشد، میل به مدیریت دارند. شاید شما نیز با این گونه زنان که مثل چریک ها، لباس می پوشند و هیچ حالت زنانگی را از خود نشان نمی دهند و لوندی و جلوه گری را امری سبک و تحقیرآمیز تعریف می کنند، ملاقات کرده باشید. آنان زن بودن خود را به رسمیت نمی شناسند و از زن بودن خود از ته دل خرسند نیستند، زیرا یکی از ویژگی های جذاب یک زن ایرانی، لوند بودن اوست و این لوند بودن، زن را قوی، جذاب و قدرتمند می کند و مردان و زنانی که در صدد زندانی کردن این خصلت بوده اند، آن را از دست او گرفته، و یک رفتاری غیر طبیعی خشک و نظامی را بر زن تحمیل کرده اند.

این رفتار خشک و نظامی خطرناک، عاشق حکومت و مدیریت کردن است. آیا همین رفتار خشک و ریاست طلب بعضی از این زنان است که بعضی از مردها را زن ذلیل می کند و یا اینکه علت را در جایی دیگر باید جستجو کرد؟

اغلب زن های غالب و ریاست طلب، هم خدا را می خواهند و هم خرما را، به این معنی که، هم دوست دارند مردی بانفوذ و موفق داشته باشند، که اینان بتوانند امنیت روانی و اجتماعی را تامین کنند و از طرفی نیز دوست ندارند که همسرشان آگاه بوده و عزت نفس داشته باشد، زیرا اگر مردان اینان عزت و حرمت نفس داشته باشند، دیگر حاضر به ذلیل، خوار و پست بودن نخواهند شد. زنانی نیز وجود دارند که دچار اختلال نارضایتی مزمن هستند، همیشه ناراضی اند. این دسته از زنان، اعتماد به نفس مردها را دستکاری می کنند، یعنی در دستکاری کردن اعتماد به نفس دیگران، بسیار متبحر هستند.

بعضی افراد، از آنجایی که دارای اعتماد به نفس نبوده و اعتماد به نفس همسرشان را نیز باور ندارند، زمام امور را در دست خود می گیرند، زیرا گمان می کنند که حداقل اگر مدیریت را در دست خود داشته باشند، می توانند کنترل نیز داشته باشند و این رفتار بسیار ناسالم عدم اعتماد به همسر، باعث خواری و ذلیلی همسرشان می شود. این پندار و بیماری شخصیتی عدم اعتماد، هم خوار می کند و هم خوار می شود.

عدم رضایت زن از زندگی، قابلیت های واقعی و حقیقی همسرش را نیز زیر سوال می برد و حتی انکار می کند و این انکار باعث می شود که مرد خود را از مسئولیت های زندگی کنار بکشد، زیرا چه مسئولیت را به گردن بگیرد و چه نگیرد، همسرش به او اعتمادی نخواهد داشت. بیماری شخصیتی عدم اعتماد و عدم رضایت زن، مرد را خسته کرده و پس از مدتی فاصله ها شروع به رشد می کنند.

مراقب باشیم که زن ذلیلی دلایل مختلفی دارد و نمی توان سرنخ معلولیت را به راحتی دریافت و قضاوتی صحیح و ثابت برای آن صادر کرد، اما می توان زن ذلیلی را به سه قسمت تقسیم کرد:

نوع اول: مردانی که واقع بین و مهربان هستند و توانایی های همسرشان را به رسمیت می شناسند و ساز مخالف با جامعهء ارتجاعی می زنند، به عبارتی دیگر، آزادی زن را عزیز و حقوق آنان را به رسمیت می شناسند و در زندگی و ارتباط خانوادگی خود، تفاهم دارند و نسبت به احساسات و خواهش های همسرشان بی اعتنا نبوده و زندگی را به همسر خود سخت نمی گیرند، در امور خانه و خرید و فرزندان خود، همسرشان را تنها نمی گذارند. این مردان، از طرف مردهای متعصب و ارتجاعی، زن ذلیل نامیده می شوند که در واقع اعتباری نداشته و واقعیت ندارد، زیرا در یک جامعهء سالم، مدیریت فردی بر فرد دیگر و کمک در امور خانه، به معنای ذلیل بودن دیگری نمی تواند باشد. 

نوع دوم: مردانی که خسته از زن های ناراضی و بی اعتماد خود هستند. دسته ای از زنان مرد منش و گاهی نیز با افکار شبه فمینیستی، عاشق قدرت و حکومت هستند و به این طریق مردان خود را خسته کرده و از ذلیلی و خواری آنان لذت می برند. 

نوع سوم: ذلیل بودن یک نوع برده بودن است. یعنی اختیار خود را به دست دیگری دادن و کسی که اختیارش دست خودش نباشد، برده است. مردانی هستند که بردگی را دوست دارند و سراسر زندگی خود در بندگی و بردگی دیگران می گذرانند.

زن ذلیل واقعی، کسی است که آزادی، عزت، سعادت و اختیارش در دست زنش باشد. یعنی کسی که آزادی و عزت و اختیار، برایش بی مفهوم است، کسی که به آزادی، اختیار، خلاقیت و خداوند، توهین می کند. کسی که نمی داند به چه نحوی از آزادیش استفاده کند.

به یاد داشته باشیم که برده ها از صاحب برده ها خطرناک تر هستند!

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 22:18 توسط Ghasem Soltani |

ana dili guni mutlu olsoon = روز جهانی زبان مادری مبارک باد

بر اساس تحقیقاتی که در زمینه یادگیری زبان مهاجران انجام یافته است, گویای آن است که, فرزندانی که زبان مادری را در سطح خوب و ادبی می آموزند, در یادگیری زبان های بعدی موفق تر از بچه هایی هستند که پدر و مادر آنان به زبان مادری با فرزندان خود حرف نزده و یا خوب حرف نزده اند. این موضوع بیشتر در مهاجرانی که از کشور خود به یک کشوری دیگر مهاجرت می کنند, از اهمیت بیشتری برخوردار است. اسپانیایی زبان هایی که به آمریکا مهاجرت کرده بودند, بچه هایی که تا شش سالگی زبان مادری خود را خوب آموختند, زبان انگلیسی آنان بهتر از زبان انگلیسی بچه هایی بود که پدر و مادر آنان زبان مادری را اهمیت نداده بودند.

کشور بلژیک تقریبا ده ها برابر کوچکتر از کشور ایران می باشد ولی دو زبان رسمی دارند, هلندی و فرانسوی. هر دو بخش باید هردو زبان را یاد بگیرند و این به اتحاد بلژیکی ها کمک شایانی کرده است. یعنی حفظ و احترام به زبان مادری هر ملتی. در حالی که در کشور ایران سی میلیون آذری زبان می باشد و هنوز در عصر حاضر آذری زبانان در مدارس به زبان خود نمی توانند تحصیل بکنند! زبان کردی نیز به همین صورت می باشد و این به ضرر اتحاد ملی می باشد و زبان و "فرهنگ دزدی" را در قوم ها تدایی می کند! و اقلیت ها را به این فکر وا می دارد که دست کم و حداقل حقوق آنان توسط دولت مرکزی پایمال می شود و ذهن ها را مجبور می کند تا در برابر زبان رسمی حساس باشند و سیمپاتی و علاقه خود را از دست بدهند. در حالی که حفظ زبان مادری, در یادگیری بهتر زبان رسمی کشور کمک بسیاری انجام می دهد.

از طرفی بچه هایی که زبان مادری خود را خوب یاد می گیرند, در بزرگسالی از نظر روانی سالمتر از همنوع های خود می باشند که زبان مادری را خوب نیاموخته اند. یادگیری خوب و ادبی زبان مادری کمک می کند تا فرزندان ما در بزرگسالی با والدین خود احساس نزدیکتری بکنند و ارتباطات عمیق و ژرفی با پدر و مادرشان خواهند داشت. همچنین تحقیقات به این امر اضافه می کند که افرادی که زبان مادر را خوب می آموزند, در بزرگسالی از لحاظ موقعیت اجتمائی و شغلی نیز موفق تر از بچه هایی هستند که در زبان مادری آنان غفلت شده است.

به زبان مادری یکدیگر احترام بگذاریم و به زبان مادری خود شعر و داستان بنویسیم و سینما و تئاتر بسازیم, تا بدینوسیله نه کدورتی بین قوم ها ایجاد شود و نه خدای ناکرده در فرهنگ و زبان ملتی ظلم شده باشد. که این به نفع هیچ کسی نمی باشد.اروپایی ها نه مرزی دارند و نه واحد پول جداگانه ای دارند. اما هر کشوری زبان خود را دارد و هرروز هم به یکدیگر نزدیکتر می شوند, چرا؟! به خاطر آن که هوشمندانه رفتار می کنند و به فرهنگ و زبان یکدیگر احترام می گذارند و فرانسوی زبان در صدد حکومت زبان خود در قسمت هلندی زبان نیست!

جهانی شدن به معنی از بین بردن زبان ها و فرهنگ ها و آداب و رسوم بی ضرر تلقی نمی شود. گفتگوی تمدن ها و اتحاد ملت ها با احترام متقابل میسر می باشد.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 17:33 توسط Ghasem Soltani |

انسان خودشیفته(نارسیست) و اطرافیان

خودشیفتگی انواع مختلفی دارد، که در یک مقاله کوتاه بسیار دشوار است که بتوان به همهء آن ها پرداخت، لذا به تعدادی از آنها در این مقاله نظر می کنم. نوع اول، خودشیفتگی کودکان است که تا 7 سالگی می تواند طول بکشد، این نوع خودشیفتگی در روند رشد آدمی، اجتناب ناپذیر است. نوع دیگر خودشیفتگی، محصول قدرت می باشد که جنون خودبزرگ بینی نیز نامیده می شود و نوعی دیگر، خودشیفتگی اجتماعی و یا جمعی است. مثلا: ملتی می پندارد که دین آنان بهترین دین است، فرهنگ آنان بهترین فرهنگ، خون آنان بهترین خون، زبان، قوم، رنگ، پوست و همه چیز آنان بهترین و بی عیب ترین است، هنر نزد ایرانیان است و بس...! سریال مرد هزار چهره از مهران مدیری توانست تا حدودی خودشیفتگی گروهی را به تصویر بکشد. خودشیفتگانی متخصص معاب که خود نیز نمی دانند که نمی دانند.

در این مقاله به نوع متداول خودشیفتگی(خودشیفتگی فردی)می پردازم و در فرصت های بعدی در مورد دسته بندی خودشیفتگی(خفیف، متوسط، دوز بالا) و انواع دیگر آن خواهم پرداخت.



ادامه مطلب

اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 و ساعت 14:47 توسط Ghasem Soltani |

عرفان وارداتی و کاذب یعنی چه؟

ریا و تزویر و حجاب، در بعضی از عارف نماهای ما نیز رخنه کرده است. ماهیت عرفان در عدم ریا و تزویر آن است. نسل بشر، از جمله ایرانیان نسل جدید، اصلاحات و تغییرات را در هر قشری خواستارند، بخشی از اعتراضات مشروع مردمی، در جهان، به ویژه در خاورمیانه و کشورهای غیر دمکراتیک به صورت نهفته و نامرئی می باشد، که پاره ای از آن، بی اعتنایی و اخلاق محافظه کاری و ارتجاعی است، که بخشی از این ارتجاع، مرئی و بخشی نیز پشت حجاب پنهان شده است که البته قابل توصیف و ارائه هستند، زیرا نه اسلام و نه عرفان و نه ادبیات، منحصر به یک گروه، یک آدم، یک سازمان و یک دولت نیستند، بلکه متعلق به همه می باشند. فردیت انسان ها بیشتر از هر زمانی، خلاقیت و آزادی نیاز دارد. عرفان کاذب، عرفانی است که سخنی تازه برای گفتن نداشته باشد و در گذشته ها و اشعار و حکایت های موهومی سیر کند. 




ادامه مطلب

اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 20:31 توسط Ghasem Soltani |

جادو جنبل با زعفران (جدید)

یک سرگشته و آواره و گم گشته ای در شهر ما می گردد و به هر کس می رسد چنین می گوید: هشیار باشید که فلانی..., با زعفران، جادو و جنبل می کند و تمام زن و شوهرها را از هم جدا می کند!


ای آواره و بیگانه گشته از خدای خود, ازدواج و ارتباطی که با زعفران به جدایی بکشد, همان بهتر نباشد!!

قلب و چشم مجنون, غیر لیلی چیزی را نمی بیند, حتی خدا را نیز نمی بیند!

اما تو...؟

رفتارهای نمایشی، رندی فرومایه وار، تملق, دروغ, فریب و بیگاری کشیدن از این و آن را سرمشق زندگی قرار دادی, تو ستیز، مقابله، انکار و دشمنی را پیشه گرفتی.

تو به شکمت(الاغت) بیشتر ارزش دادی تا حق...(خودت)

هرگز مپندار که لیلی را باید در بیرون از خود جستجو کرد, نه اینکه در بیرون نباشد, اما باید مجنون بود تا لیلی را ملاقات کرد, پس لیلی در درون توست و تو فکر نکن که مجنون به لیلی نرسید!


اشو می گوید:
تو هشیار نیستی، تو  نمی‌بینی که رنج و جدایی را "خودت" ایجاد می‌کنی. هرعملی که انجام دهی، تخم‌هایی را می‌کاری. سپس درختانی رشد خواهند کرد و هرچه را که کاشته باشی همان را درو می‌کنی. و هرگاه که درو می‌کنی، رنج وجود دارد، ولی هرگز نمی‌بینی که این تخم‌ها را خودت کاشته‌ای. هرگاه رنجی برایت رخ می‌دهد، فکر می‌کنی که از جایی دیگر می‌آید، فکر می‌کنی که تصادفی است و یک نیروی اهریمنی برعلیه تو مشغول به کار است.

پس تو شیطان را خلق می‌کنی. شیطان فقط یک قربانی است ــ تو خودت شیطان هستی. خودت رنج خودت را خلق می‌کنی. ولی هرگاه که رنج می‌کشی، فقط آن را به شیطان نسبت می‌دهی که اوست که شیطنت می‌کند. آنگاه راحت می‌شوی! آنگاه از الگوی احمقانه و ابلهانه‌ی زندگی خودت هشیار نمی‌شوی.
یا اینکه آن را تقدیر می‌خوانی، یا می‌گویی که "خدا مرا آزمایش می‌کند." ولی تو از آن واقعیت اساسی که تو خودت مسبب اصلی هرآنچه که برایت اتفاق می‌افتد هستی پرهیز می‌کنی. و هیچ چیز تصادفی نیست. هرچیزی یک سبب و علت دارد و آن علت، خود تو هستی.


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 15:24 توسط Ghasem Soltani |

قومی به گمان فتاده در راه یقین!

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من///وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو///چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید، مثالی می زنم...



ادامه مطلب

اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 18:23 توسط Ghasem Soltani |